اعضای یک تحریریه اعدام شدند

 

 

کشتار تابستان ۱۳۶۷، ناگفته های بسیاری دارد که یکی ازآنها اعدام اعضای تحریریه روزنامه مردم است؛ ارگان حزب توده ایران که دو سردبیر و تمامی اعضای تحریریه اش در زندان جمهوری اسلامی کشته شدند.تنها کسی که زنده ماند یک زن بود؛ملکه محمدی که سالها در زندان ماند و عاقبت آزاد شد.

 انتشار روزنامه » مردم» ارگان مرکزی حزب توده، با بازگشت بخشی از رهبری این حزب در ۲۳ اسفند ۱۳۵۷ در تهران از سر گرفته شد. تاریخ انتشار شش دوره پیشین این روزنامه به دهه سی بر می گشت.

تحریریه روزنامه مردم، در دفتر حزب توده، واقع در خیابان شانزده آذر، قرار داشت که بر اساس گزارش ها» بعد از سرکوب حزب در دهه ۶۰ مصادره شد ودراختیار اسداله لاجوردی ـ دادستان وقت ـ قرار گرفت.»

سردبیر روزنامه مردم منوچهر بهزادی، عضوهیات سیاسی این حزب بود. با برگشت تدریجی توده ای های تبعیدی، کادر اصلی تحریریه به تدریج تکمیل شد. هنگامی که مدیر مسئول روزنامه مردم زیر فشار قرار گرفت، نام این روزنامه به » نامه مردم» تغییر یافت و امتیاز ومدیر مسئولی آن از وزارت ارشاد وقت به نام منوچهر بهزادی گرفته شد. افرادی که پیش از آن همگی درزمان مهاجرت با نشریات حزبی به ویژه رادیو پیک همکاری داشتند، در تحریریه روزنامه فعالیت می کردند و عبارت بودند از:

– ملکه محمدی، رفعت محمد زاده، غلامحسین قائم پناه، مهدی کیهان، رحیم نامور، هوشنگ ناظمی(امیر نیک آئین) بهرام دانش، عبدالحسین آگاهی. علی گلاویژ، سردبیر دنیا-ـ ارگان تئوریک حزب توده ـ- و محمد پورهرمزان هم مانند احسان طبری اغلب در جلسات تحریریه شرکت می کردند؛جلساتی که در برخی از آنها نورالدین کیانوری و یا فرج اله میزانی( جوانشیر) هم شرکت داشتند.

برخی از این افراد، مانند رحیم نامور، از روزنامه نگاران قدیمی ایران بودندو بقیه درمهاجرت به کارنوشتن و روزنامه نگاری روی آورده واغلب دارای تالیفات و ترجمه های متعددی هم بودند. محمد پور هرمزان، آثار اصلی لنین را به فارسی ترجمه کرده و امیرنیک آئین، مولف دو فرهنگنامه فلسفی و چندین کتاب دیگر بود.

روزنامه مردم ابتدا در ۱۰۰۰۰تیراژ بصورت هفتگی منتشر می شد. یکی ازهمکاران روزنامه مردم می گوید: «انتشار مردم به صورت روزانه و بکارگیری کادر جوان حرفه ای در دستورکار حزب قرار داشت. انجام این کار به رحمان هاتفی، آخرین سردبیر روزنامه کیهان پیش ازانقلاب سپرده شده بود که با نام مستعار حیدر مهرگان با نشریات حزب همکاری نزدیک داشت. اما، رحمان هاتفی بر اساس قوانین حزبی وقتی می توانست این مهم را برعهده بگیرد که در پلنوم حزبی بعنوان عضو هیات سیاسی و سر دبیر مردم، انتخاب شود؛ کاری که در پلنوم هفدهم اتفاق افتاد.»

 رحمان هاتفی، تدارک انتشار روزنامه را می دید که روزنامه مردم بعد از دو بار توقیف موقت، سرانجام بعد از انشتار شماره ۵۲۸ خود در خرداد ۱۳۶۰ برای همیشه بسته شد.

 

دستگیری، مرگ و اعدام

در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ سرکوب حزب توده عملی شد. دراولین دور دستگیری فله ای، اکثریت رهبری و کادرهای حزب توده دستگیر شدند. تمامی اعضای تحریریه روزنامه » نامه مردم» نیز در میان دستگیر شدگان بودند، اما رحمان هاتفی که درجمع رهبران علنی حزب نبود، با آنکه در این یورش دستگیر شد، اما نا شناخته ماند و چند ساعت بعد به همراه تعداد دیگری از افراد حزبی که صبح روز یورش به این حزب دستگیر شده بود آزاد شد. او خود را کارگر نقاشی معرفی کرده بود که بطور اتفاقی در ساختمانی که یکی از دفاتر حزب نیز در آن مجموعه قرار داشت بعنوان مظنون به توده ای بودن دستگیر شده است. او اما دو ماه بعد در اردیبهشت ۱۳۶۲ و این بار بعنوان عضو رهبری حزب توده همراه با جوانشیرو انوشیروان ابراهیمی دستگیر شد.

اعضای تحریریه روزنامه «نامه مردم» هم مانند دیگردستگیر شدگان، به زیر شکنجه برده شدند، حتی عبدالحسین آگاهی هم که هنگام دستگیری تیرخورده بود، زیرشکنجه کشته شد.

رحمان هاتفی که در یورش دوم – ۶ اردیبهشت ۶۲- دستگیر شده بود، زیر شکنجه سختی قرار گرفت تا جایی که برای اینکه نتوانند اوراوادار به اعتراف تلویزیونی کنند، صورت خود را با ناخن درید.عاقبت هم در روز ۱۹ تیر جسد او را از سلول انفرادی اش خارج و اعلام کردند و او خود را به شیوه ای که هنوز معلوم نیست، کشته است. رحمان هاتفی، در ایام انقلاب سردبیر روزنامه کیهان بود. تیتر های معروف » توی دهن این دولت می زنم»، » شاه رفت»، » امام آمد» و دهها تیتر دیگر که در سالگردانقلاب در سطح وسیعی درایران تکثیر می شود، توسط او برتارک کیهان نشسته بود.

بقیه اعضای تحریریه، بعد از دوسال از سلول های انفرادی زندان کمیته مشترک به اتاق های دربسته زندان اوین منتقل شدند تا تابستان ۱۳۶۷ فرا رسید. اولین قربانی، دیگر سردبیر «نامه مردم» یعنی منوچهر بهزادی بود. سپس نوبت بهرام دانش رسید. دیگر اعضای تحریریه «نامه مردم» و «دنیا»

د ردهه اول شهریور ۱۳۶۷ به شوفاژ خانه اوین اعزام و همگی در سنین بین ۶۷ تا ۸۵ سالگی به دار زده شدند.

از تحریریه اصلی «نامه مردم» سه نفر جان بدر بردند: احسان طبری که درحبس خانگی ماند تا از دنیا رفت.ملکه محمدی که بعد از دخالت آیت اله منتظری و دریافت حکم عدم اعدام زنان، از چوبه دار نجات یافت. او که همسرش محمدپور هرمزان درهمان روزهای نخست به دار آویخته شده بود، همچنان در تهران زندگی می کند.سومین نفر هم رحیم نامور، روزنامه نگار قدیمی بود که در روزهای دستگیری بعلت کهولت سن در بیمارستان بستری بود و مدتی بعد از ایران خارج شد و به افغانستان رفت. رحیم نامور، در خارج از کشور هم به کار روزنامه نگاری ادامه داد، تا درآخرین سال های حکومت حزب دمکراتیک خلق بر افغانستان، چشم از جهان فروبست و در تپه شهدای پایتخت افغانستان «کابل» پس از ادای احترام کامل حکومتی به خاک سپرده شد. پس از رسیدن طالبان به کابل و همزمان با قتل دکتر نجیب الله رئیس جمهور وقت افغانستان، تپه شهدای انقلاب و جنگ افغانستان نیز تخریب و سنگ قبرهای آن خرد شد.

Advertisements

کتابی که مرا چهار بار شرمنده کرد – حسن يوسفی اشکوری

مطالبی که در ادامه می‌خوانيد نامه حسن يوسفی اشکوری درباره کتاب «نامه‌هايی به شکنجه‌گرم»، نوشته هوشنگ اسدی و پاسخ نويسنده به يوسفی اشکوری است

—–

در بيست و پنجمين سالگرد کشتار۶۷، کتاب » نامه هايی به شکنجه گرم» به زبان های فارسی و لهستانی منتشر شد. البته نسخه فارسی کمی زودتر به بازار آمده بود و بعد از تصحيح اغلاط تايپی و يکی دونکته که دوستانی مانند آقای يوسفی اشکوری تذکر داده بودند، مجددا انتشار يافت.

در اين فاصله، نامه ای از آقای حسن يوسفی اشکوری که کتاب را بايشان تقديم کرده بودم، دريافت کردم. اين نامه را همراه پاسخ آن در اختيار گويا می گذارم برای انتشار، البته بدون مقدمه لبريز از مهر و تعارف آن.

هوشنگ اسدی

***

نامه حسن يوسفی اشکوری

گرچه شما به کتابتان آن عنوان «گزارش-خاطره» داده ايد اما به گمانم عنوان «رمان-خاطره» نيز مناسب است. چرا که به واقع خاطرات است و گزارش از امور واقع (مانند تمام خاطرات) اما در ژانر رمان نوشته شده است. در رمان (مانند شعر) سه عنصر دخالت تعيين کننده دارند: انديشه، قدرت تخيل و احساس نيرومند، و اين هر سه، به ويژه دو عامل اخير، با قدرت تمام در کتاب پر حجم شما حضور دارند. از اين رو کتاب شما هم انديشه پرور است و هم «کلک خيال انگيز» و هم پرورش دهندة احساسات و عواطف عميق انسانی. نثری روان و پر خون و تعابير و ترکيبهايی لفظی و معنايی خوش و شاعرانه چنان به زمان و مکان و فضا و اشياء و آدمها لحظه ها جان بخشيده که خواننده را با خود همراه و هم نوا می کند و با لحظه های غالبا تلخ و البته گاه شيرين قرين می سازد. اين همه از ويژگی های يک رمان موفق و اثرگذار است. در هرحال دست مريزاد.

اگر از جهات ادبی و ارزش هنری کتاب که بگذريم، ارزش تاريخی آن نيز بسيار است. بالاخره قلمی جذاب و اثرگذار توانسته بخشی از تاريخ جنايت و خشونت را در مقطعی ويژه از تاريخ معاصر ايران گزارش کند و اطلاعاتی مهم در اختيار مردم و حتی تاريخ نگاران بگذارد. جانيان و شکنجه گران همواره تلاش می کنند «دارها» را برچينند و «خونها» را بشويند اما اين تاريخ نگاران و به ويژه خاطره نگاران قربانيان شکنجه اند که نمی گذارند خونها فراموش شود هرچند دارها را برچيده شده باشند. گرچه، به دلايلی روشن، تاريخ نگاران با خاطرات (به ويژه اگر پس از گذشت زمان نوشته شده و با عواطف نيز آميخته باشد) ميانه ای ندارند و به راحتی نمی توانند به خاطرات، مخصوصا اگر در ژانر رمان نوشته شده باشند، استناد و اعتماد کنند اما قطعا به خاطرات و حتی رمان-خاطرات احتياج دارند و در هرحال از چنين منابعی بی نياز نيستند. اثر ماندگار شما، که احتمالا بيشتر به انگيزة اثرگذاری خوانندگان عام نگارش يافته، يکی از منابع اين دوره است.

اما من در هنگام خواندن کتاب شما به چهار اعتبار شرمنده بودم:
به اعتبار انسان بودن،
به اعتبار ايرانی بودن،
به اعتبار مسلمان بودن
و
به اعتبار سمت نمايندگی داشتن در همان سه سال اول دوران زندان و شکنجه شما. نماينده ای که از آن رخدادها نه به درستی (حتی در حد ده درصد) خبر داشت و نه اگر با خبر بود کاری از او ساخته بود. البته اين احساس را هنگام خواندن نوشته های مشابه ديگر نيز داشته و دارم.

اما در حين خواندن چند نکته به نظر رسيد که لازم ديدم يادآوری کنم.

۱-نکته نخست اين است که در متن به لحاظ ساختار زمانی قصه هماهنگی وجود ندارد. ظاهرا شما داريد در سال ۶۱-۶۳ بازجويی می نويسيد اما در موارد بسياری به حوادث بعدی و حتی گاه به زمان نگارش نهايی کتاب در پاريس نيز اشاره می کنيد. درست است که اين گزارش ها نه تنها عينا متن بازجويی مکتوب و شفاهی نيستند بلکه ساليانی بعد به قلم آمده اند اما فکر می کنم طبق قواعد قصه و گزارش نمی توان از ذهن سيال سود جست و از گذشته به بعد و حال نقل مکان کرد و بر عکس. البته ببخشيد من دارم به لقمان پند می دهم و زيره به کرمان می برم. شما خود اديب و قصه نويس هستيد. فکر می کنم حتی قيد نگارش نهايی در فلان تاريخ در پاريس نيز کفايت نمی کند. در هرحال بهتر بود وقايع بعدی را در پاورقی می آورديد.

۲-صفحه ۱۲۷ شيخ احمد کافی واعظ بود نه مداح. اين دو اصطلاحا با هم فرق دارند.

۳-ص ۱۶۱. سند اين ادعا که فردين «به فرمان ويژه آيت الله خمينی اعدام شد» چيست؟

۴-ص ۲۵۳. در زمان انقلاب حدود هفتاد سال از مشروطيت می گذشت نه صد سال.

۵-ص ۲۸۰-۲۸۱. اگر مراد عيد سال ۵۹ باشد هنوز در آن زمان مجلس تشکيل نشده بود. در همان دو صفحه «محمدی» در مجلس کيست؟

۶-ص ۴۱۰. «بند ج» اصل قانون اساسی نبود بلکه مصوبه شورای انقلاب بود

۷-ص ۴۳۳. «احمدی نژاد»؟

ضمنا «مرسل» درست است و نه «مرصل» و نيز «سب» درست است نه «صب» و نيز «اللهُ اکبر» درست است نه «الله و اکبر». البته در همان صفحه نخست کتاب چند بار تاريخ ها اشتباه تايپ شده که لابد توجه کرده ايد.

آخرين نکته اين که جسارتا خاطره مربوط به گل و يا پوچ آقای کروبی و نيز ماجرای بسم الله . . .قابل قبول به نظر نمی رسد. ظاهرا کروبی در شمار کم هوش ترينها نيست هرچند قطعا از نوابغ نيز نيست.

۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲
می ۲۰۱۳

***

پاسخ هوشنگ اسدی

درست در روزی که به سفر می رفتم ، نامه زيبا و آموزنده شما را دريافت کردم. بسرعت تمام خواندم و شو روشعورش را با خود بردم و درتمامی اوقاتی که صرف يکی ا زهمين گرفتاريهای غربت می شد، آن را در ذهن و قلبم صيقل دادم.

نخست لازم می دانم از محبت شما سپاسگزاری کنم که بامهرتمام اين قلم کوچک را مورد عنايت قرار داديد. بويژه ممنونم که ايرادات کتاب را بر شمرديد تا برفع آنها بکوشم.

اما براستی، شرمندگی برای کسانی است که اين دوران سياه را برای ما رقم زده اند و زير نام» ايران» و » اسلام» و»آزادی» نکبت ترين ايام را بر ما تحميل کرده اند. همه ما فرزندان استبداديم و کم و بيش اين ميراث شوم را اين سوی وآن سو می بريم. کتاب کوچک من شايد سندی باشد از دورانی، اما حضور کسانی چون آيت اله منتظری و شما برای من که اساسا علايق مذهبی ندارم،مانند پل هائی است که از جانب ظلمت قرون استبدادی به سوی روزهای روشن آزادی می آيند تا » اسلام رحمانی» را باروح ايران زمين پيوند بزنند. درست اينجاست که دست های ما بهم می رسد و کسانی را که نماينده متدين و روزنامه نويس آزاد ا زدين را کنار هم نشاندند، شرمنده تاريخ می کند.

پرسش هايی داشته ايد که دوتا را جواب می دهم تمام و ديگری را ناتمام:

– فردين (فاطمه مدرسی) نوه آيت اله مدرس و با نام سازمانی سيمين از مسئولين سازمان مخفی نويد بود. در جريان کشتار ۶۷، مانند ديگر زنان زندانی به کوشش آيت اله منتظری، از قافله مرگ کنار گذاشته شد. د ربهار ۱۳۶۸ ، زندانبانان برا ی اوو يک دختر مجاهد از آقای خمينی «حکم ويژه» گرفتند و اعدامش کردند. مشروح ماجرا در خاطرات زندان خانم عفت ماهباز هم سلولی او درج و در کتاب «فراموشم مکن» منتشر شده است. طبق معمول» سند»ی به معنای رايج در دست نيست. اما بين زندانيان سياسی دهه شصت دريافت اين حکم ويژه معروفيت دارد. منقول است که فردين را تا پدرش زنده بود که گويا نزد آقای خمينی راه داشت، زنده نگه داشتند و به محض خاموشی پدرش در تپه های اوين به جوخه آتش سپردند.

– بله. فرد مورد نظر در صفحه ۴۳۳ احمدی نژاد است

– در مورد آقای «محمدی»: همانطور که در مقدمه کتاب توضيح داده ام،اين نام هم مانند اسامی ديگر در گيومه مستعار است به دلايل گوناگون. با خود عهد بسته ام اين اسامی را تا زنده ام فاش نکنم، هرچند در جايی به امانت گذاشته ام. البته توضيح شما مرا متوجه غلط ديگری کرد که در متن بجای «مجالس»، به اشتباه «مجلس» تايپ شده است.

هوشنگ اسدی
پاريس ۱۰ خرداد ۱۳۹۲

کنکاشی در ادعا نامه علیه کتاب برنده جایزه جهانی – بخش چهارم

غیب شدن خمینی و خانه داودیه


آقای ایرج مصداقی مدعی هستند، شرح آقای هوشنگ اسدی از دیدارناخواسته اش در نوجوانی باخمینی دروغ است و» شخصیت دروغ پرداز او رابیشتر بر ملا می کند» و اساسا خانه داودیه وجود نداشته است. اسناد خلاف این را نشان می دهد.

بخش اول» کنکاش» به بررسی یکی از ادعاهای آقا ی ایرج مصداقی د رادعا نامه 3000 کلمه ای ایشان علیه کتاب » نامه هائی به شکنجه گرم» نوشته آقای هوشنگ اسدی اختصاص داشت. ایشان مدعی بودند شخصی بنام » علی حسینی» که در کتاب نامش بعنوان هم سلولی اسدی- خامنه ای امده است، » وجود خارجی» ندارد و»جعل» نویسنده است. اسناد خلاف این را نشان داد.

بخش دوم به ماجرای شگفت گمشدن شکنجه گر و مامور عالیرتبه امنیتی – سیاسی جمهوری اسلامی می پرداخت و این سئوال را مطرح می کرد که چراآقای مصداقی «برادرحمید»( ناصر سرمدی پارسا ) راکه دومین شخصیت کتاب است ، تصویرش بدفعات منتشر شده و حتی از صدای امریکا هم پخش شده است را از قلم انداخته اند؟

بخش سوم ، ادعای آقای ایران مصداقی د رمورد هم سلولی بودن با هوشنگ اسد ی را مورد بررسی قرار می داد.
خوانندگان بارجوع به سه بخش گذشته ، می توانند از روش » کنکاش» هم مطلع شوند که بر رسی موردی و با تکیه بر اسناد استوار است و قضاوت را بعهده خوانندگان می گذارد.

خانه دروغین داودیه وخمینی

آقای ایرج  مصداقی  در» ادعا  نامه» خود می‌نویسند: «اسدی در صفحه‌‌های ۳۵ و ۳۶ کتاب مدعی می‌شود در تعطیلات تابستانی سال ۱۳۴۱ در حال بازی فوتبال در زمین خاکی نزدیک خانه‌شان بوده که یکی از بچه‌محل‌هایشان با لباس پاره پوره و خونی ظاهر شده و به آن‌ها خبر می‌دهد که در مرکز تهران شورشی علیه شاه به وقوع پیوسته و پلیس به مردم حمله کرده است. اسدی می‌گوید: «من هنوز واقعه‌ای را که آن پسر شرح می‌داد، مثل یک فیلم به یاد دارم. ما همه دور او جمع شدیم و از او خواستیم که جزئیات آن جنایت خونین را شرح دهد.» اسدی در ادامه می‌گوید، به پیشنهاد  بچه‌‌محل‌شان همان موقع همگی همراه با وی که از آن‌ها بزرگتر بود به خانه‌ای می‌روند که اتاقی بزرگ با فضایی روحانی داشت.»
حالا به کپی صفحات فوق نگاه کنید:

دقت روی فراز آخر صفحه 35 نشان می دهد کلمه «همان موقع»( The same time) وجود خارجی ندارد. در عوض کلمه THAN   دیده می شود که به معنای» بعد» است. این  » تغییر ناچیز» توسط  آقای مصداقی  در متن اعمال شده تاخواننده ای که کتاب را نخوانده گمان کند ، آقای هوشنگ اسدی مدعی است که همان روز 15 خرداد 1342 به دیدار خمینی برده شده است. د رحالی که  در متن زمانی  مشخصی برای ا ین دیدار ذکر نشده است وازواژه » بعد» استفاده شده است.
این» تغییر ناچیز» برای چه انجام شده است؟
آقای ایرج مصداقی ، سپس می نویسند:»بقیه‌ی داستان، شخصیت دروغ‌پرداز وی ( یعنی اسدی )را هرچه بیشتر برملا می‌کند. »  و بعد شرحی از تاریخ می دهند  که من عینا با حفظ دشنام هایش نقل می کنم:»خمینی روز ۱۳ خرداد ۱۳۴۲ به مناسبت عاشورا، سخنرانی معروفش را در قم ایراد کرد. صبح روز ۱۵ خرداد مأموران نیروی انتظامی او را در قم دستگیر و به باشگاه افسران تهران منتقل کردند. از ساعت ۹ صبح خبر بازداشت خمینی در تهران پخش و باعث شورش مردم در حوالی بازار و سه راه باقر آباد ورامین شد. خمینی چهارم تیرماه از باشگاه افسران به پادگان عشرت‌آباد تهران برده شد. روز ۱۱ مرداد ۱۳۴۲، آزاد شد. او تا دوماه پس از ۱۵ خرداد در بازداشت بود، چگونه اسدی و بچه‌محل‌هایش با کسی که در بازداشت است، ملاقات کرده و دست وی را بوسیده‌اند؟ اسدی همچنین به شکل مضحکی مطرح می‌کند که خمینی وسط اتاق نشسته‌ بود و روحانیون به دیوارها تکیه داده بودند! هرکس که کوچکترین ‌آشنایی با «بیوت» مراجع تقلید و نحوه‌ی تنظیم رابطه با آن‌ها داشته باشد، می‌داند که نه تنها هنگام باریابی مردم که حتا هنگام دیدار خواص نیز مراجع تقلید در بالاترین نقطه‌ی اتاق می‌نشینند و نه وسط اتاق. اسدی که مدعی است در تظاهرات کاملاً صنفی سال ۴۰ معلمین شرکت داشته، بصورت ابلهانه‌ای می‌نویسد در سال ۴۲ نمی‌دانسته دست چه کسی را بوسیده و سال‌ها بعد متوجه‌ی این موضوع شده است! «
خواننده محترم که توجه دارد در شرح تاریخی آقای مصداقی هیچ نشانی و خبری از «خانه داودیه» نیست، حالا می تواند به تصویر صفحات کتاب » نهضت امام خمینی» نوشته سید حمید روحانی مراجعه کند که تاکنون بدفعات بچاپ رسیده است. من هم عین تصاویر متن کتاب را می گذارم. و هم خطوطی را که مربوط به «خانه داودیه» و نحوه دیدار مردم و
د ست بوسیدن خمینی در 11 مرداد 1342است و با  کشیدن خط  در زیر انها مشخص کرده ام، در اینجا می آورم:
صفحه 576-  » امام خمینی باتفاق حضرت آیت اله قمی باماشین بنزی  باهمراهی سرهنگ مولوی وچند تن از ما مورین ساواک از پادگان عشرت آباد به«داودیه» که در 12 کیلومتری تهران قرار دار دبه خانه ای که مربوط به ساواک بود منتقل گردیدند. آقای محلاتی نیز اندکی بعد به انجا آورده شد.»
این فراز علاوه بر تائید » خانه داودیه» حضور سه نفر را درآن خانه تائیدمی کند: خمینی- قمی- محلاتی. د رکتاب آقای هوشنگ اسدی هم نوشته شده سه نفر در آن اتاق بود ه اند.

صفحات 578-579- » دیری نپائید که داودیه از جمعیت آکنده گردید وازدحامی فوق العاده بوجود آمد.مردم از درب خانه ای که امام خمینی در آن اسکان یافته بودتا مسیر بسیار طولانی صف کشیده بودند……مردم از توقف د رمحضر ایشان خودداری می کردند وپس از بوسیدن دست ایشان…. خارج شده..»

 
واین دقیقا همان فضائی است که درکتاب » نامه هائی به شکنجه گرم» توصیف شده است.
خواننده پیگیر می تواند به لینک های متعدد از جمله سه لینک زیر هم مراجعه کند و اطلاعات بیشتری د رمورد «خانه داودیه» بدست بیاورد:

http://www.fararu.com/vdciupaw.t1apv2bcct.html

خواننده محترم می تواند قضاوت کند که آقای هوشنگ اسدی «دروغ پردازی» کرده است یا نه . شاید هم مانند من از خود بپرسد، خانه داودیه وخمینی چگونه غیب شده اند؟راستی آقای مصداقی که » ذره» را هم شکار  می کنند تا» سند دروغگوئی» بیابند، چگونه این خروارها را ندیده اند؟
 قسمت چهارم رابه پایان می برم و خواننده را به خواندن بقیه مطلب که مرتب هم جذابتر می شود ، دعوت می کنم.

کنکاشی در ادعا نامه علیه کتاب برنده جایزه جهانی – بخش سوم

داستان دو شاهد عینی دروغین

آرش بهمنی

اسناد نشان می دهد که آقای ایرج مصداقی هرگز با آقای هوشنگ اسدی ودر زمستان 1363 با زنده یاد سیف اله

غیاثوند » هم بند» نبوده است. در زمستان 1363 و  بهار 64 این سه زندانی در سه محل مختلف بوده اند.

بخش اول» کنکاش» به بررسی یکی از ادعاهای آقا ی ایرج مصداقی د رادعا نامه 3000 کلمه ای ایشان علیه کتاب » نامه هائی به شکنجه گرم» نوشته آقای هوشنگ اسدی اختصاص داشت. ایشان مدعی بودند شخصی بنام » علی حسینی» که در کتاب نامش بعنوان هم سلولی اسدی- خامنه ای آمده است، » وجود خارجی» ندارد و»جعل» نویسنده است. اسناد خلاف این را نشان داد.

بخش دوم به ماجرای شگفت گمشدن شکنجه گر و مامور عالیرتبه امنیتی – سیاسی جمهوری اسلامی می پرداخت و این سئوال را مطرح می کرد که چراآقای مصداقی «برادرحمید»( ناصر سرمدی پارسا ) راکه دومین شخصیت کتاب است ، تصویرش بدفعات منتشر شده و حتی از صدای امریکا هم پخش شده است را از قلم انداخته اند؟

خوانندگان بارجوع به دوبخش گذشته ، می توانند از روش » کنکاش» هم مطلع شوند که بر رسی موردی و با تکیه بر اسناد استوار است و قضاوت را بعهده خوانندگان می گذارد.

  اولین شاهد عینی

آقای ایرج مصداقی ،پیوسته بر این مساله بعنوان سنداصلی اظهارات خود تکید کرده اندکه» هم بند» هوشنگ اسدی بوده اند و بعنوان » شاهد عینی» بازگوی مطالب مستندی هستند.

 ایشان د رادعا نامه اخیر هم این موضوع را باذکر دقیق تاریخ تکرار می کنند:»در آخر سال۱۳۶۳ و بهار ۱۳۶۴ چندماهی من با اسدی در بند ۱ و احد ۳ قزلحصار هم‌بند بودم… من در خردادماه ۱۳۶۴ همراه با یک صد زندانی دیگر به بند مجرد ۵ واحد ۳منتقل شدم و دیگر اسدی را ندیدم. در واقع در بند ۱ واحد ۳ بود که اسدی را شناختم.»
اسناد چه می گویند

اقای هوشنگ اسدی دراولین سطر صفحه 247 متن انگلیسی کتاب » نامه هائی به شکنجه گرم» توضیح می دهند که در ژوئن ( 1364)1985  در کمیته مشترک  بوده اند و بعد به اوین منتقل شده اند. ماه ژوئن طبق تقویم ایرانی فاصله 11 خرداد تا 9 تیر را می پوشاند.



آیا اسناد این توضیح را تائید می کنند یا نه؟


اولین سند – این سند جزواسناد آقای ایرج مصداقی هم هست . ایشان د ر بخشی از » ادعانامه» خود تحت عنوان» آموزشگاه اوین در دوران کشتار 67″ آن استفاده کرده اند و کتابی است بنام » از عشق و از امید». این کتاب که شامل نامه های زندان هوشنگ اسدی و همسرش خانم نوشابه امیری است در زمستان (1381) 2003   و پیش از مهاجرت  زوج نویسنده  نامه ها توسط انتشارات خاوران در پاریس منتشر شده است.

ابتدا توجه خواننده را به مقدمه کتاب جلب می کنم که توسط ناشر نوشته شده و داستان انتشار کتاب را باز می گوید: 

بر اساس  مقدمه ناشر،کتاب در بهمن 1378 بعد از لغو مجوز انتشارش در ایران به پاریس رسیده و منتشر شده است.

حالا، از خواننده می خواهم به تصویر صفحه 22 کتاب توجه کند که توسط خانم نوشابه امیری نوشته شده است ودر بهمن 1378:

خانم نوشابه امیری تاریخ انتقال هوشنگ اسدی را دقیقا ذکر کرده اند: 14 خرداد 1364.

حالا تصاویر  صفحات 28 و 30 کتاب را ببینید که نشان دهنده عین نامه های ارسالی از زندان اوین است و نشان می دهد که آقای هوشنگ اسدی تاپایان تابستان 1364 در اوین بوده اند.

                                                                                 

 سند دوم- انتشار «ادعا نامه» آقای ایرج مصداقی ، بحثی را در سایت خودنویس گشود و کسانی برآن کامنت های متفاوت نوشتند. حالا در لینک زیر 

http://www.khodnevis.org/index.php?news=12681

این کامنت را که از تهران رسیده ، ببینید:

جازه بدهید چون از ایران می‌نویسم، و کمی هم مشهورم به خاطر کارهنری، از نام مستعار استفاده کنم. همین‌طور اسامی کسانی را هم که در ایران هستند، به طور کامل ذکر نمی‌کنم. 

 من به عنوان عضو حزب رنجبران زندانی بودم. در آخرین روزهای اسفند  ۱۳۵۳ مرا به سلول ۹ در بند یک کمیته مشترک منتقل کردند. از این اتاق‌های معروف به دربسته بود که چند نفر در آن به اصطلاح زندگی می‌کردند.

 وقتی من وارد شدم، فرامرز وزیری سردبیر نشریه حزب رنجبران در این اتاق بود و دکتر «محمد رضا…» از اعضای اکثریت. بعد هوشنگ اسدی را آوردند از حزب توده. آخرین نفر هم «کاظم…» بود از بچه‌های اکثریت. با این‌که از گروه‌های مختلف بودیم، رفاقتی جالب بین‌مان به وجود آمد. همه ما به شدت شکنجه شده بودیم. تا اواسط خرداد در این اتاق بودیم. بعد ما را به اوین بردند.

 در اوین از دکتر و فرامرز جدایمان کردند. با هوشنگ اسدی و کاظم ما را به سلولی در آسایشگاه بردند. در این‌جا «ناصر…» از بچه‌های اکثریت هم به ما اضافه شد.

 بعد یکی یکی ما را بردند. اول از همه کاظم را بردند و بعد اسدی را و بعد هم مرا. از ناصر خبر ندارم، از اسدی هم از طریق سایت‌ها باخبر شدم، اما هنوز  دکتر و کاظم را گاهی در کوه می بینم….

 امیر.م «

نویسنده که هم سلول هوشنگ اسدی بوده، بطور دقیق زمان حضور خودش را همراه آقای هوشنگ اسدی توضیح می دهد و اسامی هم سلولی های دیگر را هم ذکر می کند.

سند سوم-  این سند از همه جالبتر است،چون به خود ،آقای مصداقی تعلق دارد.
من نقل قول اقای مصداقی را که یک بار دیگر هم در این صفحه امده است، تکرار ویک جمله آن را برجسته می کنم:» در آخر سال ۱۳۶۳ و بهار ۱۳۶۴ چندماهی من با اسدی در بند ۱ و احد ۳قزلحصار هم‌بند بودم… من در خردادماه ۱۳۶۴ همراه با یک صد زندانی دیگر به بند مجرد ۵واحد ۳منتقل شدم و دیگر اسدی را ندیدم. در واقع در بند ۱ واحد ۳ بود که اسدی را شناختم.»
حالا به بخشی که در ادعا نامه اقای مصداقی تحت عنوان» تراژدی تیر خلاص زدن» مراجعه کنید. اقای مصداقی که طبیعی  است  که از شرح تیرخلاص زدن  یکی از یاران خود به خشم آمده باشند، دلایلی بر رد آنچه آقای هوشنگ اسدی د رخرداد 1364 در بند عمومی اوین دیده و شرح داده است ، می آورد.یکی از دلایل این است:»تیرخلاص زدن زندانی به قربانی‌ای دیگر مربوط به سال ۶۰- ۶۱ و اوج شقاوت دوران لاجوردی بود نه مربوط به سال ۱۳۶۴ که «دوران اصلاحات» زندان بود و آیت‌الله منتظری تا حد ممکن از اعدام زنان جلوگیری می‌کرد. «
خواننده را توجه می دهم که اقای مصداقی،   د رواقع حضور آقای هوشنگ اسدی را در خرداد 1364 د راوین تائید می کند ، اما روایت او را» دروغ شریرانه» می داند.
باید پرسید: چگونه است که اقای هوشنگ اسدی در خرداد 1364 همزمان که با آقای مصداقی در قزلحصار » هم بند» بوده، در زندان اوین هم  حضورداشته است ؟
خواننده می تواند بر اساس اسناد فوق  قضاوت کند که اقای ایرج مصداقی با آقای هوشنگ اسدی » هم بند» بوده است یانه؟

حاصل این قضاوت ، باین پرسش هم جواب می دهد که چرا آقای ایرج مصداقی علیرغم» هم بند» بودن خود باهوشنگ اسدی کلمه ای در باره رفتار او در زندان ننوشته اند؟

دومین شاهد عینی دروغین


شاید آقای مصداقی » اطلاعات» خود را چنانکه می گویند از هم پرونده ای های آقای هوشنگ اسدی گرفته اند که توده ای های زندانی باشند و یکیشان زنده یاد سیف اله غیاثوند .ایشان نوشته اند:

« در تمام سال ۶۳ با دکتر سیف اله غیاثوند در بند ۱ واحد ۳ بودم. «جهنم» و یا » قیامت» در مهر ماه ۶۲ آغاز به کار کرد و در تیر ماه ۶۳ به کار خود پایان داد.»(ص ۳۶۶جلد ۲) 

و بر اساس این نوشته، ایشان باید در زمستان 1363 در بند 1 واحد 3 زندان قزلحصار با آقای هوشنگ اسدی و زنده یاد سیف اله غیاثوند که در کشتار سال 67 اعدام شد » هم بند» بوده باشند.

حالا به لینک زیر مراجعه کنید:

http://mag.gooya.com/politics/archives/023919.php 

لینک حاوی نقد یک زندانی دیگر بنام  آقای احمد موسوی بر خاطرات  اقای ایرج مصداقی است:

«نمی دانم چطورایرج مصداقی فکر می کند » تمام حقیقت در مشت او» جای دارد و با کدام حافظه با قاطعیت از بودن خود با غیاثوند در تمام سال ۶۳ در بند ۱ واحد ۳ صحبت می­کند، در حالی که سیف اله غیاثوند همراه با ۴۰ زندانی توده ای دیگر در اواخر خرداد ماه۶۳ از بند ۱واحد ۳ به بند ۱ واحد ۱ که من در آن بودم انتقال داده شدند و تمام سال ۶۳ را از تاریخ فوق به بعد در بند ۱ واحد ۱ بسر بردند.»

 این اسناد نشان می دهد که آقای ایرج مصداقی در زمستان 1363 نه با آقای هوشنگ اسدی و نه بازنده یاد سیف اله غیاثوند » هم بند» نبوده است. در زمستان 1363 سه زندانی بالا در سه محل مختلف بوده اند و باین شرح:

– اقای ایرج مصداقی زندان قزلحصار: بند1- واحد 3

 – زنده یاد سیف اله غیاثوند زندان قزلحصار: بند 1- واحد 1

– آقای هوشنگ اسدی کمیته مشترک : بند 1- سلول 9

 من قضاوت را به خواننده می سپارم و علاقمندان را به خوانندن بقیه » کنکاش» دعوت می کنم.

کنکاشی در ادعا نامه علیه کتاب برنده جایزه جهانی – بخش دوم

http://againstlying.blogspot.com/2011/05/blog-post.html

آرش بهمنی

شکنجه گر، مقام عالیرتبه امنیتی – سیاسی جمهوری اسلامی که بعنوان شخصیت دوم کتاب» نامه هائی به شکنجه گرم» درهمه آن حضوردارد، عکسش منتشر شده و…. در ادعا نامه 3000 کلمه ای آقای ایرج مصداقی گم شده است. راستی چرا؟

 دربخش اول» کنکاشی در ادعا نامه علیه کتاب برنده جایزه جهانی» یک بخش از مطالبی را که آقای ایرج مصداقی در باره کتاب» نامه هائی به شکنجه گرم» نوشته آقای هوشنگ اسدی برشته تحریر دراورده بودند ، مورد بررسی قرار گرفت و با اسناد موجود مطابقت داده شد.

آقای  ایرج مصداقی برای اثبات  اینکه کتاب هوشنگ اسدی «سراسر جعل و دروغ» است ، از جمله مدعی شده بود که شخصی بنام» علی حسینی» توسط هوشنگ اسدی جعل شده و»وجود خارجی ندارد»  و هرگز با اسدی – خامنه ای هم سلول نبوده است. اسناد موجود خلاف ادعای آقای مصداقی را نشان داد و باین طریق هم سلول دروغین خامنه ای کشف شد.

خواننده گرامی را توجه می دهم که روش بررسی موردی ادعانامه آقای مصداقی باین دلیل برگزیده شده است که مجال بررسی مستند و دقیق مطالب مندرج در نوشته ایشان فراهم گردد؛ واین برخلاف روش آقای مصداقی است.

روش ایشان بر دوپایه استوار است:

 اول- در هم آمیختن انبوه مطالب، ادعاها، سخنان بی ماخذ، اسناد تحریف شده ، استفاده گزینشی  از اسناد ،شعار و دشنام و تفسیر و ارائه آنها درمطالب بسیار پر حجم .

دوم- پنهان  سازی برخی اسناد و چهره ها .

روش من،بر عکس ، مبتنی بر بررسی موردی ، پرهیز از پر گوئی  و شعار و تفسیر و هزار البته دشنا م است که » نقدمستدل» را نیازی به آن  نیست.

بخش دوم و براساس این روش به بررسی چهره پنهان شده در مطلب 3000 کلمه ای آقای ایرج مصداقی ، اختصاص

شکنجه گر خیالی یا واقعی

حتی کسانی که برای ا ولین بار نام کتاب»نامه هائی به شکنجه گرم» را می شنوند، بلافاصله متوجه می شوند پای «شکنجه گر»ی در میان است که به او «نامه» هائی نوشته شده است.  اتفاقا تیتر مطلب اقای مصداقی هم در نشریه آرش هم عینا از نام کتاب برگزیده شده است:»نامه هائی به شکنجه گرم».

من، برای اطلاع خوانندگانی که کتاب را نخوانده اند و یاحتی تصویر آن را ندیده اند ، به اختصار در باره این «شکنجه گر» و نقشش در کتاب و اهمیتش در سیستم امنیتی جمهوری اسلامی توضیح می دهم

متن انگلیسی کتاب» نامه هائی به شکنجه گرم» شامل بیست و شش بخش، یعنی بیست وشش نامه است که نویسنده خطاب به شکنجه گرش نوشته است؛ و تمامی خطاب به» برادر حمید» است

 » برادر حمید» تقریبا درتمامی صفحات کتاب حضور دارد. حتی اگر کسی از وبلاگ کتاب بی خبر باشد

وتصویر برادر حمید را از صدای آمریکا ندیده باشد ، محال است که درمتن کتاب متوجه » برادر حمید» نشود که در همه جای کتاب حضور دائمی دارد.

آیا این شکنجه گر موجودی فرضی یا ناشناخته است؟ آیا نامه ها به شکنجه گری خیالی نوشته شده است؟

آشنائی خواننده به این پرسش بسیار حیاتی است . اگر » شکنجه گر» مخاطب نامه هاوجودخارجی داشته باشد ،بخودی خود کتاب » نامه هائی به شکنجه گرم» را مستند می کند و نشان می دهد نویسنده هر چقدر هم «دروغگو» باشد ، نمی تواند شکنجه گری را » جعل» کند و تصویر ش راهم منتشر سازد.

عمدا تکرار می کنم: همه فصول کتاب که شامل نامه هائی خطاب به برادر حمید است ، خطاب به اوشروع می شود. در واقع از زاویه شخصیت های کتاب اگر راوی – هو شنگ اسدی- نفر اوباشد، بی شک دومین نفر «برادر حمید» است.

ومی پرسم:

– برادر حمیدواقعی است یاجعلی؟

پاسخ راباید در اسناد جست:

» برادر حمید» چند سال  پیش توسط نویسنده کتاب » نامه هائی به شکنجه گرم» شناسائی و به افکار عمومی معرفی شد. صفحه  4  متن انگلیسی  کتاب هم به نحوه

» شنا سائی » برادر حمید» اختصاص دارد.

 برادر حمید ، ابتدا در صدای آمریکا معرفی وتصویرش پخش شد. چند بار دیگر هم به مناسبت های مختلف مورد استفاده برنامه سازان این رسانه قرار گرفت.

تصویر «برادرحمید» که در بالای این مطلب هم دیده  می شود ،در صفحه اول وبلاگ کتاب نویسنده قرار گرفت، در مصاحبه های متعدد او بانشریات فارسی زبان و غیر فارسی زبان در باره اش بحث شد ؛ بطوریکه کتاب » نامه هائی باشکنجه گرم» با دو نام از جنایتکاران اصلی جمهوری اسلامی بیشتر ا ز همه آمیخته است: سیدعلی خامنه ای، برادر حمید.

با مراجعه به وبلاگ کتاب می توان عکس برادر حمیدرا دید ودرمنابع موجود که منبع اصلی همه آنها آفشاگری آقای هوشنگ اسدی است ،با چهره «برادر حمید» آشنا شد.

شناسائی و سپس معرفی «برادر حمید» توسط آقای هوشنگ اسدی، سبب شد که برای اولین بار- تا آنجا که من اطلاع دارم- چهره واقعی یک شکنجه گر جمهوری اسلامی آشکار شود، آنهم شکنجه گری که به یکی از مقامات امنیتی  عالیرتبه جمهوری اسلامی و سپس سفیر آن ارتقاء یافت.

حالا، افکار عمومی در پرتو روشنگری بدون ادعا، دشنام وکینه نویسنده کتاب» نامه هائی به شکنجه گرم» باچهره واقعی » برادر حمید» آشناست:

» برادر حمید» از اعضای اطلاعات سپاه و از بازجویان اصلی  کمیته مشترک  در سالهای 62-61 بود. او علاوه بر آقای هوشنگ اسدی ، بازجوئی از رحمان هاتفی – چهره موردستا یش آقای مصداقی- را هم بر عهده داشت.

او چنان در کار خود تبحر نشان داد – از جمله باشکنجه  بیرحمانه رحمان هاتفی و کشاندن او به آستانه خودکشی – که بعداز تاسیس وزارت اطلاعات به مقامات درجه اول آن تبدیل و بعد از نابودی سعید امامی جانشین او شد ،در سمت مهمترین سمت وزارت اطلاعات بعداز وزیر قرار گرفت و بر صندلی معاون ا منیت داخلی تکیه زد.

 محمدخاتمی او را مسئول پرونده قتل های زنجیره ای کردو سپس بانام اصلی اش » ناصر سرمدی پارسا» بعنوان سفیر جمهوری اسلامی روانه تاجیکستان شد. هوشنگ اسدی همانطور که در کتابش توضیح می دهد او راشناسائی و چهره ا ش را برملا ساخت.  بعد از اینکه تصویر «برادر حمید» از صدای آمریکا نشان داده شد ؛ این چهره امنیتی- سیاسی آنقدر برای سیستم اطلاعاتی جمهوری اسلامی اهمیت داشت که بلافاصله از سفارت جمهوری اسلامی در تاجیکستا ن منتقل شد.

شکنجه گر کجاست؟

حالا به نوشته 3000 کلمه ای- کاشف این رقم آقای مهدی جامی هستند که در زمان «شیر» مشتاقانه نوشته آقای مصداقی تعداد کلمات آن راهم حتما شمارش و بعداعلام کردند- مراجعه کنید.

آقای مصداقی که حتی» تحقیق» کرده اند که اسامی دو برادر بنام های» سعید ومسعود» که در کتاب آمده واقعیت دارد یا نه؛ ایشان که  افرادی بیرون از کتاب را- مثلا گوگوش- هم وارد بحث کرده اند تا اثبات کنند کتاب آقای هوشنگ اسدی » سراسر دروغ و جعل» است ؛ آیا متوجه حضور برادر حمید نشده اند؟

جواب این است: فقط یک بار. در کل نوشته 3000 کلمه ای آقای مصداقی تنهایک بار- در بخش دیدار سعید امامی- از  » برادر حمید» نام برده شده است و بس.

در بخش اول این کنکاش د یدیم که آقای ایرج مصداقی چگونه کوشیدند » دروغین» بودن هم سلولی خامنه ای – اسدی را بعنوان یک » سند» ثابت کنند و نشان دهند که علی حسینی» وجودخارجی » ندارد. اسناد هم نشان داد که علی حسینی «وجود» دارد.

علی حسینی که بود و نبودش این گونه مورد بررسی موشکافانه آقای مصداقی قرار گرفته است، یک شخصیت فرعی کتاب است  وتنها در یک بخش ا زاو نام برده می شود.

اما  در باره » برادر حمید» درست برعکس علی حسینی رفتار می شود وآقای ایرج مصداقی به نحو عجیبی او را بدست فراموشی می سپارند و روشن نمی کنند که » وجود خارجی» دارد یانه؟ «علی حسینی» نماینده مجلس زیر ذره بین می رود و»برادرحمید» شکنجه گر و مامور عالیرتبه امنیتی – سیاسی

د رلابلای یک » تحقیق» سه هزار کلمه ای گم می شود

من، بر خلاف آقای ایرج مصداقی نه» ذهن خوانی» می کنم و نه» اتهام» می زنم، تنهاپرسش هایم را با خوانندگان عزیز و مخاطبین این بحث درمیان می گذارم

– چگونه می شود » برادر حمید» را ندید؟

– سکوت مطلق در باره او چه دلیلی دارد؟

–  آیا براساس حکم کلی اقای مصداقی در باره » سراسر جعل  و دروغ» بودن کتاب، اساسا  برادر حمید وجودخارجی ندارد و توسط نویسنده خلق شده است؟ عکس منتشره به نام برادر حمید  متعلق به کس دیگری است؟

– اگر » برادر حمید» جعلی است، پس ناصر سرمدی پارسا ، مقام امنیتی وسفیر جمهوری اسلامی در تاجیکستان کیست؟

– اگر برادر حمید، داستانی است که هوشنگ اسدی جعل کرده است. چرا آقای مصداقی با افشا کردن این جعل، او را رسواتر نکرده است؟ ایشان که بر جزئیات امور زندانهای جمهوری اسلامی اشرافی دارند که حتی خود» نظام» هم ندارد، چراجعلی بودن عکس برادر حمید را ثابت نمی کنند؟

– اگر برادر حمید وجود خارجی دارد، چرادر باره او سکوت مطلق شده است؟

و سرانجام:

– براستی اگر نظام جمهوری اسلامی میلیونها دلار هم خرج می کرد ،می توانست بااین مهارت و در پشت کلمات انقلابی چهره مقام امنیتی خودرا پنهان سازد و د رعمل وجود اورا» دروغ وجعل» بنامد؟

خوانندگان را توجه می دهم که بقیه «ادعا نامه» آقای ایرج مصداقی هم به شیوه ای تهیه شده که در بخش های اول و دوم «کنکاش» مورد بررسی قرار گرفت؛ و آنها را به خواندن بقیه قسمت های مطلب دعوت می کنم.