خرید کتاب

ded

منتشر شد

 

 

لینک فروش کتاب در سایت ناشر

لینک فروش کتاب در امازون

لینک فروش کتاب در لس انجلس

لینک فروش کتاب در نیویورک

لینک فروش کتاب در  ماشین اسپرسو

لینک فروش کتاب درفیسبوک 

از شکنجه می گویم…

هنوز کف پا هایم زق زق می کند.  از آن نیمه شب 1983 که نخستین سیلی بر گونه ام نشست ،دستی هفت تیر را بعنوان اولین ماده قانون اساسی نشانم داد ، و فردایش  که شلاق راتجربه کردم ؛دیگر عمری می گذرد. اما زندگی مرا مدام به آن روزهای شوم بر می گرداند.

جوانی بودم شیفته آزادی ، عاشق میهنم ودلبسته ادبیات.  می پنداشتم جهان را می شود دیگر کرد . گمان می بردم زمانی می رسدکه عشق قانون برتر زنئگی باشد. در انقلاب با این اندیشه شرکت کردم که دشت سبز آزادی رخ بگشاید،

د رهمه سفره ها نان باشد واستبدادرا به موزه ها بسپارند.

و ناگهان خود رادردوزخی یافتم. نزدیک به سه ماه با موجود دیگری تنها ماندم که شغلش » بازجو» ئی بود. مکتبش کینه بر آمده از ایدئولوژی دینی، ابزارش شلاق و دست بند قپانی.

چشم بسته و بی دفاع ، مثل آهوی در دام افتاده ای گرفتار یکی از » برادر «ها. د رجمهوری اسلامی»برادر» نام عام همه مومنین است. و همه بازجوها «برادر» بودند با نام های مستعا رگوناگون .وهمه هستی من د راختیار یکی بود

که «برادر حمید» صدایش  می زدند. خوا ب وبیداری. دارو وخوراک. حتی دستشوئی رفتن هم بی اجازه او ممکن نبود. خود را صاحب حق مطلق می دانست ، از حکومت «مقدس» دفاع می کرد و مرا خائن ، وطن فروش، جاسوس و فاسد می شناخت. او مظهر خدا بود و من شیطان تمام. و همه آنچه را او می پنداشت من باید » اعتراف» می کردم وکردم. وقتی زیر ضربه های شلاق از پا افتادم ، زمانی که روزها و شب ها ی دراز از سقف آویزان بودم ، هنگامیکه مد فوعم را بخوردم دادند…

و من درچنگال «برادر حمید» از جوانی آرمانی مبدل به پست ترین موجودات شدم. باید راه می رفتم و مثل سگ واق … واق… می کردم…باید 686 روز در سلول انفرادی می ماندم و تازه «اعترافات» من در دادگاهی که فقط شش دقیقه طول کشیدبعنوان سند محکومیت من مورد استفاده قرار گرفت.

در شش سالی که زندانی بودم، معروف ترین و مخوف ترین زندا نهای جمهوری اسلامی را دیدم. دریافتم هزاران زن ومرد، پیر وجوان پیش از من ، همراه  من  وبعد ازمن تامرگ شکنجه شده اند.

در کشتار تابستان تا آستانه اعدام رفتم . در» دادگاه «دروغ گفتم و نجات پیدا کردم .وسرانجام آزاد شدم وبه زندان بزرگ جامعه ایران برگشتم….

چه خوب بوداگرداستان زندان و شکنجه همین جا تمام می شد.ایکاش تاریخ  مدون شکنجه که به دادگاه های تفتیش عقاید قرون وسطی بر می گردد، در جمهوری اسلامی به انتها می رسید. اما نه. می خواندم که در دشت سرطانی افغانستان ، طالبان دستگیر شده را درکانتنیری ریخته اند که زیر تیغ آفتاب هلاک شوند. بعد ، زندانیان گوانتامانو باآن لباس های نارنجی روی صحنه تلویزیون ها ظاهر شدند. تصاویر شکنجه وتجاوز به دختر عراقی  پخش شد…

و روزی کسی تصویری را با اینترنت برایم فرستاد. می خواست ببیند که او را می شناسم یانه. بله . این تصویر «برادر حمید» بود در لباس سفیر جمهوری اسلامی ایران….. و او که هرگز از زندگی من نرفته بود، دو باره بازگشت. باید جوری بر این کابوس همیشگی غلبه می کردم. سراغ یادداشت هائی رفتم که چند بار نوشته بودم . همه پر ازکینه بود. دیگر دوستشان نداشتم. نمی خواستم مثل «برادر حمید» جهان رایکسره سیاه و سفید ببینم. شلاق و شکنجه او را نمی خواستم با خنجر کلمات جواب بدهم. نه. متنفر بودم که از»برادرحمید» انتقام بگیرم. حالا من درموضع قضاوت بودم و او نبود که از خودش دفاع کند.

فکر کردم نامه هائی برایش بنویسم و آن ایام را بیادش بیاورم. نشانی ماموران امنیتی را که کسی نمی داند. اما نامه ها که کتاب می شد، دیر یازود بدستش می رسید. شاید خودش را  یک بار دیگر در آینه زمان می دید….

هر سحرگاه که نوشتن کتاب را از سر می گرفتم، باز به آن دوزخ برمی گشتم  بار دیگر خودم را گرفتار»برادر حمید» کرده بودم. می گریستم و می نوشتم. کف پاهایم زق زق می کردو می نوشتم. حتی سکته هم کردم. اما بایدیک بار برا ی همیشه این کا ررا تمام می کردم….

تلاش جانفرسائی داشتم که آن روزها را تاب بیاورم . باید بر جدال درونی سختی غلبه می کرد م که کینه را از سطر سطر کتاب بزداید و از موقعیت انسانی صحنه راببیند. هرچه «برادر حمید» با شلاق وشکنجه از من دور می شد، من بیشتر بانگاه انسانی سراغش می رفتم…. می کوشیدم خودم باشم که مخوفتر ازاین نیست که شکنجه شده به هیئت شکنجه گر درآِید. تلاشم این بود تا تجربه یک انسان شکنجه شده را منتقل کنم . همه توان خود را بکار بردم تا اثرات شکنجه را بر روح و جسم انسان شرح بدهم .و درپایان شاید چیزی ازخودم هم به شکنجه گرم اضافه کردم تا موقعیت انسانی یکسانی بیابیم. و ناخواسته روح اوهم در من نفوذ کرد و شاید شبا هت هائی هم پیداکردیم: دوانسان که از متن یک فرهنگ استبدادی می آیند…

نوشتن نسخه اول کتاب را  تازه تمام کرده بودم که در ایران، همه چیز دوباره آغاز شد.  من بناچار از میهنم دورم  ونسل نوی ایران راکه برای آزادی بپا خاسته  به همان راه ما می برند. صد ها » برادر حمید» نو رسیده شکنجه گاههای جدید را رونق داده اند.

زمانی که «برادر حمید»  و دوستانش ما را بیرحمانه شکنجه می کردند تا اعتراف کنیم جاسوس شوروی هستیم ، همه چیز در پنهان اتفاق می افتاد. سالها طول کشید تا صدای ما به بیرون زندان رسید.

حالا دختران و پسران جوان را به شیوه های  مدرن تحت شکنجه  قرار می دهند  تا بگویند مامور آمریکا و اسرائیل هستند.  حالا همه چیز آشکار است یا بسرعت آشکار می شود واخبارش به جهانیان می رسد.

» نامه هائی به شکنجه گرم» در  این شرایط از خاطرات یک شکنجه شده فراتر می رود و به امری می پردازد که بروجدان انسان معاصر سنگینی می کند. شگفت است که انسان قرن 21هنوز درگیر مساله ای است که بیشتر شایسته انسان غار نشین می نماید: شکنجه.

روزی در اوج شکنجه » برادر حمید» از من پرسید:

  • – اگر روزی ما بدست شما بیافتیم با ما چه می کنید؟

جواب من این است:– همه زندان های جهان را خراب می کنیم وماموران امنیتی و بازجوها را محکوم می کنیم تا درویرانه زندا ن ها گل بکارند  و آوازهای عاشقانه بخوانند.هوشنگ اسدی

پاریس

11 مارس

Advertisements