آخرین فرصت

سال نخست دهه نود به آخر می رسد. «نظام مقدس جمهوری اسلامی» به رهبری «عادلترین، فرزانه ترین، هوشیارترین و محبوبترین رهبر جهان» ایران را به آستانه جنگی چنان مخوف و درانتظار کشیده است که دیگر درآستانه بهار سخن از «آخرین فرصت» و چند وچون «بعد از حمله» می رود.

در شهرهای ایران بر خرمن های آتش که درخود همه تاریخ «ایران» را دارد، فریاد مرگ بر دیکتاتور می گذرد و در ژنوگزارش اوج ایران کشی اوباش تحت فرمان دیکتاتور، جهان را به گریه می اندازد.

همه حوادث هفته آخر ماه پایانی سال ۱۳۹۰، ادامه وقایع سال است و ریشه در رویدادهای سی و چندساله سلطه جمهوری اسلامی بر ایران دارد: نبرد خدای آزادی با ناخدای استبداد. روند تجزیه ووحدت جامعه ایران پیرامون این دو قطب تاریخی شدت تمام می گیرد. مجمع روحانیون مبارز به یار زندانی خود، شیخ دلاور و مردم ایران پشت می کند به تمامی، دست تردید از دستان مردم می کشدو دستان خونین نظام را می گیرد. محمد خاتمی که در مرگ جلاد بزرگ اسداله لاجوردی لباس اندوه به تن کرد، پیشاپیش مجمعیون رای به صندوق تحریم شده ملت می اندازد. جانشین او محمود احمدی نژاد، درحال برکشیدن سعید مرتضوی قاتل مطبوعات است. مخالفین او در مجلس و دیگر گرگهای رقیب، برای نخستین بار سرمایه ایران را به تمامی در اختیارمقاطعه کار بزرگ، سردار رستم قاسمی می گذارند به سالی که راز ترکمانچای دوم از پرده بیرون افتاده است. ازسه سال پیش درآمد حاصل از فروش نفت را اختیار دولت چین گذاشته اند تا به عنوان پشتوانه ال سی خرید کالا برای ایران استفاده گردد. حالا زمام ثروت کشور به سرداری از» سپاه» می دهند.

هنرمندی پرآوازه آبروی خود به چندسکه نقد می فروشد. مهدی خزعلی دراعتصاب غذا به سوی مرگ در زندان می رود. محمدنوری زاد در سودای به آتش کشیدن خود روزهای خوب را انتظار می کشد. فائزه هاشمی رخت می پوشد که سال را در زندان نو کند. پدرش هنوز با رهبر نردعشق می بازد و از اوقات تلخی آقا می گوید و در دقایق آخر روی آخرین صندلی مانده از قدرت تثبیت می شود. محمود احمدی نژاد دردقیقه نود سال نود به مجلس می رود. فضای مجازی که هنوز از خشم علیه رای خاتمی شعله وراست، مجلس رفتن آخرین رئیس جمهور را رصدمی کند: «براي اولين بار در تاريخ جمهوري اسلامي يك رييس جمهور در مجلس سين جيم شد…» وصله ايستادگي در برابر ولايت فقيه به دولت نمي چسبد! «نمایشی مضحک… دلقکی آمد به دلقکان دیگر طعنه و کنایه و نیش زد و رفت.»

دیگری نام»سیرک» بر این مجلس می گذارد و سخن احمدی نژاد را برجسته می کند: «آخر سال و شب عید است و می‌خواهیم با هم صفا کنیم.» نشریات جهان، جمله آخر محمد جوادلاریجانی را در اجلاس حقوق بشر ژنو بازتاب می دهند:» کشورما پرچمدار حقوق بشر در جهان است.» حتمازادگاهش عراق را نمی گوید، منظورش ایران است که اسامی زندانیانش را درمجمع جهانی خوانده اند. یکیشان عبدالرضا قنبری، معلم زندانی که دارند تیغ مرگ را به عنوان عیدی برایش تیز می کنند.

از آغازدهه نود که نگاه هفته برسم چند ساله مدام رصد و گزارشش کرده است «ابرهای تیره» و «بادهای تغییر» مدام بر آسمان ایران گذشته اند.کسانی از هراس بر باد رفتن ایران فریاد زده اند «یکی خامنه ای را بیدار کند»، فریادشان در «رفتار لجن» گم شده است. رهبر وپایورانش درداخل، «آخرین رئیس جمهور» را نم نمک بدرقه کرده اند تا راه برای حکومت سلطانی هموار شود. در خارج، «رجزخوانی درآستانه فروپاشی» را ادامه داده اندتا با تهدید ساختن سلاح اتمی برای بقای خودتضمین بگیرند. جهان، با «انزوای جهانی»، «تغییر رژیم و  برخورد نهائی»، «کندن پوست گربه» را در دستور کار قرار داده است. مردمان فریادبر کشیده اند دیگر «چه انقلابی؟ چه اسلامی؟» آخر دیده اند که در سالگرد انقلاب «ماکت امام، جسد انقلاب» را می برند. «زمستان سخت» رسیده و «سوسمار بی باک»  برای بلعیدن ایران دهانی گشوده است انباشته از مخوف ترین سلاح ها. درآخرین روزهای سال، هیلاری کلینتون، وزیر امورخارجۀ آمریکا، از سرگئی لاورف، همتای روسی خود، می خواهد که این نکته را به مسئولان جمهوری اسلامی ایران گوشزد : «گفت وگوهای ماه آوریل ـ– فروردین-ـ میان تهران و گروه کشورهای موسوم به گروه ١+۵«آخرین فرصت» برای جلوگیری از جنگ است.»

گفتی دهه نود به جنگ نوشته اند؛ جنگی که فاجعه هشت ساله درگیری با عراق در برابرش به بازی کودکانه ای می ماند.

دهه های «انقلاب اسلامی» بر سرشت واحد تلاش برای استقرار حکومت مذهبی به قرائت قائلان به نظریه ولایت فقیه در ایران، سرگذشت های گوناگون داشته اند.

دهه پنجاه، دهه تثبیت نهادهای » انقلاب اسلامی» است. ولی فقیه اول ـ– آیت اله خمینی-ـ از تاکتیک جذب همه نیروها برای حذف شاه به استراتژی پیاده کردن نظریه ولایت فقیه وجانشینی نظام دینی بجای نظام عرفی، بر می گردد. در اولین گام ها «شکستن قلمها» ی دگراندیشان و حذف کامل آنها از صحنه زندگی اجتماعی در دستور کار قرار می گیرد و د ردهه شصت به نسل کشی خونبار تابستان ۶۷می رسد.

 

دهه شصت، دهه هشتاد

از قدرت گیری اندیشه و نیروهای جانبدارباز سازی اقتصادی- سیاسی به شیوه اصلاحی در درون «نظام» آغاز شدو به حاشیه راندن هاشمی- خاتمی وحذف «اصلاحات» رسید.

دهه شصت- که نام «دهه وحشت بزرگ» گرفت- بیشترین سال هایش زیر نگین ولایت ولی فقیه اول گذشت. باید تابستان خوفناک شصت و هفت می رسید. هزاران زندانی قتل عام می شدند تا فقیه اول راحت بربستر مرگ بگذارد. و هنوز کفن دریده اش خشک نشده بود که با ترفندی و نشست و برخاستی، ولی فقیه دوم را منصوب کردندو هم او هنوز نیامده، ختم قانون اساسی نیمه کاره ولی فقیه را گرفت و فرمان حکومت مطلقه به نام خود نوشت.

استقرار تام وتمام اندیشه ولائی ولی فقیه دوم سیدعلی خامنه ای که ریشه هایش به آموزه های سید قطب بر می گردد و سیسستم تشکیلاتی خود را در فدائیان اسلام می یابد، و باید میراث سیدمجتبی نواب صفوی را به سید مجتبی خامنه ای بسپارد، در زمان محمد خاتمی کلید خورد و در دوران محمود احمدی نژاد عملیاتی شد.

اندیشه ولائی سیدعلی خامنه ای در دشمنی کینه توزانه با «جهان نو» خلاصه می شود ودر داخل و خارج ایران، مبارزه برای نابودی همه دیدگاههای بیرون از این اندیشه را دنبال می کند.

«طالبانیسم شیعه» اسلامگرایان سنتی را درنحله های گوناگون خود، – موتلفه، حجتیه، القاعده، فدائیان اسلام، مصباحیسم… سازمان واحد می دهد و نیروهای امنیتی ـ سیاسی را به محافظت ازآن بر می گمارد. هدف نهائی رسیدن به «خلافت اسلامی»، حرکت در متن شوونیسم ایرانی برای حذف اسرائیل، شکست غرب و اعمال مدیریت اسلام بر جهان است.

نام این مجموعه «نظام» و رهبر و مقتدا و پیشوای آن سیدعلی خامنه ایست. ایران، سکوی پرتاب اندیشه «نظام» و حافظ و تضمین کننده ادامه راهش بمب اتمی.

همه حوادث ایران از زمان ولایت ولی فقیه دوم، به ویژه در دهه هشتاد در پرتو این سیاست «نظام» قابل درک و تعقیب است؛سیاستی که در دهه ۹۰ در داخل وخارج ایران به مرحله سرنوشتی می رسد.

در داخل کشور، حذف یا اشغال سیستماتیک نهادهای عرفی، ازسازمان های اقتصادی گرفته تا نهادهای هنری-ـ خانه سینما-ـ و موسسات انتشاراتی ـ– دو نشر چشمه و ثالث ـ- از کودکستان تا موسسات آموزش عالی-ـ دانشگاه آزاد-ـ بی وقفه ادامه می یابد. نیروهای»بصیر» امنیتی ـ– عقیدتی عهده دار همه امور، از تدریس در دانشگاه تا حل مشکل ارز در خیابانها می شوند. برنامه، حذف طبقه متوسط و اندیشه معطوف به «من» و»آزادی» اش باهر وسیله ممکن است از فیلم تا شکنجه، وجانشین کردن » توده» خرافات زده که در فیلم تقدیس می شود و اسلحه به دست روانه خیابان می گردد. ولی فقیه دوم، با تمام نیرو «بدنه اجتماعی» خود را سازمان می دهد، صاحب بصیرت می سازد و مسلح می کند.

انتخابات مهندسی شده مجلس نهم، راه را برای حذف رئیس جمهور و به صحنه آوردن نخست وزیری هموار می کند که از هم اکنون خود را «غلام خانه زاد» می خواند و بیشترازاینکه به کار ولی فقیه کنونی بیاید، وظیفه نوکری به دامادش مجتبای ولیعهد رادارد تا دستان دومجتبای محبوب «آقا» بهم برسد. از این منظر، ولی فقیه دوم بیشتر زمینه ساز ایجاد «خلافت اسلامی» است تا فرمانده آن برای فتح جهان.

سیاست «نظام» با مخالفت و مقاومت بسیارجدی در داخل و خارج از کشور مواجه است. پاسخ نیروهای داخلی مشت آهنین، زندان و شکنجه و اعدام است. نیروهای سیاسی، افراد واندیشه ها یا به «نظام» گردن می گذارند، یاسکوت پیشه می سازند. پاسخ کمترین مقاومت ومخالفت، زندان و شکنجه است. درآخرین روزهای سال ۹۰ از نخست وزیر و رئیس مجلس پیشین گرفته تا انبوه نمایندگان مجلس و روزنامه نگاران در بندند. وحتی سخن از مرگ دکترمهدی خزئلی در بند می رود که پدرش از ستون های «نظام» بود و حتی برای شفاعت جان فرزند به درگاه رهبری اجازه ورود نیافت. تصمیم نهائی برای ترک مردم توسط مجمع روحانیون مبارز به رهبری سید محمد خاتمی، روانه زندان شدن فائزه هاشمی و…حذف محمود احمدی نژاد حتی، دراین چهار چوب قابل درک است.

سیاست «نظام»، جهان را هم به اتحادی بی سابقه علیه آن بسیج کرده است. «جهان علیه تهران» به هماهنگی بی سابقه ای رسیده است. حماس که راه خوددیگر کرد.دمشق که درحال فروپاشی است و حزب الله لبنان درکنار «نظام» مانده اند؛و چین و روسیه که در شطرنج پیچیده جهانی منافع خودرا می جویند تا لحظه موعود. در تمام طول سال ۹۰ حلقه محاصره وتحریم مدام به گرد ایران تنگتر شده است. حمله در سال ۹۱چندان قطعی به نظر می رسد که دیگر بحث در باره بعد از حمله آغاز شده است.

آخرین سخنان، رویدادهای و هشدارهای سال بوی مرگ و جنگ می دهند. هنری کيسينجرمی گوید: «آمريکا بايد فرض را بر اين بگذارد که ايران در پی سلاح هسته‌ای است.» ایران اتمی، باسرعت فزاینده ای به یکی از مسائل اصلی انتخابات در راه آمریکا تبدیل می شود. جمهوریخواهان با صراحت از جنگ برای سرنگونی «حکومت آیت اله ها» سخن می گویند. آخرین تهدیدات میت رمنی که دارد به سرعت بقیه رقبا را پشت سر می گذارد بی سابقه است. اشغال سفارت آمریکا در سال ۱۳۵۸را در خاطرها زنده می کند ومی گوید: «امروز آمریکا و جهان به شکلی غریب با شرایطی مشابه مواجه هستند؛ با این تفاوت که این بار خطر بزرگ‌تری در کمین است. در حالی که باراک اوباما در کاخ سفید زانوی غم در بغل گرفته، همان تندروهای اسلامی در حال پیشرفت سریع به سوی ساخت مخرب‌ترین سلاح‌های تاریخ جهان هستند.به هیچ وجه نمی‌توان با بی تفاوتی از کنار این مهم عبور کرد. سه دهه است که آیت‌الله‌های حاکم بر ایران از تروریسم در سراسر جهان حمایت کرده‌اند. اگر تنها یک درس از حملات ۱۱ سپتامبر گرفته باشیم این است که تروریسم در عصر اتمی امکاناتی دهشتناک را در بر داشته، آنچنان که توانایی ایجاد هراس را در مقیاس‌هایی بسیار بزرگ دارد.از اینها گذشته، رهبران ایران به صراحت اعلام کرده‌اند که خواهان نابودی کشور اسرائیل هستند. اگر وسیله نیل به این هدف غیر انسانی را به دست آورند، خاورمیانه یک‌شبه به انبار باروت تبدیل خواهد شد. پیامدهای این وضعیت برای اسرائیل، برای دیگر هم‌پیمانان ما و برای نیروهای خودِ ما در منطقه تصورناپذیر خواهد بود.»

نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل که برای اخطار آغاز جنگ به و اشنگتن رفته بود، بالبهای خندان و دست های پر ازقرارداد دریافت مخوف ترین سلاح ها به کشورش بر می گردد ومی گوید: «حمله به ایران؛ نه چند روز آینده، نه چند سال آینده.»

پانه‌تا وزیر دفاع آمریکا در مصاحبه با نشریه «نشنال جورنال» تاکید می کند: «ارتش آمریکا یک طرح اضطراری خاص برای حمله نظامی علیه تاسیسات اتمی ایران آماده ساخته است.» بعدحرف هائی می زند که حتی پیش از حمله به عراق و افغانستان شنیده نشده است: «حمله نظامی آمریکا بسیار کوبنده‌تر از حمله نظامی اسرائیل علیه تاسیسات اتمی ایران خواهد بود.»

ژنرال هربرت کارلایل، معاون ستاد فرماندهی نیروی هوایی آمریکا، در کنفرانس دفاعی «کردیت سوئیس مک الیس» روی چند دلیل «کوبنده تر» بودن حمله آمریکادست می گذارد:»در صورت برخورد نظامی با ایران از یک بمب سنگرشکن تازه به وزن ۱۳۶۰۰ کیلوگرم استفاده خواهد شد. قدرت نفوذ این بمب در لایه‌های دفاعی شگفت‌انگیز است و ما هم‌چنان روی بهبود عملکرد آن کار می‌کنیم. در صورت برخورد نظامی با سوریه و ایران، نیرو‌های آمریکا در اجرای عملیات نظامی، از تفکر تاکتیکی تازه‌ای که در وزارت دفاع از آن به عنوان «جنگ هوا دریا» یاد می‌شود، استفاده خواهند کرد.از شبکه‌های پیشرفته ارتباطی بین نیرو‌های مختلف نظامی و عملیات چندبعدی در هوا، دریا، فضا، و فضای مجازی (اینترنت) علیه خطوط دشمن استفاده خواهد شد.وجود قابلیت‌های فضایی، ظرفیت سایبری، نسل پنجم سلاح‌های هوایی و هواپیماهای جنگنده، و نیرو‌هایی که از خود جای پای اندکی بر جای می‌گذارند، نشانه عزم آمریکا برای استفاده از نوآوری‌های تسلیحاتی در یک صحنه نظامی واقعی است.»

رضا تقی زاده ـ تحلیلگر مسائل ایران- دست به مقایسه کوچکی می زند: «قدرت تخریب تنها یک عدد از بمب های فوق، بیش از قدرت تخریب ناشی از پرتاب ۴۰ فروند موشک شهاب ۳ ایران است.»

تنها تصویر صحنه، بهار را عزا می کند. بمب ها فرومی ریزند و گلهای سرخ ایران را شخم می زنند. سیاست ماجراجویانه «نظام» در جهنم را به روی ایران گشوده است. پاسخ جهان را با تهدیدهای توخالی می دهند که تنهاکاربردش تندتر کردن آتش جنگ است. محمود احمدی نژاد پوسیدن گزینه ها را روی میز تبلیغ می کند.دیگر به تمامی یاد آور دائی جان ناپلئون است که دارد باتفنگ خالی خدمت «انگلیسی های بی ناموس» می رسد. غضنفر رکن آبادی- ـ سفیر جمهوری اسلامی در بیروت ـ– هم در کنارش سبز می شود: «ما خود را آماده کرده ایم و هم اکنون ۱۱ هزار فروند موشک آماده شلیک به آمریکا و اسرائیل و مصالح آنها در جهان داریم.»

لابد دیگر چون کسی برای این رجزخوانی ها تره هم خرد نمی کند، طبق معمول در دقیقه نود خبراز گشودن درهای مخفی سایت «پارچین» می دهند و نامه برای اعلام اراده از سرگیری گفت وگو می نویسند. اولی دیگر دیر شده است.کارشناسان هسته ای و تسليحاتی «موسسه علوم و امنيت بين المللی» می گويند که در عکس های ماهواره ای که از مرکز «پارچين» در ايران گرفته شده است وجود آشيانه و يا اصطلاحا اتاقک های مخصوص انفجارهای بسيار قوی را تشخيص داده اند.

برای دومی ـ– گفت وگو-ـ «هنوز» فرصت هست.اوباما و كامرون در مقاله مشتركی در واشنگتن پست می نویسند: «هنوز زمان و فضا براي پيگيري راه حلي ديپلماتيك برای مساله هسته اي ايران وجود دارد.»

آخرین هفته سال برای «نگاه هفته» است. تازه ترین خبرها حاکی است چهار افسر ارشد ارتش سوریه به مخالفان پیوسته اند. دیگر می توان بشار اسد را یک مرده سیاسی محسوب کرد.

عضو اتاق بازرگانی تهران، تصویری تمام از اقتصاد کشور می دهد: «وضعیت اقتصادی این روزهای کشور تداعی کننده دهه ۶۰ است. به عبارتی هم اکنون اقتصاد ما شرایطی همچون وضعیت دوران جنگ را تجربه می‌کند، با این تفاوت که در آن زمان سیستم بانکی ما تحریم نبود و تنها منابع ارزی کشور کاهش یافته بود. اما در حال حاضر اگر ارز هم وجود داشته باشد امکان مبادله وجود ندارد.»

و جهان در انتظار مذاکرات بهار، سلاح های مخوف را برق می اندازد و پیچ تحریم ها راسفت و سفت تر می کند.دو نماینده مجلس نمایندگان آمریکا طرحی را ارائه می کنند که بر اساس آن شرکت های بین المللی که به جمهوری اسلامی خدمات بیمه می دهند و یا معاملاتش را بیمه می کنند از دسترسی به سیستم مالی و بانکی آمریکا محروم خواهند شد.

سال ۹۰ تمام می شود. یکی دو روز دیگر. عمو نوروز از راه دراز می آید. از زمانی که جان خود در تیرکرد آرش، ایران چنین از درون در اشغال و از بیرون در خطر نبوده است. کتاب سووشون به دست مردمان می دهد عمو نوروز که خالقش تازه بر بادهای بهاری رفته است و همچنان انتظار «سحر» رامی کشد:

«گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید، و درخت‌هایی در شهرت، و بسیار درختان در سرزمین‌ات و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی، سحر را ندیدی؟»

و بهاریه سیاوش کسرائی را درمقدم بهار می خواند:

تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت

وقتی كه بادها

در برگ های در هم تو لانه می كنند

وقتی كه بادها

گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند

غوغایی ای درخت

وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را كجا

خورشید را كجا

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت

چون با هزار رشته تو با جان خاكیان

پیوند می كنی

پروا مكن ز رعد

پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت

سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

درخت، ایران است. باغبان هایش را کشته اند و یا به زندان برده اند. تبر در دست ولی فقیه دوم مانده است. شهامت این را دارد که در «آخرین فرصت» زمینش بگذارد و چون ولی فقیه اول جام زهر بر گیرد؟


خاتمی، خاتمی، کجائی؟

توجه: این نوشته در 25 خرداد 1388 منتشر شده است

ميهن را باز به خون کشيده اند. از ايران صدای فرياد و گلوله می آيد. صدای قديمی رنج برآسمان خونين ايران بال می کشد:
– از خون جوانان …. لاله…. لاله دميده…

سربازان گمنام و با نام» نظام» قداره از رو بسته اند. باتوم است که برپيکر جوانان فرود می آيد. اينجا چشمان دختری از کاسه بيرون می زند. آنجا پسر جوانی را که از » انقلاب اسلامی» عمر کمتری دارد؛ بر اسفالت خيابان انداخته اند و لگدکوب می کنند. در ويتنام بر مردم اين نرفت که درايران.
درغزه چنين نکردند که در تهران. تازه آنها بيگانه بودند: آمريکائی و اسرائيلی. ادعای رافت و مهر ورزی نداشتند. اينان کيانند که خوابگاه دانشگاه را به خون تازه ای می آلايند ؟ اينان از کدام تبارند که از کودتای ٢٢ خرداد چنين پاس می دارند؟ جز اين است که اينان پروردگان » نظام » هستند که تقدس را با مشت و باطوم و گازاشک آور اثبات می کنند و آزادی برايشان معنائی جز کشتار ندارد؟
اين آدمکشان که ياد آور مغولان وتازيان هستند ، در مدرسه های طالبانی» نظام» آموزش ديده اند و پروار شده اند، حتی بر فرزندان راستين نظام مانند موسوی وکروبی و خاتمی هم رحم نمی کنند. آنها را دشمن می خوانند و بعد از پايمال کردن رايشان ، برای بريدن سرشان آماده اند. بر فرزندان «انقلاب اسلامی» و بر » ياران امام» که اين می رود، وای بر مردم. وای بر جوانان. وای برگيسوان خونين دختران. وای بر دهان پرخون پسران. وای بر ايران. وای بر ما…
و وای بر شما محمد خاتمی. سيدمظلوم. مرد لبخند . آقای گفت وگو. وای برشما که اين بار شال سبزی را به گردن موسوی انداختيد که رنگش رنگ انقلاب آرام مردم ايران شد. حالا کجا هستيد؟ چراسکوت کرده ايد؟ در دوران هشت ساله رياست جمهوری خود با همه مماشات، سکوت و عقب نشينی که کرديد ، خود را ميان «نظام» و» مردم» نگه داشتيد. يکی از مشاوران و ياران نزديک آن روز شما ، درمصاحبه ای دردفترش به ما گفت:
– » خاتمی دستی در دست مردم و دستی در دست نظام دارد…. نمی داند چه کند…» و چشمهايش پر از اشک شد.
و شما کوشيديد اين دو دست را به هم برسانيد. خواستيد «شال ميرحسين» را به «چفيه سيد علی» گره برنيد. ديديد که نشد. آقای خاتمی! سيد!ديديد که نمی شود؟ آن چفيه ملکوک است از انديشه کسانی که «انقلاب اسلامی» را دزديده اند. نخوانديد که هاشمی با اشک نوشت:» فقط مادو سه نفر مانده ايم…» ؟ حالا نوبت هاشمی وموسوی است و شما و خيلی زود شمشير بر گردن «رهبر» طالبان شييعی هم فرو خواهد آمد.
آقای خاتمی آن «نظام» که شما در ذهن داريد به تاريخ پيوسته است. صبح وقتی که هواروشن شد- بقول نيما- آن را درمزبله ها خواهند جست. » نظام» واقعی اين است که درخيابان ها می بينيد. فريادهائی است که می شنويد.
آقای خاتمی ، گوش کنيد. اين صدای احمدشاملو است:
آهای !
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد!
خون را به سنگفرش ببينيد! …
اين خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاينگونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن …

آهای !
اين خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاينگونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن …

از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد

خون را به سنگفرش ببينيد !

خون را به سنگفرش
بينيد !

خون را
به سنگفرش …

آقای خاتمی، خون رابر سنگفرش می بينيد؟ آقای خاتمی. اين خون بر می گردد و به تاريخ ايران پيوند می خورد :
– از خون جوانان وطن لاله…. لاله دميده…

کجائيد آفای خاتمی؟ کجائيد؟

کجائيد آفای خاتمی؟ کجائيد؟ عکسی روی فيس بوک می رسد. شما را محاصره کرده اند. آدمکشان دورتان راگرفته اند. عمامه اتان راکشيده اند. به ميان مردم آمده ايد. مبارک است. اين عکس دو روز پيش است. اما امروز باز از آن اعلاميه های نه سيخ بسوزد نه کتاب صادر می کنيد. هنوز اين کودتاگران را» نظام» می خوانيد و انتظار مجوز داريد؟
دست مردم را بگيريد آقای خاتمی…
دست تان را از دستان خونين نظام بيرون بکشيد.

——————————–

قاب خالی از شال آبی، هوشنگ اسدی، روز آنلاين
هان! بشنو سروش آزادی، هوشنگ اسدی، روزآنلاين
برادر حسين راست می گويد، هوشنگ اسدی، روزآنلاين

آقای خامنه ای و هم سلولی هايش، هوشنگ اسدی، روز آنلاين
شاه ماند، کيهان رفت، هوشنگ اسدی

خنده به عزرائیل هوشنگ اسدی

«یکی از همکاران مجلسی، چند روز پس از انتخابات سال ۸۸ می گفت این ۳ نفر را به من تحویل دهید، در میدان قیام اعدام می​کنم. هیچ اتفاقی هم نمی​افتد.»

راوی محمد رضا باهنر است. از مجلس منظورش مجلس شورای اسلامی و 3 نفرهمکسانی نیستند جز سران «فتنه»؛ یعنی موسوی و کروبی و خاتمی.

 نماینده مربوطه که قطعا جزو گروه بندی امنیتی – نظامی های مجلس است، «متاسفانه» طلب «میوه کال» می کرده است و آقای باهنر که دست راستش توی دست هیات موتلفه است باهماهنگی با مقامات بالای نظام، برنامه ای ریخته اند که لابد میوه برسد.

وحالا در نیمه ماه که هفته به سالگرد دیگری از 17شهریور می رسد، کسی نمی داند نماینده ای که می خواست «3 نفر» را در میدان قیام اعدام کند، کجاست؛ اما موسوی و کروبی و خاتمی در میدان اند و از کالی هم در آمده اند. حرف هایشان نشان می دهد درآفتاب حوادث که به خانه های امنیتی هم راه دارد، حسابی پخته شده اند.

مهدی کروبی-ـ شیخ دلاورـ- هفته پیش گفت که ذره ای کوتاه نمی آید. این هفته، نوبت میرحسین موسوی است. اووهمسرش زهرا رهنورد از هرنوع وسایل ارتباطی محرومند. حتی قلم وکاغذ ندارند و حتما نمی دانند که در زادگاه موسوی و ارومیه مردم به خیابان آمده اند. حتما اگر شعار اصلی تظاهرات را بشنوند، بغضشان می ترکد:

گلین گداخ آغلیاخ، اورمو گلین دولدوراخ
بیان بریم گریه کنیم، دریاچه ارومیه رو پر کنیم

حتما هم کسی به آنها نگفته که برای هر چهار نفر یک مامور فرستاده اند و معترضین به مرگ دریاچه ارومیه را بیرحمانه سرکوب کرده اند.

اما موسوی همان حرف شیخ رامی زند، حالا می خواهد اختصاص «۸۰۰ تا ۹۰۰ میلیون دلار» برای نجات دریاچه ارومیه ازطرف دولت واقعیت باشد یا وعده سرخرمن.

میرحسین موسوی می گوید: «آینده روشن است. به توجه به تداوم وضعیت فعلی نمی توان امیدی به انتخابات و شرکت در آن داشت.»
محمد خاتمی که هنوز به اخبار دسترسی دارد و می تواند سخن بگوید، سقوط قذافی و به لرزه افتادن بساط قدر قدرتی بشار اسد را به وضعیت ایران پیوند می زند: «سخن مردم این کشورها این است که حکومت­های خودکامه باید بروند؛ سیستمی که می­گوید احزاب مختلف نباشند، باید برود و این خواسته­ها تبلور روح زمانه است. وضع کشور خوب نیست. مملکت دارد از بین می­رودو البته مثل ریگ هم دروغ می گویند.»

بعد همان را می گوید که موسوی و کروبی هم بی شک اگر مجال داشتند، می گفتند: «ما از حق مردم و آزادی انتخابات دفاع می­کنیم. ما حتی می­گوییم کسی که خدا و پیامبر را قبول ندارد، اگر دست به سلاح نمی­برد و براندازی نمی­کند، آزاد باشد. مگر می­شود انتخابات آزاد نباشد؟ مگر می­شود کروبی و موسوی در حصر و حبس باشند؛ افراد دیگری در حصر حیثیتی باشند؟»

محمد خاتمی، رک و راست- نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد – خواهان «انتخابات آزاد» است. همین خواست را 33 زندانی سیاسی هم دارند و در نامه ای از داخل زندان اعلامش می کنند.

و طالبان شیعه حاکم بر ایران که به گفته دکتر عبد الکریم سروش «هنوز مدافع برده داری هستند»، باتمام نیرو کشور را از بین می برند و مثل ریگ دروغ می گویند.

آیت الله نمازی-عضو مجلس خبرگان رهبری- به کشف تازه ای نایل می شود: «انتخابات در نظام توحیدی مبتنی بر اصول و فروع احکام دینی است و از همین رو باید 3عنصر فقه انتخاباتی، اخلاق انتخاباتی و قانون انتخابات مورد توجه قرار گیرد.» وازکاندیدا‌ها می خواهد برای مانور وحدت در جامعه ستاد تبلیغاتی مشترک بزنند.

حیدر مصلحی باردیگر در نقش سعید صحاف ظاهر می شود، برای «سران فتنه» تقاضای اشد مجازت می کندو ازنخستین» ائتلاف علنی و عمدتا مخفی» تاریخ سیاسی جهان پرده بر می دارد: «جریان فتنه» و «جریان انحرافی» ائتلافی علنی و عمدتاً مخفی، انجام داده‌اند. این دو جریان هر دو با ویژگی‌های مشترکی در راستای تقابل جدی با نظام و ولایت فقیه تحرکاتی را دارند و ائتلاف کرده‌اند تا به این وسیله با خط اصلی نظام و انقلاب اسلامی مقابله کنند. این دو جریان بر ملی‌گرایی افراطی، شبه مدرنیسم و ناکارآمد بودن اسلام و ناکارآمد بودن روحانیت تأکید دارند و درخصوص رابطه با آمریکا «دارای علاقه‌مندی جدی هستند.ائتلاف این دو جناح از پیچیده‌‏ترین مسائلی است که نظام با آن روبه‌رو است.

 احتمالا دراویش هم در چهار چوباین تحلیل مالیخولیائی می گنجند که با شعار «مرگ بر درویش آمریکائی» مورد حمله اوباش تحت فرمان قرار می گیرند، یک نفرشان را بضرب گلوله می کشند و خلوت دوردست کوآر و سروستان را با حکومت نظامی می آلایند.

لابد باید فکری هم باید برای چین، این متحد نازنین کنند که بازار ایران را یکسره در اختیارش گذاشته وکاری کرده اند که «فرش کاشان» به ایران صادر می کند، و حالا

گزارش‌ها حکایت دارد کهزمزمه کناره‌گیری از سرمایه‌گذاری‌های جدید در بخش انرژی ایران را ساز کرده است.
یکی از معاونان ارشد در کنگره آمریکا که نخواسته نامش فاش شود به خبرگزاری رویترز می گوید: «چینی‌ها به خاطر همکاری بیشتری که در زمینه تحریم‌های ایران با ما دارند در حال کسب اعتبار و امتیاز بیشتر نزد مقام‌های آمریکایی هستند.»

و البته فقط چینی ها که در نظریه نگاه به شرق – ساخته و پرداخته محمد جواد لاریجانی- به متحداستراتژیک جمهوری اسلامی تبدیل شدند، نیستند که نرم نرمک ساز دیگر می زنند. روس ها هم این هفته قرارداد نفتی ۵۰۰ میلیارد دلاری با آمریکایی‌ها امضاء می کنند ویک قدم دیگر به رویای جهانی شدن شرکت های خود در بخش انرژی نزدیک می شوند.

ترکیه هم روز روشن دست در دست آمریکا می گذارد وبا نصب رادار سامانه ضدموشکی سازمان ناتو در خاک خود موافقت می کند. نخستین هدف نصب این رادار «مقابله با تهدید موشکی جمهوری اسلامی ایران» است.

جمهوری اسلامی واکنشی سخت انفعالی به خرج می دهد. آخر دارند دندان های شیر پرچم را یکی یکی می کشند و باگام های سنجیده جلو می آیند:

آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، گزارش دیگری از برنامه اتمی ایران منتشر می کند که در آن برای نخستین بار از «افزایش» نگرانی‌های آژانس درباره ابعادِ احتمالیِ نظامیِ برنامه هسته‌ای ایران سخن به میان آمده است.

رضاتقی زاده-ـ تحلیلگر سیاسی-ـ می نویسد:»ابراز نگرانی دبیر کل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در قبال فعالیت‌های مشکوک اتمی-موشکی جمهوری اسلامی، بخصوص طراحی کلاهک اتمی قابل نصب در دماغه موشک‌های بالستیک، و همچنین نصب سانتریفیوژهای پی-۱ در مرکز تازه غنی‌سازی اورانیوم در فردو، نشانه بی‌نتیجه ماندن طرح روسیه در زمینه انجام گفت‌وگو‌های گام‌به‌گام با تهران است.»

فریدون عباسی، رئیس سازمان انرژی اتمی، برگ کهنه ای را بار دیگر رومی کند: «اگر تحریم‌های ایران لغو شود و آژانس در گزارش‌هایش به «مطالعات ادعایی» و دیگر فعالیت‌های «اعلام‌نشده» اشاره نکند، می‌تواند برای یک دوره پنج ساله بر فعالیت‌های هسته‌ای ایران نظارت داشته باشد.»

رئيس اداره سياسي سپاه پاسداران، تازه یاد حرف نیکلای سارکوزی در باره تهدید نظامی می افتد و توی دهان غرب می زند: «امروز ملت ايران تهديدهاي نظامي غرب را تهي مي‌بينند چون آمريكا و غرب در حد و اندازه‌اي نيست كه بتواند اقدام نظامي عليه ايران انجام دهد.»

وباین ترتیب در روزهائی که جهان به 11 سپتامبر می رسد، «یونس الموریتانی»، یکی از دیگر از سران القاعدهو مامور اجرای برنامه های بین المللی آن دستگیر می شود، جمهوری اسلامی غرب را سرجایش می نشاند و به حل و فصل مسائل داخلی می پردازد که برخی ازآنها مانندچادر سیاه از مساله اتمی هم مهمترند.

لاله افتخاری، نماینده مجلس در شبکه تلویزیونی قرآن، از این مهم جهانیان را مطلع می کند: «امروز چادر مشکی از بحث هسته‌ای برای ما مهمتر است.» و توضیح می دهد که «رواج بدحجابی به زمان آدم و حوا بر می گردد.این اقدامات از آنجا ریشه گرفته و هنوز چه در غرب و چه در داخل ادامه دارد.»

و تابحث لباس پیش می آید علی کریمی، پیراهن شماره 16تیم شالکه را در می آورد و قدم زنان در «وادی فتنه»آن را به جانباخته جنبش سبز اشکان سهرابی تقدیم می کند. و صدافسوس که شادمانی این گل ملی را خبر لبخند زدن احمد جنتی به عزرائیل بر باد می دهد.هزاران کاربر اینترنت بعد از شنیدن خبرفوت دبیر شورای نگهبان بر اثر سکته مغزی و قلبی دست بکار می شوندو در وصف نمیرالمومنین هزاران استتوس، توییت، یادداشت و… می نویسند. وسرانجام معلوم می شود کار، کار رسانه های توطئه گر و دست های پنهان بیگانگان بوده است وبس.

و ملت در آزاد ترین کشور دنیا به میمنت شنیدن این خبر برای خوردن بستنی باروکش طلا صف می کشند. قیمت این بستنی 400 هزارتومان است، تولید آن یک روز طول می‌کشد و باید یک روز قبل ثبت سفارش شود.

یک و نیم میلیون کارگری را که حسن صادقي، معاون دبیرکل خانه کارگر، خبر بیکار شدن آنها راداده است، قطعا نمی توانند به این صف بپیوندند. اما احتمال می رود، سر وکله پارچه فروشان و طلافروشان اعتصابی بازار که علیرغم جو پلیسی برای وساطت حبیب اله عسگراولادی هم تره خردنکرده اند؛ پیدا شود.

برای همین هم «دفتر آیت الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی در پاسخ به استفتایی در مورد خوردن بستنی طلا، هرگونه خوردن بستنی حاوی عنصر طلا را «حرام» اعلام می کند.» و به اینترتیب مساله فاصله طبقاتی ناچیز ناشی از استقرار عدل اسلامی هم از میان می رود.

هفته ای دیگر به پایان می رسد. معمرالقذافی که دنبال سوراخ موش می گردد، مخالفان خود را «زن» می نامد.

«بلال صائب» از استادان موسسه مطالعات بین‌المللی «مونتِری» در وب‌سایت «کریستین ساینس مانیتور» می‌نویسد: «عربستان سعودی با بزرگ‌ترین معضل و در عین حال بزرگ‌ترین فرصت در سیاست خارجی خود روبه‌رو است که نتیجه و پیامد آن برای آمریکا بسیار مهم خواهد بود.چگونگی برخورد عربستان با بحران سوریه نقش رهبری این کشور در منطقه و توانایی آن برای مهار ایران را تعیین خواهد کرد.»

جنگنده‌های سوریه دیوار صوتی شهر حمص را می شکنند وآلن ژوپه، وزیر خارجه فرانسه بشار اسد، رابه «ارتکاب جنایت علیه بشریت» متهم می کند. دخالت نظامی ناتواز همین مسیر می گذرد.

براساس نظرسنجی جدیدی که «جامعه اعراب آمریکایی» در شش کشور عربی انجام داده، میزان محبوبیت حکومت ایران در نگاه افکار عمومی عرب به شدت کاهش یافته‌است.در میان پاسخ‌دهندگان مصری فقط ۳۷ درصد نظر مثبتی راجع به نقش حکومت ایران دارند، در حالیکه درصد کسانی که در این کشور در سال ۲۰۰۶ به حکومت ایران با دید مثبت نگاه می‌کردند قریب به ۹۰ درصد بود. در عربستان سعودی درصد کسانی که نظر مثبتی به ایران داشتند از ۸۵ درصد در سال ۲۰۰۶ به شش درصد در سال جاری تنزل پیدا کرده و در اردن این دیدگاه از ۷۵ درصد به ۲۳ درصد کاهش یافته‌است.

ئون پانتا، وزیر دفاع جدید آمریکا، می‌گوید: «جنبش‌های جهان عرب قطعا به ایران هم خواهد رسید.انقلاب در ايران به نظر می‌رسد دير يا زود به وقوع می‌پيوندد.»
احمدجنتی در صف اول کسانی است که چندان در انتظار لبخند عزرائیل نخواهند ماند.

و خسروگلسرخی باآن فرنچ نظامی معروف، از فیس بوک سر بر می کشد و می خواند:

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
گیرم که می کُشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟ !

خجالت! خجالت!

 می شورد. می شورد.

– گم شو بشار

– ما آزادی می خواهیم

– آزادی

– آزادی

مردم در خیابانند. کشته می شوند وباز هم  می آیند. بوی خاک از شهری در سوریه می زند: «حما غرق شده در پیکرهای تکه پاره مردمش و در زیر سایه چندش آور سکوت جهان آزاد، ماه هاست که ایستاده است؛ سال هاست که ایستاده است؛ ایستاده است …»

مردم چنان صدای «ابراهیم» را تکرار می کنند که زمان پاره پاره می شود. صدای او در تاب نیل به ام کلثوم می رسد و تا کنسرت های میهنی عارف قزوینی می آید.  صفحه های سی و سه دور به زحمت می چرخیدند هنوز و کجا  تا  رادیو وتلویزیون و ماهواره و اینترنت که تو درتهران بخوانی و من در پاریس گریه کنم. حما درجهان سر ریز می کند و به تابستان سبز می رسد.

پاریس بود و خون ندا تازه بود. ایران تکه تکه شده یکی می شد. دختران و پسران با دستبندهای سبز می آمدند و می پرسیدند:

– چکار باید بکنیم؟

 محسن مخملباف پر شور و پر خروش پشت میزی سرگرم مذاکره با خواننده نامدار بود که گویا همه هستی به او وامدار بود. شاهد بودم تا  گفت وگوی طولانی به پایان رسید. ساعات طولانی نشسته و شعری را با هم نوشته بودند. قرار بود، شعر در صدای خواننده نامدار درخیابان ها سرود نبرد شود. گفتی به سنت عارف بر می گشتیم. محسن آه بلندی کشید و خسته برخاست. باید جوانی را می دید که از لندن آمده بود و طرح سازمان جوانان را داشت و خودش از حالا وزارت جوانان را طلب می کرد. محسن پوزخندی زد وگفت:

– دیوانه است…

خواننده درمحاصره خیل عاشقان رفت و گفت و صد بار گفت و قول داد که تا پس فردا دست بالا- شعر رابه سرود تبدیل کند و بفرستد. ده روز بعد صدا رسید. همه با اشتیاق جمع شدیم. صدای سوزناکی ترانه ای دلگیر را می خواند. کسی پرسید:

– چه شد آن شعر؟

جواب این بود:

– خواننده نامدار پیغام داده است: من این را می پسندم و صلاح می دانم.

جوانان هنوز بودند و بسیار بودند، اما کسی این راز را ندانست و ما پیرانه سر خجالت کشیدیم و هر کدام به سوئی رفتیم.

پیکر ابراهیم قاشوش راپاره پاره یافتند. «بلبل انقلاب سوریه» که در» جمعه رفتن» صدها هزار نفر را به خیابان آورده بود، در بستر خشک رودخانه العاصی غرق بخون افتاده بود. گلوئی را که فریاد آزادی می کشید سراسر دریده بودند. ماموران امنیتی تهران – دمشق پیکر خواننده آزادی را چندان دریده بودند که تلویزیون العربیه نمی توانست  فیلم وعکسش را نشان بدهد.

پیکر بی جان رزا لوکزامبورگ را هم در رودخانه یافته بودند ومهر خونین سربازان هیتلر رابر سراسر بدنش دیده بودند. دستهای بی جان زن انقلابی هنوز به دسته چمدان کهنه پر ازاعلامیه ای، حلقه بود.

» جمعه رفتن» راهم فرهاد خوانده بود و رفته بود و حالا در گور دوردستش در حاشیه پاریس با مردگان از آرزوی بازگشت می گفت.

ما، من شدیم. جمع پریشان حافظ  از قلب تاریخ برگشت. آنکه صدایش اسطوره بود آنقدر با لباس نظامی بر بالای تانک های صدامی ایستاد  تا مرگ صدایش زد. دیگری که  آوازش پدیده است  و هنوز می تواند چند هزار ایرانی را گرد بیاورد، دارد در گرانترین شهر دنیا به صحنه می رود. و ما، ما که برای خرید یک کتاب  دیناری نمی دهیم، و ما، ما ایرانیان عزیز که اگر هرکدام ماهی فقط یک یورو بدهیم صاحب رسانه ملی می شویم، از چهار سوی اروپا روانه ایم. نفری چندصد یورو خرج  می کنیم. می رقصیم. می نوشیم. شاید هم آخر سر جام های خودرا برای پرچم ایران بالا ببریم.

مبارک است عزیزان. حالش را ببریم. گور پدر وطن.

خاک بوی خون گرفت: «نتیجه اعتراضات سوریه هر چه باشد، حما به تاریخ پیوسته است. حافظ اسد یک بار در سال 1982 حما را به خاک و خون کشید. تعداد کشته های شهر در آن سال آنقدر زیاد بود که جزو آمار محسوب نمی شود. حداقل و در خوشبینانه ترین گزارش ها 10 هزار نفر. بشار اسد فرزند خلف دیکتاتور، 30 سال پس از پدر، خاطره تاریخ را در حما بار دیگر به خون مزین کرد. این شهر آنقدر در خون زنان و مردان خود آب تنی خواهد کرد تا عاقبت آزادی را برای سوریه به ارمغان بیاورد. شاید امروز، شاید فردا»

در تهران و شهرهای دیگر آدمکشان نایب امام زمان شمشیرها را از رو بستند. گرفتند وبردند وکشتند. رقم جانباختگان ما به دویست نفر نرسید. در کمیت ما کجا و سوریه کجا؟ کشته شدن هنر نیست. جان دادن در راه آزادی کمیت نیست، کیفیت است. تونس با خودسوزی یک نفرشعله ور شد. مهم این است که زندگان نبردافزار جانباختگان را زمین نگذارند. ما چنین کردیم. خون جان باختگان را بهانه تازه کردن دعواهای کهنه کردیم. باچوپ پرچمها که همه سه رنگ ایران را داشت، اما نشانه هایش فرق می کرد به جان هم افتادیم.

درتهران پیکر جنبش آزادی را کشتند و ما در سراسر جهان روحش را پاره پاره کردیم. جلاد را واگذاشتیم و به جان هم افتادیم. دست به دست هم دادیم و موسوی و کروبی را به حبس خانگی انداختیم. حالا گریبان خاتمی را گرفته ایم. از مسعود بهنود هم نمی گذریم. دنبال شکار می گردیم. رد خون تازه را می جوئیم.

و بامزه است واقعا. بعد افسرده می شویم. بقول صادق هدایت» چس ناله» می کنیم. یکیمان هوس دمپختک مامانش را می کند. دیگری در اندوه جاده هراز آه می کشد. وشاید از شدت افسردگی است که بجان هم می افتیم و

….. و سکوت بهتر. کیهان به اندازه کافی خوراک دارد. شاید در این سکوت به خود بیائیم. به خود برگردیم.

خانم ها! آقایان !

من به خودم می گویم:

خجالت، خجالت!

نمی دانم اگر در آینه های تو در تو ندا را ببینیم که هنوز ما را می نگرد،چه می گوید؟شاید خون از دهانش تراوش کند و صدای جنبش را به ما برگرداند:

خانم ها! آقایان!هنوز ما همه با هم هستیم…

شایدسهراب شال سبز غرقه در خونش را تکان بدهد وبانگ بر کشد:

– خانم ها! آقایان! نترسیم، نترسیم

از کهریزک، فریاد شکنجه شدگان و از سلولهای انفرادی، فریاد زندانیان، شاید چنین بر آید:

خانم ها! آقایان! نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران

راستی یادمان هست؟

جانم فدای ایران

جانم فدای ایران

ودریغا،زهرا کاظمی را می بینم. درسالگرد قتلش، عکس ما رامی گیرد و زیر لب شعر فروغ می خواند:

مردم،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکيده و مبهوت

در زير بار شوم جسدهاشان

از غربتي به غربت ديگر مي رفتند

و ميل دردناک جنايت

در دستهايشان متورم ميشد

 گاهي جرقه اي، جرقه ناچيزي

اين اجتماع ساکت بيجان را

يکباره از درون متلاشي ميکرد

آنها به هم هجوم ميآوردند

مردان گلوي يکديگر را

با کارد ميدريدند

بوی خاک می زند:»یک دنیا اشک و احترام برای سرافرازترین مردم تاریخ و یک دنیا پستی و نفرت از آن سیاه ترین دیکتاتورها در سوریه و حامیانشان در ایران. «

و درخیابان های سوریه صدای ابراهیم سرود شده است:

آزادی در راه است

 ای بشار مشروعیت تو سقوط کرده

گورت را گم کن

 ای بشار، ای دروغگو، سخنرانی هایت تو خالی است

 آزادی در راه است

طائب و رادان به دستور سید علی در ایران کشتند و حالا در سوریه می کشند. مردم در خیابان اند. اپوزیسیون سوریه گرد آمده اند. غیر ازحزب کمونیست همه با هم اند. سوری ها متحدند و پیروزند. ما متفرق ایم و بازنده ایم. راز دوام جهوری اسلامی تفرقه و ترس ماست.

خانم ها! آقایان!

 همه افتخارات تاریخی پیشکش، بیائید آینه حقیقت رامقابل رخسارمان بگیریم:

می توانیم به خود بگوییم سرافرازترین مردم دنیا…؟

همه کيهان شده‌ايم

آهای دوستان، ياران، عزيزان، قديمی‌ها، بروبچه‌های جديد، فيس‌بوکيان، اهالی بالاترين، ساکنان روز، ميهمانان گويا

آهای کليک‌زنان وبلاگ‌ها، سخن‌وران راديوها ، چهره‌های تلويزيونی… آهای من، همسرم، تو، او
آهای ايرانيان!

گرگ هاری شده‌ايم.

همه به جان هم افتاده‌ايم. تاب هم را نداريم. رقابت را جای رفاقت نشانده‌ايم. اين روی صحنه است. پشت سر برای هم خنجر می‌کشيم. دشنام می‌دهيم. يکديگر را مامور می‌خوانيم. حتی به بچه‌های زندانی هم رحم نمی‌کنيم. از زبان باندهای بی‌شمار که درست کرده‌ايم به نام زنان و حقوق بشر و روزنامه‌نگاران و….خبرهای پلشت از رقبای زندانی پخش می‌کنيم. اين يکی ساخته، ديگری باخته. و شرم‌آورتر فلان زن ميهمان اتاق رئيس زندان است، بهمان زن

حتی لحظه‌ای فکر نمی‌کنيم که نابودکردن زندانی و درهم‌شکستن او اگر با شکنجه ميسر نشود، از راه توطئه و تفتين و شايعه به نتيجه می‌رسد.اين شيوه‌ای کهنه است. ماموران امنيتی خبرهای دروغ می‌پراکنند ، شايعه‌ها را منتشر می‌سازند و ما که قربانيان آن‌هائيم ، دام امنيتی را به‌عنوان حقيقت و دفاع از حقانيت، در سراسر جهان پهن می‌کنيم. ما، ناخواسته مامور امنيتی می‌شويم. سخن «سربازان بدنام امام زمان» را کسی باور نمی‌کند. اما وقتی نام‌داران ردای آن‌ها را بر تن می‌کنند، دروغ به واقعيت و پلشتی به حقيقت مبدل می‌شود.

مهاجرت با ما شروع نشده است، شايد هم با ما به آخر نرسد. اما باورکنيد گندش را درهمين چندماهه‌ی بعد از کودتای انتخاباتی درآورده‌ايم. اولين مهاجرت دامنه‌دار بعد از به توپ‌بستن مجلس اول مشروطيت توسط مستبدی چکمه‌پوش شکل گرفت. مبارزانی که از قضا بيش‌ترين آن‌ها روزنامه‌نگار بودند، مجبور به ترک وطن شدند. استانبول و قاهره و برلين پناه‌گاه اصلی بود. کمی هم پاريس و لندن. کتاب ارزش‌مند «برلنی» نوشته دکتر جمشيد بهنام را تورقی کنيم. آن گريخته‌گان از استبداد بقالی کوچکی در برلين به‌راه انداختند. با درآمد آن قوت روزانه را تامين کردند، روزنامه ايرانشهر را منتشر ساختند و انديشه قانون و آزادی را رواج دادند به زمانی که چندماهی طول می‌کشيد تا نشريه آن‌ها به تهران برسد. در استانبول و قاهره هم وضع چنين بود.

دهخدای بزرگ که در پاريس می‌گشت و به تقی‌زاده می‌نوشت: «پول برای خريدن نان ندارم»، اکنون بخش بزرگی از فرهنگ ماست و ديگران و ديگران. چه آنان که در پای درخت نسترن سرشان را بريدند و چه ديگران که سرانجام بازگشتند.

وما صدواندی سال بعد، چه می‌کنيم؟ با اين‌همه رسانه که خبر و انديشه را مثل برق جابه‌جا می‌کنند، به‌راستی در چه کاريم؟ کارهای خردی را هم صدالبته کرده‌ايم. اما در عصری مشابه که مستبدی ديگرنعلين بر گلوی فرهنگ و انديشه‌ی ميهن ما گذاشته است، بيش‌تر سرگرم چه هستيم؟ فرهنگ می‌سازيم يا در فکر ساخت‌وسازيم و بدتر از آن براندازيم؟ اشغال‌گران ميهن زخمی، ما را به اتهام «براندازی» رانده‌اند؛ و تازه در جهان آزاد دريافته‌ايم که راست می‌گفتند. منتها ما برانداز خوديم.

سال پيش در چنين روزهائی شما به تن د ر ميهن و ما به قلب در غربت، برابر ديکتاتور صف‌کشيده بوديم. بی‌آن‌که نام و مسلک هم را بپرسيد به خيابان می‌رفتيد. فرياد مرگ بر ديکتاتور سرمی‌داديد. ما تکرارش می‌کرديم و استبداد بی‌پرسيدنِ نام و اعتقاد کسی به آزادی شليک می‌کرد.

راستی را کسی می‌داند ندا چه اعتقادی داشت؟ سهراب چه؟ امير؟ و… تنها يک خروش بود که جهان را درمی‌نورديد:
– مرگ بر ديکتاتور..
– نه غزه، نه لبنان، جان‌ام فدای ايران
– ما همه‌گی ندائيم ، ما همه يک‌صدائيم
– نترسيد، نترسيد… ما همه با هم هستيم

و هنوز سالی بيش‌تر نرفته، ما که چنين به‌جان هم افتاده‌ايم ، بايد سرود را ديگر کنيم:
– نترسيد، نترسيد… ما همه با هم نيستيم

ما فريادهای سال پيش را ديگر می‌کنيم. » نه غزه، نه لبنان» را از حافظه تاريخ خط می‌زنيم و می‌نويسيم «هم غزه، هم لبنان» ما با چفيه‌های سبز در پاريس می‌گرديم و از خطوط می‌گوئيم، از جدائی. از خودی و غير خودی. ما از تورنتو دستور اخراج افرادی را می‌دهيم که عضو «سازمان» تحت فرمائدهی پدرمان بوده‌اند، چون ضدانقلاب‌اند. چرا؟ چون با فلان شبکه‌ی تلويزيونی مصاحبه کرده و پرده از شکنجه‌های خود برداشته‌اند. ما در لندن… ما در لوس آنجلس

فريادهای نفرت‌آور خودی وغير خودی مدام بلند و بلندتر می‌شود. زمزمه‌ی شوم اتهامات، پيوسته دامنه‌ی بيش‌تری می‌گيرد. رقابت‌ها به تخطئه کشيده است به توطئه. يادمان رفته است که همه قربانيان استبداديم و اگر در ميهن بوديم در سلول‌ها و بندها بايد گرمای ۴۴ درجه را تاب می‌آورديم. و اگر آب می‌خواستيم، دشنام می‌شنيديم.

فراموش کرده‌ايم که تا استبداد هست ما هم درغربتيم. چشم‌های‌مان را باز کنيم. کنار گوش‌مان مبارزانی را ببينيم که مسلسل در دست داشتند و خوردن قرص سيانور برای‌شان آسان‌تر از فرودادن آب دهان بود. ما که جای خود را داريم. سرنوشت همه ما يکی است اگر سرشت آزادی را درنيابيم و به ظاهر بسنده کنيم: درغربت می‌پوسيم اگر کنار هم نباشيم.

تلخ است. تلخ. جرس استبداد را نمی‌شنويم، هرچند خود از ره‌روان کاروانيم. جمهوری اسلامی در هرچه شکست خورده، در يک امر حياتی موفق شده است. حکومت سی ساله‌ی جور، مخالفان‌اش را هم به شکل خود در آورده است. هر کدام ما حسن طائب شده‌ايم. به شيوه‌ی سردار نقدی سخن می‌گوئيم و خدای من بروش بردار بازجو حسين شريعتمداری می‌نويسيم.

خانم ها! آقايان!
حواس مبارک‌تان هست؟ گرگ هاری شده‌ايم. تلخ است. تلخ. قرار بود همه‌ی ما رسانه باشيم، همه کيهان برادر حسين شده‌ايم.