وازکتومی، توبکتومی و ساپورت

image

«نظام مقدس» همه مسائل داخلی و خارجی، گذشته و آینده را حل کرده، فرهنگ» ناب محمدی» را به جهان صادرفرموده و تنها مانده سه مساله کوچک که همه هم به اسافل اعضاء مربوط می شود واین هفته در دستور کار قرار می گیرد:وازکتومی، توبکتومی وساپورت.

مذاکرات اتمی روی هواست. داعش همچنان بیخ گوش ایران می تازد وجهان از خطر تجزیه عراق سخن می گوید. «نمایندگان محترم مردم» اما حواسشان جای دیگر است. دارند تصاویر بانوان ساپورت‌پوش را ازمونیتورمجلس نگاه می کنند. واکنش و همهمه چنان صحن علنی مجلس را می گیرد که علی مطهری شوخی اش گل می کند: «به نظر می‌رسد دوستان از دیدن این تصاویر به وجد آمده‌اند».

فرزند «شهید مطهری» که گاه وبیگاه هم جامه قهرمانی به او می پوشانیم، در رابطه با «ساپورت» خانم ها حرف هایی می زند که سیمای مترقی ترین چهره های مجلس را روشن می کند: «اگر دختری در سن ۱۷، ۱۸ سالگی ازدواج کند، طبیعتا دیگر با ۱۰ پسر هم کوه نمی‌رود ونه شوهرش اجازه می‌دهد ونه خودش این کار را می‌کند. اصلا طبیعت زن هم میل به خودنمایی و تبرج دارد و این منهای تربیت دینی است و در طبیعت زن وجود دارد. دولت اسلامی مکلف به برخورد با گناه آشکار در جامعه است. دولت باید «ساپورت» را غیرقانونی اعلام و با آن برخورد قانونی کند. بنابراین اگر دولت این موضوع را رها کند، بنیاد خانواده آسیب می‌بیند».

وزیر کشوربابت «ساپورت» از مجلس «به وجد» آمده کارت زردمی گیرد و مشکل وازکتومی و توبکتومی هم با تعیین مجازات زندان حل می شود و باین ترتیب مشت محکم دیگری بر دهان استکبار می خورد.

هنوز مشت محکم مجلس کاملا فرودنیامده که انتشار دو آمار جدید، از دستاوردهای سی و چندساله «نظام مقدس» درحفظ بنیاد خانواده پرده بر می دارد.

دفتر مطالعات حقوقی مرکز پژوهش‌های مجلس رسما اعلام می کند که سن روسپیگری در «ام القرای اسلام» به پانزده سال رسیده است. روزنامه شرق زنگ خطر را بصدا در می آورد: «سن روسپیگری در ایران طی دهه‌های ۵۰ و ۶۰ خورشیدی ۳۰ سال بوده است. بر پایه گزارش‌های رسمی، تهران و مشهد بیشترین زنان روسپی را نسبت به سایر شهرهای ایران دارند.»

حبیب‌الله مسعودی فرید، مدیر کل امور آسیب‌دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی ایران، می گوید: «شماری از روسپیان، نه به خاطر فقر مطلق، بلکه برای به دست آوردن درآمد بیشتر به روسپیگری روی می‌آورند و این موضوع بیانگر به صدا درآمدن زنگ خطر برای جامعه ایران است».

بیش از ۴ هزار متخصص پزشکی کشور از «سونامی ‏سرطان» ناشی از «تحفه استعماری» مصرف قلیان خبر می دهند: «ایران ‏بالاترین ‏روند رشد ابتلا به سرطان را در ‏دنیا دارا است. ۳۰ درصد مرگ های ناشی از سرطان، مستقیما با ‏دخانیات در ارتباط است. آخرین آمار منتشر شده از سوی وزارت بهداشت نیز ‏گویای آن است که ‏‏۱۵ درصد جوانان ۱۳ تا ۱۵ سال در کشور مصرف ‏کننده قلیان هستند».

«نمایندگان محترم» مجلس و «مقام معظم» گوششان به این حرفها نیست، سرگرم حل مسائل مهمتری هستند. بایک نشست و برخاست، سه مشکل وازکتومی، توبکتومی و ساپورت، یکجا حل می شود. «مقام معظم رهبری» سرگرم شنیدن «کلمه به کلمه» مذاکرات بازبه بن بست رسیده پرونده اتمی هستند. حسن ظریف، همان «قهرمان» که با ریش پرفسوری آمد تا ایران را نجات بدهد، حالابا ریش ولباس فرم «نظام» گزارش دقیقی می دهد. وزیر خارجه، هرچند کلمه ای از محتوای مذاکرات رابا مردم درمیان نمی گذارد، اما تصمیم گیرنده اصلی و نهایی را آشکارتر از همیشه نشان می دهد: «رهبر جمهوری اسلامی در جریان تمامی جزئیات مذاکرات هسته‌ای است. هر آنچه درمذاکرات بحث می‌شود، با جزئیات خدمت ایشان گزارش می‌شود وتیم مذاکره‌کننده خود را ملزم به اجرای دقیق سیاست‌های نظام و نقطه نظرات رهبری می‌داند».

نادر فریدونی «عضو شورای مرکزی فراکسیون اصولگرایان مجلس» حرف وزیر خارجه را دقیق ترمی کند: «ظریف صراحتا اعلام کرد که در مذاکرات خطوط قرمز و توصیه‌های رهبری را کاملا رعایت خواهیم کرد و به آمریکایی‌ها نیز گفته‌ایم که کلمه به کلمه مذاکرات را رهبر ما استماع خواهد کرد، پس بی‌ربط صحبت نکنید».

بهمن‌ماه سال گذشته نیز حمید بعیدی‌نژاد، عضو تیم مذاکره‌کننده هسته‌ای، اعلام کرده بود که مذاکرات هسته‌ای با ۱+۵ «جزء به جزء» به رهبر جمهوری اسلامی گزارش می‌شود.

مقام رهبری که درواقع از طریق واسطه با «شیطان بزرگ» در حال گفت وگو است، وباید بعد از شنیدن «کلمه به کلمه» مذاکراتی که حتی یک کلمه آن هم به اطلاع مردم رسانده نمی شود، تکلیف راروشن کند؛ فعلا در حال حل کردن مشکل داعش است که حاصل سیاست خارجی ایشان است. طبق معمول با تغییر صورت مساله، موضوع»ظاهرا» حل و فصل می شود: «بحران عراق نه نتیجه جنگ شیعه و سنی بلکه ناشی از دعوای میان موافقان و مخالفان استقلال عراق است».

کیهان تهران که سردبیر بازجویش یکراست از «بیت» خط می گیرد، هسته مرکزی این «تحلیل ملوکانه» را روشن می کند: اسد ماند، مالکی هم می ماند. رسانه‌های حکومتی هم با تاکید بر نقش آمریکا در تحولات اخیر عراق، عربستان و اسرائيل «دست نشانده» را متهم به جنگ نیابتی و ایجاد ناآرامی در عراق می کنند.

روز آخرهفته برای «نگاه هفته»- چهارشنبه، – نوری المالکی تاکيد می کند که با تشکيل «دولت نجات ملی» مخالف است و در رياست دولت عراق برای سومين دوره پیاپی باقی می ماند. حرف هایی که نخست وزيرعراق می زندومو به مو با مواضع کیهان می خواند، نشان می دهد کسانی که می گویند او «دست نشانده» تهران است حق دارند یانه: «اهداف پنهان و خطرناکی که پشت تلاش‌های صورت گرفته برای تشکيل آن‌چه دولت نجات ملی می‌نامند، بر کسی پوشيده نيست. اين مسئله تلاشی از سوی قانون شکنان است که می‌خواهند تجربه نوپای دموکراسی را در عراق از ميان ببرند و آرای شهروندان را مصادره کنند».

تحلیلگران مستقل، رد پای نظام را درعراق دنبال می کنند وظهورداعش را ناشی از سیاست «فرقه» ای جمهوری اسلامی، – به ویژه در دوران رهبری آیت اله خامنه ای- ارزیابی می کنند. بحران عراق و مواضع متناقض کانون‌های قدرت در ایران مورد بررسی قرار می گیرد. زمینه تاریخی تحولات عراق زیر ذره بین می رود. جایگاه مذهبی داعش روشن و دقیق می شود. ایران و تلخی‌های وداع با عراق وارد مباحث می شود و روی مساله ایران و داعش تمرکزمی یابد. و همه مباحث از موضع منافع ملی ایران به دو محور می رسد:

الف – آینده عراق بر محور سه سناریوی محتمل: ۱- تجزیه‌‌ عراق به سه بخش کرد و شیعه و سنی: بدترین سناریو. محتمل‌ترین. 2- دیکتاتوری شیعه مشابه ایران در دست‌ حکومت ایران. 3- دولت دموکراتیک ائتلافی و همگرا: بهترین سناریو. کمترین احتمال.

ب- شیوه معقول برای حفظ منافع ملی ایران: «تعقیب منافع ملی ایران و ملاحظات جنبش دموکراسی خواهی منفعتی در حمایت از دولت مالکی ندارد، بلکه شایسته است بر ضرورت تشکیل دولتی فرا فرقه ای و فراگیر در عراق تاکید نماید تا سه ضلع جامعه عراق یعنی سنی ها، شعیان و کرد ها بتوانند با برخوداری از حقوق برابر به خوبی و مسالمت در کنار هم زندگی کنند. پایبندی به الزامات دموکراسی در عراق خط فاصل و مرز جدا کننده جنبش دموکراسی خواهی ایران و جمهوری اسلامی در عراق است. برای جنبش حفظ مالکی و یا نمایندگان مجس اعلا، حزب الدعوه و گروه مقتدی صدر موضوعیت ندارد، بلکه خواست مردم عراق و پذیرش تکثر گرایی مهم است.»

تابستان داغ دیگری آغاز شده است وخطری هولناک درهمسایگی ایران، امروز عراق و فردای ایران را درمعرض تجزیه قرارداده است. گروهی بر بستر میل کُشنده به «قهرمان «، مدال سردارملی بر سینه کسانی می زنند که ازآفرینندگان اصلی این خطرند. وگروهی در فیس بوک می نویسند: «امروز سالگرد سی ام خرداد سال ۸۸ است، داعشی های سال۸۸ برای ما شده اند سردار ملی!»

علی جنتی هم موضع خودرا بیشتر شفاف می کند:» ماهیت فیلترینگ مورد قبول همه است، اما درباره جزئیات آن اختلاف وجود دارد. نباید وضعیت را به‌ گونه‌ای رقم بزنیم که شبکه‌های اجتماعی فقط محلی برای تاخت و تاز سکولارها باشد».

در شبی که تیم ملی فوتبال می بازد تاکورسوی شادی هم خاموشی بگیرد، یکی ازاولین و معروف ترین «چماقدار» ان جمهوری اسلامی، حرف هایی می زند که حتی آغاز جیره بندی آب در تعدادی از شهرها راهم بدست فراموشی می سپارد. هادی غفاری، فرمایش می فرماید: «من با استبداد نعلین به شدت مخالفترم تا با استبداد چکمه. این موضع سیاسی من است آن را پنهان هم نمی کنم. من می دانم این حرف که منتشر می شود برای من گران تمام مي شود اما به جد می گویم که استبداد نعلین و استبداد عمامه بسیار خطرناک تر از استبداد چکمه و کلاه قزاقی و رضاخانی است».

خانم ها! آقایان!

درروزهای مبارزه بی امان «نظام مقدس» با وازکتومی، توبکتومی و ساپورت، این شعر ایرج میرزا عجیب به دل می نشیند:

در سردر کاروانسرایی تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمایم این خبر را از مخبر صادقی شنیدند

گفتند که واشریعتا، خلق روی زن بی نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد تا سردر آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق می‌رفت که مومنین رسیدند

این آب آورد و آن یکی خاک یک پیچه ز گِل بر او بُریدند

ناموس به باد رفته‌ای را با یک دو سه مشت گل خریدند

چون شرع نبی از این خطر جست رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی چون شیر درنده می‌جهیدند

بی پیچه زن گشاده رو را پاچین عفاف می‌دریدند

لب‌های قشنگ خوشگلش را مانند نبات می‌مکیدند

بالجمله تمام مردم شهر در بحر گناه می‌تپیدند

درهای بهشت بسته می‌شد مردم همه می‌جهنمیدند

می‌گشت قیامت آشکارا یکباره به صور می‌دمیدند

طیر از وَکَرات و وحش از جُحر انجم ز سپهر می‌رمیدند

این است که پیش خالق و خلق طلاب علوم روسفیدند

با این علما هنوز مردم از رونق ملک ناامیدند

 

هولناکتر از تجزیه ایران

 

آغاز تاریخ ایران برای سازندگان «نظام جمهوی اسلامی» و پرورده شدگان در دامان آن بهمن ماه ۱۳۵۷ است. همه تاریخ ۲۵۰۰ ساله را با بد و خوبش قیچی می کنند و تنها درمتن همین سی وچند سالی که محمدنوری زاد «سالهای فلاکت» می نامدش متوقف می مانند. هر چه زشتی و جنایت است به گذشته بر می گردد، تمامی برکات بعدازانقلاب از آسمان برایران باریده و اگر هم مشکلی پیش آمده، و یا زبانم بریده باد، جرمی و جنایتی اتفاق افتاده، و کسانی را از روزنامه نویس و شاعرو سیاست پیشه و دیگر…. به منتقد و مخالف مبدل کرده است، به دورانی بر می گردد که «نظام» حذف فرزندان اصلاح طلب خود را آغاز کرده است.

این نگرش که زادگاهش ایدئولوژی «نظام جمهوری اسلامی» است و اکنون نشانه های تبدیل آن به » فرهنگ» دیده می شود، تاریخ ایران را به دوران پیش وپس ازانقلاب «تقسیم» می کند. همه تاریخ طولانی پیش ا زانقلاب ـ– به ویژه صدسال اخیر ـ را- خط بطلان می کشدو به روزگار بعد ازانقلاب رنگ تقدس می زند. نتیجه این تقسیم، رد دربست گذشته و پذیرش جنایات رفته بر بازماندگان آن دوران است و قبول کامل این روزگار در هیئت نظام برآمده از انقلاب.

تقسیم جامعه ایران به «انقلابی» و «ضدانقلاب» و به تبع آن جدا کردن اقلیت بسیار کوچک «خودی» از خیل مردمان «غیرخودی»، اکنون دیگربخش جدایی ناپذیر از فرهنگ برخاسته از ایدئولوژی انقلاب اسلامی است و حتی منتقدان و رانده شدگان آن راهم درامان نگذاشته است. نگرشی که ازاین فرهنگ بر می خیزد، اسداله لاجوردی قاتل هزاران انسان را ازنوجوان وکهنسال «شهید» می داند و نه از نگاه «اقتدارگرایان»، بلکه از زبان مردی چون محمد خاتمی که پیوسته درباره کرامت انسان سخن می راند و از خشونت مدام پر هیز می دهد. آن هزاران قربانی که اغلب حتی به دادگاهای طراز «نظام» هم نرفتند، قاعدتاجزوانسان هائی نیستند که کرامت آنها مبنا ء و مقصد روحانی فرهنگ مداری چون رئیس جمهور اسبق است. در باره آنها سکوت حاکم است و یا دست بالا نگاهی به یک عضو «اپوزیسیون تروریست»؛ و در مقابل هزاران قربانی «ترور» درکوچه و بازار که جمهوری اسلامی مدعی آن است، حکم قطعی «شهید بیگناه» گرفته اند وهمگی قربانی «اپوزیسیون» شده اند.

و «اپوزیسیون» نظام برچسبی است که ازمهر الحاد هم بدتر. خون رامباح می کند. این تقسیم بندی و «نگاه» به «اپوزیسیون» را می توان از جمله در مقاله ای دید که این روزها مورد بحث است و از قضا نویسنده اش درمیان روزنامه نگاران به داشتن خصایلی چون محمد خاتمی شناخته است؛ چون او از دایره نظام رانده و برخلاف او ساکن «خارج» از کشور است. شاید به همین دلیل «اپوزیسیون» درنگاهش دامنه بیشتر می گیردو مخالفان و منتقدان خارج از کشور را هم درخود می پوشاندو به تقسیم بندی دیگری می رسد.

«اپوزیسیون»- گروههای مخالف یا مقابل دولت وحکومت- درست باندازه حضورخود «پوزیسیون» – یعنی دولت مستقر- سنگ پایه دموکراسی است. «اپوزیسیون» د رمتن جامعه آزاد، قانونی و ضروری است. اما در نگرش فرهنگی برخاسته ازایدئولوژی آزادی ستیز جمهوی اسلامی به پدیده ای پلشت تبدیل شده است که باید با درفش و دار با آن روبرو شد.

«اپوزیسیون» وقتی هولناکتر می شود که در «خارج» از کشور باشد و بناچار زاده صهیونیسم و سازمان های امنیتی جهان. درمتن چنین نگاهی به «اپوزیسیون» است که میتلایان به فرهنگ جمهوری اسلامی، حتی آنها که خود به ناچار درخارج زندگی می کنند، با هزار قسم و آیه از » اپوزیسیون»، به ویژه نوع خارج نشین آن، فاصله می گیرند.

حاصل، یکی ازهولناک ترین «بیماری های فرهنگی» نشات گرفته از سیاست و ایدئولوژی جمهوری اسلامی است که جامعه رادر شکافی طولی به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم می کند و دو تاریخ و دو جامعه را شکل می دهد که یکی علیه دیگری است.گسل طولی جامعه که شکاف های متعدد عرضی راهم بهمراه دارد، نه درآینده که ازهم اکنون عوارض شوم خود را به عرصه آورده و تعریف ایدئولوژیک را جانشین معیارهای حقوق بشری و پارامترهای دموکراسی کرده است.

ترور- ازهر سمت ـ و تعطیل این یاآن نهادمدنی- از هر جانب ـ جز لحظاتی از تاریخی طولانی نیستند. تاریخ زنجیره ای بهم پیوسته است که از آغاز ملت ها می آیدو تا انجامشان راه می برد. تعطیل هزاران سال از یک تاریخ و مهر باطل زدن برآن و تلاش برای ثبت چند سالی ازآن بابرچسب حق، براستی از تجزیه این بخش یاآن بخش ایران خطرناکتر است. ایران بزرگ گسترده بر صحنه جغرافیا وایستاده در متن تاریخ، بعد از هزاران تجزیه، دراندازه گربه کنونی تنها به برکت ملتی یگانه باقی مانده که از وحدت هزار رنگ وقوم شکل گرفته است.

گسل طولی ناشی از سیاست های فرهنگی نظام و شکاف های عمیق عرضی ناشی از آن، چون قومی و جنسیتی و زبانی و… این وحدت تاریخی را چنان با خطر روبرو کرده است که درآستانه دهه چهارم استقرار جمهوری اسلامی در ایران» شهید»ان دردو سوی گسل قرار می گیرند، معیارهای جهان شمول حقوق بشرو دموکراسی تفاسیر گوناگون می یابند و حتی زندگی در خارج و داخل کشور تفاوتی را سبب می شود که گفتی دو ملت ایرانی داریم که از سر تاپابا یگدیگر بیگانه اند، در سخن نخبگان به جدالند و گفتی تدارک نبرد نهایی را برای جدایی می بینند.

زنگ خطری است که خبرش از تجزیه ایران هولناکتر است.

 

نامه هایی به برادران شکنجه گر مصر وسوریه

1328920591_xx

سال چندم است که د رمراسم سالیانه سازمان حقوق بشر آلمان( IGFM)، کتابخوانی می کنم. فشرده کتاب» نامه هایی به شکنجه گرم» تحت عنوان » داستان طولانی من در 7 اپیزود کوتاه» به آلمانی ترجمه شده است. من متن انگلیسی را می خانم و یکی از بازیگران سرشناس آلمانی آن را به زبان آلمانی. امسال آنا شرلیز بازیگر شاخص تئاتر آلمان قرائت متن آلمانی را بعهده داشت.وقتی در فصل قتل عام گریست، بهم ریختم و سالن در خاموشی فرو رفت….

 هر سال د راین کتابخوانی که سیمای زندان و شکنجه جمهوری اسلامی را برای نمایندگان سازمان حقوق بشر آلمان روشن می کند، حاضرین اروپایی ها بودند. امسال، نمایندگان سازمان های حقوق بشری سوریه ، مصر وتونس حضو ر بسیارچشمگیر و فعالی داشتند. بلافاصله بعدا ز پایان کتابخوانی فعالین حقوق بشری و روزنامه نویسان این سه کشور بدورم حلقه زدند.همه سخت نگران همفکران»برادرحمید»درکشورهایشان بودندکه تازه ترکتازی را آغا زکرده اند . خانم روزنامه نگاری که در تظاهرات میدان التحریر قاهره مورد «تعرض» برادران مصری قرار گرفته بود، با چشمان گریان به من گفت:

  – نگران روزی هستیم که ما هم به سرنوشت آزادیخواهان ایران دچار شویم و برای برادران شکنجه گرمصری نامه بنویسیم…

همراه مردان و زنان ترسیده از بهار عربی به حیاط رفتیم که نفسی تازه کنیم و من با خودم فکرمی کردم: وقتی کتاب را می نوشتم، هرگز باین فکرنمی کردم عبرت مبارزین کشورهای دیگر منطقه شود که فردای خود را در سیمای امروز ایران می بینند….

ا یران چیکارش کرد ه؟

 بریده ای از رمان گربه

هوشنگ اسدی

خداد عزیزی برگشته بود و داشت از آن یک دو ی تاریخی با علی دائی گل می ساخت… یا می کاشت…. کار،کارآیدا قجر بود که این فیلم را گذاشته بود روی فیس بوک:

http://www.youtube.com/watch?NR=1&feature=endscreen&v=sW8q7LMi3rE

با خداد و اشک و گل برگشتم به تهران بعد از زدن گل به اسرائیل. بعد، یاد بازآفرینی آن لحظه ها  دررمانم «گربه» که سال ۱۳۸۷ در سوئد توسط انتشارات باران منتشر شد، افتادم. گشتم و پیدایش کردم:

ـ ا یر ا ن  چیکا رش کرد ه؟

ـ سو راخ  سورا خش کر ده..

راه بسته بود. جمعیت در خیا با ن موج می زد. پرچم ها درهوا تا ب می خو رد. پسر کپلی قلمد وش  مرد ی شده بود و بوق می زد.

ـ د د ق د ق..

جمعیت جوا ب می د ا د .

ـ ا یر ا ن..

دخترو پسر ها و سط  خیا با ن می رقصید ند.

ـ د یر شد. نمی رسیم.

آ بی می خند ید و  برای دختر و پسرها دست تکا ن می د ا د.

ـ شد که شد. صبر کنند.

جو ا ب را که دا د، نتو ا نست جلوی هق هق گریه ا ش را بگیرد.

ـ ا یر ان چیکا رش کرده..

ـ سو را خ سو را خش کرده..

پا ترول یک قد م جلو تر رفت. د ختر و پسری آ مد ند ، تیغه ها ی برف پا ک کن  را بلند

کرد ند  و به آ نها پرچم ا یر ا ن چسبا ند ند. ا شا ره  کرد ند که برف پا ک کن ها را راه

بیا ند ا زیم. آ بی  وسط گریه خند ید و د کمه ر ا زد . برف پا ک کن ها به رقص د ر آ مد ند.  ا ز میا ن تیغه ها که بهم می رسید ند، رنگ ها را هما غوش می کرد ند و جد ا می شد ند، پسرها و د ختر ها را می د ید ی که د ست د ر د ست جلو می آ مد ند و عقب می رفتند.  آ بی بلند بلند گریه می کرد. تمام مد ت راه می ر فت و گریه می کرد. راه می رفت و گریه می کرد.

ـ چی شد؟

ـ هنوز عقبیم..

ـ اگر گل نزنیم..

ـ صبر کن. صبر کن. آ ها ن…و ای … زد بیرون..

آ بی راه می رفت و گریه می کرد. گاه لحظه ای می ا یستا د و ا ز قوطی آ بجو جرعه ای

می نوشید. قوطی  ششم بود که خا لی می شد. جرعه ها ی بز رگ می نوشید م و د ر

خو د م جمع می شد م.

ـ گل نزنیم ، حذ ف شد یم..

آ بی مشت های کو چکش را بهم می کو بید ، گریه می کرد و را ه می رفت.

ـ حا ضر شو. با زی که تما م شد با ید بریم.. خبر نگا رای فرا نسوی میرسن..

ـ گور با بای فرا نسه.. خو رشید م که  هنوز نرسیده.

ـ وای ..و ای.. نزد یک بود  گل  بخو ریم .

د ر جا یخ زد. ا شک به فر یا د آ میخت .

ـ نه. بسه. هر چقد ر با ختیم بسه.

ـ حا لا.. برو .. برو..برو..  گل…

همه ا یرا ن فریا د زد.

ـ گل…

آ بی  از جا پر ید . تا ب ا یستا د ن ند ا شت.  نشست.  میل ما ند ن  در ا و نبود. بر خا ست.

آ غو ش می  جست که  در آ ن پناه بجو ید.  شا نه ای می خو ا ست  که سر برآ ن بگذا رد و ها ی ها ی بگرید . ا شک ها یش بر یزد ، ا زگودی گرد ن روا نه شود و همه تن را بشو ید  وجا ن خسته را آ زا د کند.

ـ ا یرا ن چیکا رش کرده؟

مو با یل زنگ زد . خو رشید بود . می گفت نزدیک کوچه ما  وسط جمعیت گیر کرده  ا ست.

همه شهر د ر خیا با ن بود. راه بسته بود . یک تریلی  با جمعیت می آ مد. مرد و زن ، پیر و  جو ا ن  روی کفی  در ا زش می رقصید ند. ا تو موبیل پلیس آ ژ یر کشا ن می خو ا ست راه را با زکند.  د ختر ها د و ره ا ش کر د ند.

ـ پلیس با ید برقصه..

سرهنگ چا ق، خیس عرق پیا ده شد. کلا هش را بر د ا شت. ا طر ا ف را نگاه کرد.

ـ سرهنگ با ید برقصه..

ـ ا  ز ما فو قش نترسه..

سر هنگ عرق پیشا نی ا ش را پا ک کرد. کلا هش را بر د ا شت. قر کو چکی د ا د. جمعیت هو را  کشید.

ـ سر هنگ با ید برقصه..

ـ ا ز زنشم نترسه..

سر هنگ قر د یگر ی د ا د. جمعیت را نگا ه کرد و مثل ا ینکه ترسش ر یخته با شد ،  رقص تند ی را آ غا ز کرد. کلا هش را با لا می ا ند ا خت و می گرفت. دست ها را به کمر

می زد و آ هنگ رقص را تند تر می کرد. جمعیت یک صدا فر یا د می زد.

ـ ا یرا ن..

آ بی ا شک ها یش را  پا ک می کرد و با صدای  بلند می خند ید. د ر را با ز  کرد که پیا ده شود. دستش ر ا گرفتم.

ـ آ بی . نه..

دستش را کشید و رفت. عینکش را بر د ا شت. د ست سرهنگ را گرفت. مر د م د ا یره

د ا د ند. لحظه ای سکو ت شد. کسی ا ز جا یی فر یا د کشید.

ـ آ بی د ا ره می رقصه..

کسی جو ا ب د ا د:

ـ همه با ید بر قصند.

پسر ها آ مد ند وسط ، لبخند بر لب.  د ختر ها یکی یکی آ مد ند. با ر وسری های رنگی.

تک تک د و ر خو د شا ن و آ بی و سرهنگ می رقصید ند.  جمعیت با ز شد و  د و مرد  د ر لبا س محلی با سا ز و نقا ره رسید ند. کسی ا ز میا ن جمعیت آ مد. خود ش را در پرچم

ا یر ا ن پو شا نده بود. همه ا یستا د ند. رفت  و سط  د ا یره.  د ستش را بلند کرد.

نو ا ز ند ه ها  زد ند. چر خید و پرچم ا یرا ن را با ز کرد. دختری بود. جمعیت هو را کشید. دختر روسری رنگی ا ش را بر د ا شت. گیسوا نش با با درفت و با پرچم ا یرا ن یکی شد.

 زد م روی فرما ن ونعره کشیدم.

ـ خو رشید…

و حالا خو ر شید در میا نه مید ا ن پای می کو بید. د ست آ بی و سرهنگ را گرفت .

دختر ها و پسرها د ست همد یگر  را گرفتند.

ـ ا یر ا ن.. ا یر ا ن..

همه شهر با ا ین صدا می رقصید.

ترجمه فصل اول کتاب قاتلان قصره فیروزه ای

ترجمه:هوشنگ اسدی

بعد از حدود یک ساعت پرسه در خیابان پراکر و بازبینی رستوان که در بن بستی قرار داشت؛ دو مردتنومند ریشو، یقه هایشان را تا زیر چشم هایشان بالا کشیدند و به داخل چپیدند. مردسوم نگهبانی در را بعهده گرفت. ساعت ده و چهل دقیقه شب بود.

آنها بسرعت تنهامشتری را که با آخرین مشروبش سرگرم بود، پشت سر گذ اشتند و سالن اصلی غذاخوری را بسرعت طی کردند. از میان یک طاقی وارد اتاق عقبی شدند، جائی که جشن هشت نفره ای پشت میز کنجی بر قرار بود. یکی ا زدو مهاجم، پشت یکی از کسانی که شام می خورد جا گرفت، درست ر وبروی مسن ترین آنها، مرد کچل عینکی که جامه سفید به تن داشت و مخاطب همه بود. هیچکس هنوز متوجه ورود دو مهاجم نشده بود. کسی که حرف می زد، ناگهان چشم هایش به نگاه تیره مهاجم خورد و د رمیان سخن خشکش زد. میهمان دیگر از اوپرسید جه اتفاقی افتاده است. جوابش را مهاجم داد:

– مادر قحبه ها…..

دست پوشیده دردست کشش را به کیف ورزشی آویخته از شانه اش فروبرد. بعد، صدای کلیک.

فریادی از میز برخاست:» بچه ها، این یک ترور….»

ادامه صدایش درغرش گلوله ها گم شد. در فضای نیمه تاریک، گلوله ها در کنار رانش شراره می زدند، کیف راسوراخ می کردند و بر میهمان ها می باریدند.

بعد از دو دور شلیک- بیست و شش گلوله- سیل بند آمد. هوا از بوی باروت سنگین بود.هرهشت میهمان، از حرکت مانده یا افتاده بودند، جز یک نفر.پیرترین میهمان، با سر افتاده روی صندلی قرارداشت، خون پیراهن سفیدش را رنگ زده و باخطوط شلوغ کراواتش آمیخته بود. قربانی دیگر، خم شده وبه سختی و بریده بریده نفس می کشید. صورتش توی گیلاس آبجوافتاده بودو مایه طلائی به آهستگی تیره می شد.

دومین تیرانداز سر میز رفت. دست برهنه اش را زیرکمربندش فرو برد و هفت تیری بیرون کشید. کسی نجنبید. اوسر پیرترین مرد را نشانه گرفت و سه بار شلیک کرد. بعد بطرف مرد جوانی قلمی که روی زمین افتاده بود و تا چند لحظه قبل پیراهن سفید نویی بر تن داشت، برگشت. هفت تیرش را بطرف پشت سراو گرفت و تیرخلاص را زد. بعد برگشت و پیکر بعدی را نشانه رفت. اماپیش ا زاینکه ماشه را بکشد،همراهش به اواشاره کرد که وقت رفتن است.

آنها از رستوران بیرون جستند. نگهبان دم در همراهشان شد. بطرف بی ام وی آسمانی رنگی دویدند که سربن بست منتظرشان بود. اول ازهمه رهبر مهاجمین رسید. دستگیره درهای جلو عقب را گرفت و با زکرد. و د رهمان حال که در صندلی کنار راننده فرومی رفت، کیف رابه پشت سرش انداخت. دو نفر دیگرتوی صندلی عقب چپدیدند.راننده چنان گاز دادکه اتومبیل هنگام کنده شدن نزدیک بودعابری را زیر بگیرد.سر بن بست، موتور مرسس بنز سیاهی غرید، از جا کنده شد و به خیابان کناری پیچید.

وقتی بخود آمدند، همه چیز دوباره مثل شب های مکررگذشته شده بود. نرمه نسیمی می وزید. باران نرمی می بارید. اما چراغ ها درچند پنجره مشرف به رستوران روشن شدند. گروهی از همسایه ها بیدارشده بودند. زن جوانی، درمهتابی طبقه چهارم عمارت پهلوئی رستوران، نرده را محکم گرفت وبه طرف خیابان خم شد. موهای بورش روی لیاس کار سفیدش ریخته و بدنش هنوزازحرارت دوچرخه رانی تا خانه گرم بود.او بد قت به پیاده روی پائین خیره شده و در جست و جوی علت انفجاری بود که کف اتاقش را لرزانده بود. اودرآن موقع، تماشاچی کنجکاوی بود که خیلی زود بخاطرجزئیات لرزه زیر پایش شاهدی شد؛لرزه ای که درماههای بعد برقاره دامن گشود.