سينه زير چادر، هوشنگ اسدی

هوشنگ اسدی

از عجايب روزگار پر عجايب ما شايد هم يکی اين باشد که سينه زير چادر از نظرها افتاد چندانکه همه از موافق و مخالف درگير سايه سار چادر بودند.

کمتر هم توجه شد که «ما» ی مخاطب اين نوشته ـ– من و شما وما-ـ طبقه متوسط است که درهمه جاو ايران، زادگاه»فرد» و خاستگاه حقوق بشری است؛و صدالبته در همه جاو ايران»ما»های ديگری هم هست. سی و اندی سال می گذرد که يکی از اين»ما»ها ـ– طبقات و اقشار اجتماعی-ـ همه هستی»ما» ها ی ديگر را انکار کرده و هرجا صدائی برخاسته به خون کشيده است. اين»ما»ی سرکوبگر ديگر حامل «فرهنگ» خوداست با معيارهايش و»گفتمان» خاصش .يکی از سنگ پايه های اين «گفتمان» لباس زنان است که در چادر و»حجاب برتر» تجلی می يابد. و اين نيز آشکار است که در «گفتمان ما» ـ معتقدان به جنبش مدنی-ـ چادر فقط يکی از انواع پوشش زنان است و هربانوئی حق دارد که به انتخاب خود آن را بسر کند و يانه. از ديدگاه مدنی چادر پوش به همان اندازه حقوق انسانی دارد که بيکينی بر تن.

بحث صاحب اين قلم در باره فيلمی که چادر الگوی جمهوری اسلامی را بر تن شخصيت اصلی خود می پوشاند و ازآن معيار فرهنگی بر می کشد ،ادامه دارد که هم فيلم در راه کسب جوايز جهانی ديگر است و هم بحثکی که درزير موج گسترده دفاع ناموسی از فيلم پديد آمده، ادامه آن را ضروری تر از آغاز می کند.

**

اما، مراد از بازنوشت بخش دوم نوشتار» ما عاشقان چادر و سينه» نشان دادن مستندات آن و رابطه اش با حقوق انسانی در جامه مدنی است.

بحث در باره «سينه برهنه» که فشرده اش در آن نوشتار آمد، چنين است به تفصيل :دستی سينه برهنه بازيگری ايرانی را از ميان يک فيلم مستند می برُد و به فضای مجازی می برد. «ما» -، تاکيد می کنم «ما»ی پيرو گفتمان «آزادی» که عموما برخاسته از طبقه متوسط هستيم ،- به لحظه ای حيران سينه برهنه می شويم. محصولی ديگربرآمده از سياست های جمهوری اسلامی.همان سياست سينمائی که درها را بروی بازيگر»زن» جوان موفقی چنان به خشم بست که با چشمان گريان ترک وطن کرد. او نخستين نبود، اميدوارم آخرين باشد. بياد بياوريم شهره آغداشلو را، آذر شيوا را، سوسن تسليمی را وبرسيم به شبنم طلوعی و با پوزش از نام هائی که به ياد نمی آيد؛ تابرسيم در اين لحظه به گلشيفته فراهانی . از کودکی خيابان مدبر می شناسمش در دامان خانواده فرهيخته. فهميه ای فهيم و صبور که خود سوخته سياست های جمهوری اسلامی است و بهزاد که»سفر سنگ «را برای ويرانی خانه ظلم می خواست و در سفر زندگی، پير دير شد که شنيده ام در صحنه می گريد و چندان که سالن به هق هق درمی آيد.

درآخرين ديدار تهران با دخترکم گلشيفته که ديگر زنی تمام بود و بر پله های اول نردبام هنر، شادمانه رقصيده ام. او به مهارت يک ستاره و من به ناشيگری مردی از دوران گذشته. وگرداگرد ما ميهمانان آن عروسی به نظاره: بيشتر بر بادشدگان جمهوری اسلامی. زنی شويش قربانی کشتار تابستان مرگ باگيسوانی که درانتظار بهبود » گيتی» سپيد شده بود و هنوز اميد را آه می کشيد. و»عمو»يی بلند بالا،بازمانده نيم قرن رنج و زندان و….

شبی که خبر ممنوع الخروج بودن «گلی» را از تهران گرفتم و فردايش تيتر اول»روز» شد، دانستم خنجر بر گلوی دخترکم گذاشته اند. داستان احضار و بازجوئيش را شنيده بودم. بيرون دربازجوئی اوباش جمهوری اسلامی به تهديد برای تجاوز ايستاده بودند و دخترکم وقتی برگشت جامه اش از هراس خونين بود….ترس حتی بر طبيعت غلبه کرده بود….

و حالا زاده فهميه و بهزاد، دختر»ما»،در فضای سينمائی فرانسه زندگی می کند. جز يک بار» جن توله»-ـ به تعبير همسرم ـ– را نديده ايم. و مدام در نگاه ماست . و سينمای فرانسه اين روزها دارد به بزرگترين حادثه سال خود يعنی مراسم سزار نزديک می شود . فرانسوی ها که بزرگترين و معتبرترين جشنواره هنری جهان را هر سال در کن بر می گزار می کنند، بجان می کوشند اين اسکار فرانسوی را رنگ و روغن بيشتر بزنند تاباندازه های حريف قدر آمريکائی برسد. مجله استوديو هم که برای ادامه حيات مدتهاست با مجله سينه لاو يکی شده، هرسال درآستانه برگزاری سزارابتکار تازه ای دست و پا می کند. امسال، قرعه فال به نام ژان پاتيست موندينو-ـ عکاس سرشناس فرانسوی-ـ می زنند.او هم۲۸ بازيگر از ميان ۳۱ هنر پيشه معرفی شده به جشنواره سزار را تحت عنوان «تن ها و روان ها» موضوع کليپی ۹۰ ثانيه ای قرار می دهد . بازيگران از زن ومرد در برابر دوربين جامه از بالا تنه خود می گيرند و شعری در باره» برهنگی تن و روان» می خوانند. همين. فيلمی است که داستان کامل ساختنش ، عکس ها و شعر متن اش را باترجمه صحيح می توان اينجا ديد. فيلم در ۴۰۰ سينمای فرانسه در حال نمايش است تاپايان ژانويه و آکادمی سزار دو تن از اين ۲۸ بازيگر را بر می گزيند. تمام. به همين سادگی. و بازيگر ايرانی تنها يکی از اين ۲۸نفر است. نه فيلم کاری به مبارزه دارد ،چه برسد به نبرد سهمگين «ما» با استبداد مذهبی خونريز.نه در باره برهنگی به معنای جنسی آن است که نه بدن، روح را هم می طلبد. نه ربطی به اصل فمينيسم و نسخه های بدلش دارد. تمامی کليپ درمتن فرهنگ سينمائی قابل درک است. هيچ چيز نوئی هم نيست. برای همين آب هم از آب تکان نمی خورد. البته در فرانسه. بی شک اين کليپ و حتی مراسم سزار مخالف هم دارد. اما تکيلف جامه مدنی با آن روشن است. هر انسانی حقوقی دارد تعريف شده و دامنه بلندی برای تحرک و پيشرفت. سينما هم خصوصيات خودش را دارد. سينماست. هنر است. سلحشور نامی که نماينده تام وتمام «گفتمان» فرهنگی جمهوری اسلامی است ، سينمارا چنين می فهمد و هنر راکه هر زن بازيگری حتی دررخت و لباس تحميلی و مسخره سينمای «ما»ی سلحشور «روسپی» است. و هنر که زاينده ونوس است و مجسمه داوود، برهنگی را از متن ضرورت بيان هنری بر خيزد؛ هنر می داندو حتی بر سقف و ديوار مقدس ترين مکان ها فرشتگان خدا را برهنه تصوير می کند و پايش امضای خدايان هنر را می گذارد.

عجيب نيست سخن انواع سلشحور ها که مدافع «گفتمان» دروغزن و ريا کارانه «ما» ی حاکم بر سياست و هنر ايرانند. شگفت است که»ما» ـ– تکرار می کنم «ما» ی پيرو انديشه مدنی-ـ به لحظه ای سينه برهنه را پرچم مبارزه می کنيم. توفانی بپا می شود. موافق و مخالف. تفسيرو خبر. جنگ و جدال. همه عقده های جامعه ايران که در آستانه» انفجار جنسی» است بيرون می ريزد. سينه برهنه ۲۷ بازيگر ديگر را که نيمی از آنان مردانند ،نمی بينيم. سينه بازيگرايرانی می شود محمل . بياد نمی آوريم تاريخ خودرا. قره العين را بخاطر نداريم که پيشتر از يک قرن پيش در برابر ۰۰ ۳هزار شمشير برهنه حجاب از سر گرفت. نمی بينيم دختران ما را، پرستو را،مرضيه را، فاطمه را… که درهمين روزها دستبند می زنند و می برند. گل های باغ»ما» رايکی يکی می چينند به خشم ونفرت. به زندان می برند با غل و زنجير.

-احسان هوشمند ، سعيد مدنی ، فاطمه خردمند ، پرستو دو کوهی ، مرضيه رسولی ، سهام الدين بورقانی ،شاهرخ زمانی…

برای اندکی از ما دفاع از آزادی مدنی بازيگر ايرانی تناقضی با دفاع از ياران زندانی ندارد. درست هم همين است. سخن با آن انبوه است که درعمل نشان می دهد:

– بی خيال، گلشيفته را بچسب…

و حال می کنيم. مهم نيست که خود صاحب سينه ادعا ندارد که برای مبارزه اين کار را کرده.او بازيگر است و براه حرفه خود می رود. اما برای»ما»-ـ لطفا به تعريف من از «ما» در سطور بالا توجه کنيد-ـ چه اهميت دارد که در متن يک توليدسينمائی اين کار شده است؟ انگار نه انگار ناوهای جنگی به آبهای ايران می روند. نمی شنويم برطبل جنگ می کوبند.رفتن ايرج گرگين را که در ايجاد جهان مدرن رسانه در ايران نقش اساسی داشت. عبداله مومنی در زندان گم شد. حتی اندکی فکر نمی کنيم که اگر سينه برهنه علامت مبارزه باشد، زنان بسياری در سينمای ايران برهنه شده اند. مشهورترينشان مادر يکی از بازيگران همين فيلم » جدائی نادر از جنبش «-ـ به تعبير من-ـ است. بازيگر نامی شهره آغداشلو به تبع نقش در هتل آستوريا چنين کرد سی سال پيش و لوناشاد در فيلم محسن مخملباف همين چند سال پيش.

برای»ما» ـ– همان «ما» که در پی آزادی و حقوق بشر و جامعه مدنی است- ـ اينها مهم نيست. سوار بر موجيم. می رويم ومی رويم تا بازجويان روزنامه نويس درتهران همه پلشتی خو درا در فيلمی خلاصه کنند که قربانی آن قهرمان ماست: بازيگر جوانی که درمتن فعاليت سينمائی دريک فيلم، نقشی کمتر از يک ثانيه ايفاء کرد. شمقدری ها و سلحشور ها خيلی بسرعت و صراحت و وقاحت نشان می دهند که»ما» ی آنها با»ما» ی ما فرق دارد.

اما»ما»ی ما همين دو روز ديگر بازيگر جوان خود را بدست سرنوشت و حرفه خواهيم سپرد. بهاروعيد در راه است. راه مبارزه بسته است. در تهران نفس نمی توان کشيد. درپاريس و لندن و نيويورک و ديگر بلاددنيا که دست خونين جمهوری اسلامی مارا درآنها پراکنده، نمی توان کاری کرد که نمی کنيم؟ نمی شود برابر سفارت خانه های سوريه جمع شد و خود را از جنايات «نظام» مبری داشت؟ امکان ندارد که سفارت های روسيه و چين را در حلقه های انسانی محصور کنيم و بکوشيم دست آنها را از پشت نظام برداريم. ؟ معلوم است که دارد. هزار در باز است، هزاران راه هموار. و صدالبته که سنگر مبارزه خالی نيست. وگرنه بايد سرمان را می گذاشتيم و با همه افتخارات تاريخی می مرديم. تمام.

و، دريغا!بيشترين «ما» دوباره به خلوت بر می گرديم. خنجربرگلوی خود می کشيم. راه هم را می بنديم. هرجمعی رامی پراکنيم. آه می کشيم. عزای وطن می گيريم و بانتظار می نشينيم تا وسيله ای بيابيم و به آن بياويزيم.

شاملوی بزرگ ، سی سال پيش، «ما» را با اندوه تمام نگريست و .. سرود:

ای کاش می‌توانستم

يک لحظه می‌توانستم ای کاش

بر شانه‌های خود بنشانم

اين خلقِ بی‌شمار را،

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

خورشيد»ما» يگانگی است که نداريم. يگانه که نيستيم، انديشه و برنامه نداريم وبناچار بر موج ها می رويم .

اين نوشتار-ـ دراين بخش و قسمت بعدی که تفصيل حکايت چادر سياه است-ـ مدعائی ندارد جز اين:

– «ما» ی» ما» تا مرزهايش را درفرهنگ و سياست از»ما»ی حاکم بر ايران جدا نکند، تابراه» گفتمان» خود نرود ، موج درموج به گرداب می رسد.

وگلشيفته از»ما» ست نه » برهنگی» اش در فيلم وسيله ما. به مصاحبه هايش گوش بدهيد. تاهمين بلندی که رسيده، سخن از ميهنش می گويد که پايکوب استبداد است. پيروزی او درسزار که انتظارش را می کشم، دستمايه شادمانی «ما» ست که شادی کمترين حقمان است.

و حکايت اما باقی است…

ما عاشقان چادر و سينه، هوشنگ اسدی

ديگر به ماه می رسد که رقصان و دست افشان در پی چادر سياه زنی می رويم و دارد دو هفته می شود که نگاه از سينه برهنه بازيگری بر نمی گيريم.

زندگيمان دوباره رنگ گرفته است. مبارزه رونق پيداکرده وحتی جنگ مغلوبه شده است. پيشتر در خود فرورفته بوديم. زير لب می گفتيم:
– تونس تونست، ما نتونست..

عزای وطن داشتيم. عکس های کودکی را بر می کشيديم. ياد محله های فراموش شده می افتاديم. گريه می کرديم.آه می کشيديم.در خلوت گلوی هم می دريديم. جوری می دريديم که کيهان تهران حيرت می کرد و طائب از سرخوشی بر صندلی سرکوب تاب می خورد. به جان هم افتاده بوديم. تا….ناگهان نجات بخش از راه رسيد. فيلمی که رسما از طرف جمهوری اسلامی برای اسکار معرفی شده بود، صعود برای فتح اولين اسکار را شروع کرد. و»ما» دست کوبان و شادمان براه افتاديم. نه نگاه کرديم، نه شک و نه حتی سئوالی ناچيز:» اين فيلم چه ربطی و جائی در مبارزه ما با استبداد دارد؟ شهرتش و موفقيتش به سود منافع ملی ايران است يا آب به آسياب جمهوری اسلامی می ريزد؟» و»ما» – راهيان راه آزادی ايران از يوغ استبداد هولناک مذهبی – نديديم. نپرسيديم. فيلم رابعنوان فيلم درشرايط عادی يک کشور آزاد، با فيلم بعنوان يکی از کارآترين وسايل ارسال پيام ، تفکيک نکرديم.

پيشتر، اين فيلم را در برابر فيلم ديگری از جمهوری اسلامی حمايت کرده بوديم. بر بازوی زنی چادری که محور و مضمون و پيام فيلم است، نوارسبز بسته بوديم. نه به بانک سرمايه گذار فيلم توجهی کرده بوديم، نه به پخش کننده که همان دفتر پخش» اخراجی های ۳» بود. انگار کسی متوجه نشد اين هر دو فيلم بدون کمترين ايراد و سانسور مجوز گرفته اند و ساخته شده اند. از همين وزارت ارشادی که کارگردان چشم و چراغش زنان سينمای ايران را «روسپی» خوانده، سياست هايش بهرام بيضايی را به آنسوی آبها رانده، جعفر پناهی را به زندان خانگی نشانده، اجازه سفر از بهمن فرمان آراء ستانده ، گلشيفته فراهانی را از ميهن خود تارانده….. و وزير محترمش روز روشن در خانه سينما را بسته است.

و درست بهنگام بسته شدن خانه سينما، زن چادری به سياق و الگوی جمهوری اسلامی، از پله های جهانی بالا رفتن می گيرد. و ما بر موج سوار شده ايم هلهله کنان. يکی در ميان شادمانی ما داد می زند:
– سيگنال می دهند… نه؟
گوش نمی دهيم. ديگری بانک می کشد:
– موج زده نشويم…

رنده رنده اش می کنيم. و شادمانه می رويم. با فيلم منتخب جمهوری اسلامی در دوران محمود احمدی نژاد، جشن ملی می گيريم و بر بلندای يک جايزه مهم جهانی . بر اين بلندا انتظار نداريم که کسی رنج مردم فرياد کند. يکی که رسانه ها چشم به دهانش دارند، به لبخند يا شوخی از ستم و استبداد بگويد. نگويد. که نمی گويد. کسی که به نمايندگی فيلم بر بلندا ايستاده، نمی تواند بازگشائی خانه سينما را هم بخواهد؟ که نمی خواهد. همينکه ما را»مردم خوب» ايران می خواند، يقه از شادی می دريم. چه چراغانی. بيا و ببين. آنقدر نور زياداست و موج چنان ازسرگذشته که برنامه «هفت» را نمی بينيم. برنامه سينمائی- امنيتی صدا وسيمای سپاه به رياست سر دار عزت اله ضرغامی که مدام فردين را احضار کرد تا به غلط کردن واداردش و»علی بی غم» رابه اندوه تنهائی و بی کسی دقمرگ کرد. برنامه» هفت» هم چراغانی است. سراپاتحسين. حتی مراسم جايزه جهانی را به تمامی نشان می دهند وقهرمان ملی ما که با کراوات در صحنه حاضر است و به ما «مردم خوب» می خندد. با زهم نمی بينيم. اما قاتلان ما، که ندا را در خيابان کشتند و «راضيه » را به فتح فرش سرخ اسکار فرستادند، خوب می بينند. گوش نمی کنيم جواد شمقدری چه می گويد. اوهمان است که نور چشمی بيت آقاست. همان که در سينمای ايران منفور است و نزد محموداحمدی نژاد محبوب. ووقتی از»دکتر» فيلم تبليغاتی- انتخاباتی ساخت ، برای نخستين باز هاله نور را دراو کشف کرد و پاداشش در اختيار گرفتن سينمای ايران بود. او به صراحت تمام می گويد:»بالاخره اسکار يک فرصت است و ما بايد هميشه از اين شانس استفاده کنيم. جدايی نادر از سيمين تمام قابليت‌ها و ظرفيت‌های نامزد شدن برای اسکار را دارد، ولی سياست‌های آکادمی اسکار قابل پيش بينی نيست .آخرين عامل تعيين کننده سياست های حاکم بر نظام آمريکاست که چه سيگنال هايی را می خواهد به ايران بدهد. جامعه آمريکا نياز به فرهنگ انقلاب اسلامی و ارزش‌های ما خواهد داشت که با معرفی نماينده سينمای ايران به اسکار، اين رابطه‌ها را می‌توانيم قطع نکنيم.»

خانمها! آقايان! چه خبر است؟ کی به کی سيگنال می دهد؟ اين حرفها به خبرهای ارتباط پنهانی دولت احمدی نژاد با آمريکای عزيز ربطی دارد؟ ندارد؟ آيا»ما»ئی که شمقدری می گويد همين» ما» هستيم.» ما»که خاک وخاشاک و ميکرب بوديم ، حالا با «ما»ی دولت فخيمه يکی شده ايم؟

بله که شده ايم. نمی پرسيم. موج از سرمان گذشته است. صدا در صدای قاتلان خود می اندازيم و دست بدعا برمی داريم که اسکار بگيريم. در سايه سار چادر»راضيه شريعتمدار» سرانجام به آشتی ملی رسيده ايم. مبارک است. دعايمان هم خيلی زود مستجاب می شود:
– نامزد اسکار شديم. بيب . هورا!

بيائيد سرود ای ايران را با سرود جمهوری اسلامی با هم بخوانيم و منتظر دريافت اسکار بشويم. اصلا هم بخود دردسر ندهيم که فکر کنيم:
– فرض بر اينکه همه داده های بالا د رمورد اين فيلم غلط، اساسا اين فيلم چه ربطی به مبارزه کنونی مردم ايران عليه استبداد دارد. راستی چرا پرچم مبارزه اش کرده ايم؟ افتخار فيلم مال «ما»ی ماست يا » ما»ی دولتيان؟

و هنوز در سايه سار چادر غرق لذتيم . تا ماهی ديگر که اسکار» می گيريم» – من و شما و شمقدری و سردار ضرغامی؛ همه باهم- چگونه به مبارزه ادامه بدهيم؟ تازه به اين انديشه افتاده ايم که طبق معمول سنواتی ديگران کار ما را آسان می کنند. دستی سينه برهنه بازيگری ايرانی را از ميان يک فيلم مستند می برُد و به فضای مجازی می برد. ما دست افشانان سايه چادر، به لحظه ای حيران سينه های برهنه می شويم. محصولی ديگربرآمده از سياست های جمهوری اسلامی.همان سياست سينمائی که آن فيلم را برای گرفتن اسکار فرستاد و در تلويزيون حلوحلوايش می کند،درها را بروی بازيگر جوان موفقی چنان به خشم بست که با چشمان گريان ترک وطن کرد. اصغر فرهادی را برای گرفتن اسکار می فرستند و گلشيفته فراهانی را به غربت. حالا او در فضای سينمائی فرانسه زندگی می کندکه دارد به بزرگترين حادثه سال خود يعنی مراسم سزار نزديک می شود . فرانسوی ها که بزرگترين و معتبرترين جشنواره هنری جهان را هر سال در کن بر می گزار می کنند، بجان می کوشند اين اسکار فرانسوی را رنگ و روغن بيشتر بزنند تاباندازه های حريف قدر آمريکائی برسد. مجله استوديو هم که برای ادامه حيات مدتهاست با مجله سينه لاو يکی شده، هرسال درآستانه برگزاری سزار ابتکار تازه ای دست و پا می کند. امسال، قرعه فال به نام ژان پاتيست موندينو- عکاس سرشناس فرانسوی- می زنند.او هم۲۸ بازيگر از ميان ۳۱ هنر پيشه معرفی شده به جشنواره سزار را تحت عنوان «تن ها و روان ها» موضوع کليپی ۹۰ ثانيه ای قرار می دهد که در برابر دوربين جامه از بالا تنه خود می گيرند و شعری در باره» برهنگی تن و روان» می خوانند. همين. فيلمی است که در ۴۰۰ سينمای فرانسه نشان می دهند و آکادمی سزار دو تن از اين ۲۸ بازيگر را بر می گزيند. تمام. به همين سادگی. و بازيگر ايرانی تنها يکی از اين ۲۸نفر است. نه فيلم کاری به مبارزه دارد ،چه برسد به نبرد سهمگين «ما» با استبداد مذهبی خونريز.نه در باره برهنگی به معنای جنسی آن است که نه بدن، روح را هم می طلبد. نه ربطی به اصل فيمينيسم و نسخه های بدلش در ايران دارد. تمامی کليپ د رمتن فرهنگ سينمائی قابل درک است. هيچ چيز نوئی هم نيست. برای همين آب هم از آب تکان نمی خورد. البته در فرانسه.

و»ما» که زير چادر سياه با «ما»ی قاتلان خود يکی شده ايم، به لحظه ای سينه برهنه را پرچم مبارزه می کنيم. توفانی بپا می شود. موافق و مخالف. تفسير و خبر. جنگ و جدال. همه عقده های جامعه ايران که در آستانه» انفجار جنسی» است بيرون می ريزد. سينه برهنه ۲۷ بازيگر ديگر را نمی بينيم. سينه بازيگرايرانی می شود محمل . بياد نمی آوريم تاريخ خودرا. قره العين را نمی بينم که پيشتر از يک قرن پيش در برابر300 هزار شمشير برهنه حجاب از سر گرفت. نمی بينيم دختران ما را، پرستو را،مرضيه را، فاطمه را… د رهمين روزها دستبند می زنند و می برند.»ما» ی شمقدری ها گل های باغ»ما» رايکی يکی می چينند به خشم ونفرت. به زندان می برند با غل و زنجير.

-احسان هوشمند ، سعيد مدنی ، فاطمه خردمند ، پرستو دو کوهی ، مرضيه رسولی ، سهام الدين بورقانی ،شاهرخ زمانی… اما بی خيال، گلشيفته رو بچسب….

حال می کنيم. حال. سينه برهنه را عشق است. مهم نيست که خود صاحب سينه ادعا ندارد که برای مبارزه اين کار را کرده. او بازيگر است و به راه حرفه خود می رود. اما برای»ما» چه اهميت دارد که در متن يک توليد سينمائی اين کار شده است؟ کسی نمی بيند ناوهای جنگی را که به آبهای ايران می رود. نمی شنويم برطبل جنگ می کوبند. کسی در باره ايرج گرگين نمی نويسد که در ايجاد جهان مدرن رسانه در ايران نقش اساسی داشت. عبداله مومنی در زندان گم شد که شد. عشق است سينه برهنه را. حتی اندکی فکر نمی کنيم که اگر سينه برهنه علامت مبارزه باشد، زنان بسيار در سينمای ايران برهنه شده اند. مشهورترينشان مادر يکی از بازيگران همين فيلم اسکاری است. بازيگر نامی شهره آغداشلو به تبع نقش در هتل آستوريا چنين کرد سی سال پيش و لوناشاد در فيلم محسن مخمبلاف همين چند سال پيش.

اينها مهم نيست. سوار بر موجيم. نشسته بر بادبان چادرسياه، پرچم سينه برهنه در دست داريم و می رويم و می رويم تا بازجويان روزنامه نويس در تهران همه پلشتی خو درا در فيلمی خلاصه کنند که قربانی آن قهرمان ماست: بازيگر جوانی که برای فيلم در فيلم نقشی کمتر از يک ثانيه ايفاء کرد. شمقدری ها خيلی بسرعت و صراحت و وقاحت نشان می دهند که»ما»ی آنها با»ما»ی ما فرق دارد.

اما»ما»ی ما همراه»ما»ی شمقدری برای اسکار جشن خواهيم گرفت. بازيگر جوان خود را بدست سرنوشت و حرفه خواهيم سپرد. بهار و عيد در راه است. راه مبارزه بسته است. در تهران نفس نمی توان کشيد. در پاريس و لندن و نيويورک و ديگر بلاد دنيا که دست خونين جمهوری اسلامی ما را در آنها پراکنده، حتما نمی توان کاری کرد که نمی کنيم. نمی شود برابر سفارت خانه های سوريه جمع شد و خود را از جنايات «نظام» مبری داشت. اگر می شد که می کرديم. امکان ندارد که سفارت های روسيه و چين را در حلقه های انسانی محصور کنيم و بکوشيم دست آنها را از پشت نظام برداريم. اگر امکان داشت می کرديم.

«ما» دوباره به خلوت بر می گرديم. خنجربرگلوی خود می کشيم. راه هم را می بنديم. هر جمعی را می پراکنيم. آه می کشيم. چس ناله می کنيم. عزای وطن می گيريم و بانتظار می نشينينم تا چادری و سينه ای وهر چيز ديگری از سياست های»نظام» يبايم و به آن بياويزيم.

شاملوی بزرگ ، سی سال پيش، «ما» را با اندوه تمام نگريست و .. سرود:
ای کاش می‌توانستم
يک لحظه می‌توانستم ای کاش
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلقِ بی‌شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

خورشيد ما يگانگی است که نداريم. يگانه که نيستيم، انديشه و برنامه نداريم و بناچار بر موج ها می رويم اغلب ساخته و پرداخته قاتلان ما… امروز چادر و سينه برهنه. و فردا؟

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد

نوشابه امیری

از جهان هیچ نمانده ست مرا جز وطنم

خانه ویرانه و زخمی ست تنم

مام میهن همه جا زهر به کام

خصم ایران همه جا در پی دام

زتن گربه ما خون جاریست

گرگ حاکم  ز پی خونخواریست

خاک ایران همه در توبره است

شیخ بی دردگرفتارخورست

….

این چند خط را خواننده ای برایم فرستاده و در پی آن پرسیده :یعنی کسی نیست که بشنود؟

در اندیشه این پرسش بودم که فیلم تولیدی رجانیوز، سایت وابسته به حکومت و نهادهای امنیتی اش را دیدم؛ گزارشی  در پی اثبات «فاحشه» بودن زنان سینمای ایران و اینکه «سینما همین است!»

این فیلم به خودی خود، شفاف ترین عکس و «رجا»ترین تصویر از نظام مقدس جمهوری اسلامی است؛ نظامی که لازم نیست برای تصویر و تصور آن راه دور برویم، که «برادران» خود شاهد هر روزه اند. اما آنچه موجب نوشتن این مقال شد نه خود فیلم که تاکید به اصطلاح مجری برنامه برخاموش بودن موبایل های بازیگران سینمای ایران بود و تعجب وی از اینکه «در این روزهای حساس،  مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.»

برای رجا نیوزی ها البته که «روز حساس» روزیست که بازیگر جوانی، به گفته آنان برهنه شده و دین و ایمان آقایان بر باد داده باشد؛ آقایانی که بسیاری شان حاضرند جهانی را بدهند و دمی دم خور همین بازیگر جوان باشند.

«روز حساس» ایران برای ما مردمان اما روزیست که  سال ها  به درازا کشیده و طی آن مشترک حکومت در دسترس نبوده و نیست؛ روزهایی که به کلام این خواننده «ز تن گربه ما خون جاریست»؛ روزهایی که دست ها به ماشه آغاز جنگ نزدیک می شود، روزهایی که ارزش پول ملی ما به هیچ می رسد، روزهایی که مردمان ما ته مانده  اندوخته هایشان را در صف های طویل به «پول خارجی» تبدیل می کنند، روزهایی که  نفت و بانک و تولید و تجارت و صنعت و کشاورزی و…. ما به قعر تحریم فرو می رود، روزهایی که چهره  آقای خامنه ای از دیدن فرزند یک دانشمند هسته ای ترور شده، «تغییر» کرده، روزهایی که کسانی از قماش رجا نیوزی ها برای رفتن به مجلس به خودزنی افتاده اند  و….. اما مشترک حکومت ـ گردانندگان حکومت اسلامی ـ در دسترس نمی باشد. موبایل حکومت خاموش است؛ حکومت گران در دسترس نمی باشند، که اگر در دسترس بودند، آقای خامنه ای از «انتخابات پرشکوه» سخن نمی گفت، احمدی نژادش از بی اثری تحریم، سردارانش از اینکه «تحریم ایران شرایط اقتصاد اروپا را وخیم تر می کند»، وزیر اطلاعات حکومت از «۱۵ برنامه استکبار برای ضربه زدن به انتخابات» سخن نمی راندند. کارشناس حکومت نمی گفت «دستان غرب به زودی بالا می رود»، وزیر صنعت جمهوری اسلامی ارز نداشته اش را وقف تامین نیاز «وارد کنندگان رسمی» نمی کرد، معاون فرهنگی سپاه خبر از آن نمی داد که «آمریکا و اروپا قدرت نفوذ استراتژی ایران اسلامی را دریافته اند»، ….

آری؛ سربازان گمنام امام زمان در رجانیوز! با خاموش بودن موبایل فلان بازیگر سینمای ایران ـ که اتفاقا تعدادی از آنان دست پخت همین نظام مقدس هستند ـ ایران بر باد نمی رود،  خاموش بودن موبایل حکومت است که فاجعه آفریده و می آفریند. در دسترس نبودن فلان بازیگری که «مشایی»های شما آنان را به «خانه خدا» برده اند، خانه ما را بر باد نمی دهد، دور از دسترس بودن سران شما اما زمینه ساز به توبره کشیده شدن خاک میهن ماست.

متوجه می شوید؟ قطعا نه. چرا که حکومت جمهوری اسلامی و کارگزارانش، مدت هاست  مشترکانی خارج از دسترس اند؛ مشترکانی که سر در برف فرو برده و به جای پاسخگویی به پرسش های روبه فزونی مردمان، راه چاره را در خودگویی و خود خندی یافته اند.

آقایان! اما یادتان باشد مردمان ایران، مشترکانی همیشه حاضرند که هر روز، به شیوه و زبانی، به وضعیت موجود پاسخ می دهند. یک روز در اعتراض به تقلب حکومت در انتخابات به خیابان می ریزند و سبز می شوند، یک روز هم در صف خرید دلار و سکه می ایستند و پیچ و مهره حکومت را باز می کنند.

پس به پرسش آن خواننده بر می گردم و می گویم: مردمان می شنوند؛ مشترکی به نام حکومت اما مدت هاست که «در دسترس نمی باشد.»