دیپلماسی ظریف توجیه

  

آقای جواد ظریف گفته: «در ایران کسی به خاطر عقیده زندانی نمی شود». نه؛ نمی خواهم در این باره بنویسم، زیاد نوشته اند. آقای وزیر خارجه هم ـ که از قدرت فضای مجازی باخبرست و خود بازیگر این فضا ـ دیده است که جواب داده؛ جواب که نه، توجیه؛کار همیشگی اهل سیاست؛حال بعضی گاه رقصیدن، خوش هم می رقصند.

نوشته خطاب به کسانی است که ادعا می کنند اهل سیاست نیستند، اما در کسوت های دیگر، تجویز سکوت می کنند و در کار توجیه اند؛آنان که حتی پس از دیدن «جوابیه» آقای وزیر هم، همچنان با کوبیدن بر طبل سکوت، سکوت را جار می زنند.

نمی دانم این سیاست از چه زمانی باب شد که «چون جنگ است، سکوت کنیم» چون «افراطیون سود می برند، سکوت کنیم»، چون «تحریم است، سکوت کنیم»، چون….. اما یک نکته را می دانم و آن اینکه با آمدن آقای روحانی، سیاست «هیس، هیس» چنان در گستره وسیعی تبلیغ شد که به تدریج، و تحت تاثیر فضایی که یا مرعوب می کند یا مجذوب، این باور جا افتاد که: قدرت های ۵ به اضافه ۱ نشسته اند تا مثلا کسی در گوشه ای از ایران بگوید: آقا! آخر مصطفی پور محمدی، متهم اصلی پرونده قتل عام زندانیان ۶۷ کجا و وزارت کجا؟ ! و آنها هم بزنند زیر توافق. یا کسی از گرسنگی و بی پناهی، خودسوزی کند و آقای اوباما بگوید: وای!جگرم کباب شد، جمع کنید بساط این مذاکره را!!یا از صورت سوخته دختران مان در اصفهان بگوییم و خانم اشتون بگوید: نه. نه. بروید مجرمین را بگیرید بعد بیایید برای مذاکره…

سیاستی که از یک سو توسط اعضا و وابستگان گروه تازه به قدرت رسیده تبلیغ شد، و از سوی دیگراز جانب کسانی که نتایج تبدیل سیاست «اتحاد و انتقاد» به «اتحاد» را هم تجربه کرده و مضار آن دیده اند؛و البته مردمانی ناامید که باز هم چراغ روشن امید، بر سر راه باد، نهاده اند.

این سیاست هم به ضرر مردمان تمام شد و هم کسانی که اتفاقا با حربه «ببینید مردم ناراضی» را به میدان آمده بودند. چنین شد که دولت ماند و تندروانی افسار گسیخته که تمام قد به میدان آمده اند و هریک به انگیزه ای؛و خیل مردمانی ساکت که رنج های خویش، به کنج خانه ها برده و آزرده اند از «ما فقط یک رای شده ایم»؛ رایی که گویی فقط برای محبوس ماندن در صندوق هاست و پس از آن دیگر هیچ؛رایی که توجه نمی کنیم هرچه در صندوق بماندو هوا نخورد، بیشتر بید می زند.

در این میان اما بیش از همه، حیرت زده واکنش کسانی هستم که کارشان ارتباط مستقیم با آزادی بیان و عقیده دارد اماحتی سوال درباره فلان وزیر و وکیل را هم بر نمی تابند، وآن را «غیر مسئولانه» می خوانند. انگار که در هیچ جای دیگر دنیا، دولتمردان و مردمان درگیر پرونده های حساس نبوده و نیستند. انگار نه انگار وظیفه روزنامه نگار پرسش است، و «توجیه» وظیفه اهل سیاست ؛که اهل سیاست می دانندکی باید «زیر پتو» رفت و کی در برابر «مصدق» شدن یک شبه، لبخندی از سر «فروتنی» زد و در همان حال با حسین شریعتمداری، عکس یادگاری گرفت.

اینها اما به چه کار مامی آید؟ ما را به پاسخ دادن به جای سیاستمداران و توجیه وضعیت آنان چه کار؟ ما که به شهادت صدها وهزاران نفر در پای سیاست، قربانی شده ایم؛حتی جیسون رضاییان. در طول این سالها کم نبوده اند کسانی که با همین عنوان دستگیر، متهم، زندانی و شکنجه شده اند[بعیدست آقای وزیر نداند یا نشناسد]اما حتی یک مورد، در دادگاهی رسمی و قانونی محاکمه نشده و همه نیز، پس از «تبادلات پشت پرده» آزادشده و به خانه هایشان برگشته اند. همه دراویشی که در ایران در بندند، زندانی عقیدتی نیستند؟ این همه دانشجوی زندانی، گرفتار سلول تنگ عقاید و منافع آقایان حکومتی نیستند؟ این روزنامه نگاران خاموشی گزیده، اینان که حکومت تحمل کار آنها در خانه را هم ندارد، محبوس بی تحملی حکومت در برابر «پرسش» نیستند؟ …..

ما، به عنوان اهل رسانه، ساکنان خانه شیشه ای آزادی، در این میانه کجا ایستاده ایم؟ صرف مخالفت با احمدی نژادها، برای موافقت با کارهای احمدی نژادی جناح «فعلا» مقبول، کافیست؟ آن هم درست در نقطه ای که حرفه مارا نشانه گرفته؟ به کدام نشانه می گوییدحرف زدن و نوشتن های اهل قلم، روندی را در ایران مختل کرده، آن گاه که ده ها نشانه داریم از موثر بودن حضوررسانه ها؟ [آخرین اش همین که بالاخره آقای ظریف پاسخکی داده و آسمانی هم به زمین نیامده است]

 و کلام آخر: فراموش نکنیم آقای خاتمی، که همچنان رهبر فکری اصلاح طلبان است، روزگاری گفته بود: عدالت هم بدون آزادی، عدالت نیست. آیا رفع تحریم ها، بدون آزادی، رفع تحریم است؟

 

Advertisements

خطر کنار مرزهای ایران

  

حسین زمان آن هفته از داعشی‌های وطن نالید، رضا کیانیان این هفته …

حسین زمان آن هفته از داعشی های وطن نالید، رضا کیانیان این هفته از بحران فرهنگی و مردمانی می گوید که بی آب و گل وماهی سنگدل شده اند.


آغاز خرداد پر حادثه است که از دامانش «انقلاب اسلامی» زایید تا ایران را «آبادو آزاد» کند.در نخستین بهارآزادی دارها گل کردند. تابستانی دیگر رنگ کشتار ۶۷ گرفت و درزمستانی۱۲هزارنفرازجوانان ایران را در «عملیات بکلی لو رفته» زیر رگبار گلوله ها فرستادند تا قتل عام شوند.


ودرخرداد ۱۳۹۴ فرمانده آن شکست هولناک باز جامه رزم می پوشد تا تجارب خود را در خدمت ولی فقیه دوم بگذارد ودرست درروزهایی که شعله های جنگ نیابتی ازافق منطقه سر بر می کشدمشی پادشاه جدید عربستان بسرعت رخت عمل می پوشد و اکثریت کشورهای مسلمان را در برابر دیکتاتور سوریه که به اتکای جمهوری اسلامی هنوز بر تخت نشسته متحد می کند.


میراث خواران سال های کشتار در زندان و قتل عام در جبهه های جنگ «مژده» می دهند که خطر در نزدیکی مرزهای ایران است و»رهبر معظم»شان نگران «سریال حقوق بشر»اند.


«تجارت آمریکاستیزی‌» – تعبیر از صادق زیبا کلام- به اوج می رسد و د رویدئوی مشاجره ظریف- کوچک زاده حرف اول فضای مجازی می شود. چهره دیگری از قهرمان قهرمانان «تدبیر و اعتدال» می بینی وراهی تازه به راس «مکر»- به گفته علی افشاری- حاکم بر کشوربازمی کنی؛ وقتی آیت اله خامنه ای به بازی ورود می کند: «نه نمایندگان باید نگاه تحقیرآمیز و همراه با اهانت داشته باشند و نه دولت و وزرا، نگاه سلطنت‌مآبانه. در همه مراحل باید ادب رعایت شود.تعامل با سوء ظن و بنا را بر سازش، خیانت و سوءاستفاده طرف مقابل گذاشتن، به وجود نخواهد آمد، ضمن آن که حسن ظن به معنای خوش‌باوری و فریب خوردن نیز نیست».


– خائن کیست؟ چه کسی خیانت می کند؟ سازش در برنامه کیست؟


تاریخ به این پرسش ها جواب خواهد داد.هرچه هست در آغاز خرداد هنوزدر مشهد دعوای ممنوعیت یا آزادی برگزاری کنسرت موسیقی در جریان است. در استان خراسان که به تبعیدگاه کمال الملک شهره است به دوران » استبداد رضاخانی» دری دیگر در «آزادترین کشور دنیا» به روی روزنامه نویسی باز می شود. درآنسوی فلات پنهاور باستانی، خشکسالی راه به ویرانی تخت جمشید می گشاید.


صادق زیبا کلام نامه ای به حسن روحانی می نویسد و برای بستن راه «تجارت آمریکا سیتزی» پیشنهاد رفراندوم می دهد. پرسشی هم درمیان می گذارد:


– مناقشه هسته‌ای که ۱۲ سال است مملکت را فلج کرده، علیرغم هزینه‌های کمرشکن مستقیم و غیر مستقیم آن برای کشور، چه گلی برسر پیشرفت و ترقی مملکت زده است؟


رضا تقی زاده به «جنگ های نیابتی و تهدید امنیت» می پردازد:


– تحولات اخیر مرتبط با ایران که با سرعت و همزمان صورت می‌گیرند، با افزایش مداخلات نظامی برون مرزی جمهوری اسلامی بخصوص در یمن و عراق، قرار گرفتن کشور در وضعیت بغرنج و حرکت در مسیری علامت گذاری نشده را اجتناب ناپذیر خواهد ساخت.


روزنامه انگلیسی گاردین می نویسد:


– همۀ گروه های مخالف در شمال سوریه، به غیر از داعش، قرار است از توافقی میان قدرتهای منطقه‌ای که قرار گذاشته‌اند اختلافاتشان را کنار بگذارند و روی دشمن مشترکشان، یعنی رژیم سوریه تمرکز کنند، بهره ببرند… بانی این توافق عربستان سعودی بوده است. این کشور مصمم است تا هر چه در توان دارد بگذارد و به رژیم بشار اسد خاتمه دهد و مهم‌تر از آن رویاهای اصلی‌ترین حامی اسد، یعنی ایران را برای کنترل جریان جنگ، نقش بر آب کند.


گزارش نیوزویک چنین عنوانی دارد:


– یک جنگ سرد دیگر در راه است.


آخرین تحقیقات علمی حاکی است: «جامعه ایرانی دچار افسردگی و گرایش به خشونت شده» است.چرا؟


خانم ها! آقایان!


رضا کیانیان بازیگر سینما و تئاتر ایران به این «چرا؟» جوابی هنرمندانه می دهد. این ویدئوی کوتاه را ببینید.



داعشی‌های وطنی

  

گزارش

حسین زمان در روزهای پایانی اردیبهشت چنین نامشان می‌دهد: داعشی‌های وطنی.


حسین زمان درروزهای پایانی اردیبهشت چنین نامشان می دهد: داعشی های وطنی.خواننده دلباخته عشق و آزادی رااز خواندن محروم کرده بودندو حالا از تدریس.


 پیشتر، مصطفی تاجزاده آنان را «طالبان شیعه» نامیده بود. عمر بر سر «انقلاب اسلامی» گذاشته و از کرسی معاونت وزارت کشور پائینش کشیده اند تا شش سال تمام بر موکت نمور سلول انفرادی بنشیند.وحالا در روزهای آخرزندان که ازقضا هیئت بلندپایه طالبان هم مخفیانه به تهران آمده اند، باید به اتهام نامه نگاری سالی دیگر در حبس سرکند. حکم از دادگاههای » عدل علی» می آید که قضات اسلامیش همه زیر نگین «حضرت آقا»- نایب برحق امام زمان- از سحرگاه تا شام تخم عدل می پاشند.


جرم احمد زید آبادی، سنگینتر است: قلم نفروخته و خط بنام ظلم ننوشته و به هیات روزنامه نویسان حکومتی انقلابی بزرگ میهن را بفرموده تروریست نخوانده است. معلوم است که بعد ازشش سال زندان، یکراست باید به تبعیدگاه گناباد برود.


در این خرداد پر خطر که می رسد، جناب وزیر خارجه که صبح ها لباس محمد مصدق تنش می کنند و شب ها با قبای امیر کبیر می آرایندش که به حضور «قبله عالم» مشرف شود، براستی حق دارد که از وضعیت حقوق بشر درجمهوری اسلامی دفاع کند.قهرمانِ قهرمانان عصر»تدبیر و اعتدال» به اشپیگل می گوید:


-دردولت جدید وضعیت حقوق بشر بهترشده است.


راست می گوید حضرت وزیر. این هم سند بروز:


سرداراسماعیل احمدی مقدم که بعنوان فرمانده کل پلیس در سرکوب جنبش سبز «غوغا» کرد، بعدها با روزنامه «برادر حسین بازجو» حرف های مهمی زد. سردار مختلس به روزنامه ضدملی کیهان تهران گفت که «پلیس در پی ناآرامی‌های پس از انتخابات مناقشه‌برانگیز سال ١٣٨٨ قصد بازداشت ۴۰ نفر از چهره‌های موثر و رهبران معترضان را داشته، اما آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر ایران، اجازه بازداشت میرحسین موسوی و مهدی کروبی را نداده و مسئولیت برخورد با آنان را خود به عهده گرفته است. به گفته او اگر مخالفت رهبر ایران نبود برخوردی شدیدتر از «حصر خانگی» با آنان می‌شد».


 این هفته رد جناب سردار که می خواست برخورد شدیدتری از «حصرخانگی» با موسوی وکروبی بکند، در راس یک شبکه فساد پیدا می شود.» شایعه پرس «که هنوز موثق ترین رسانه جمهوری اسلامی است می گوید که آقا زاده ایشان هم نفردوم شبکه ای بوده که بدنه اش را «برادران- سرداران نیروهای انتظامی» تشکیل می داده اند. برای رعایت «حقوق بشر»- به روایت محمد جواد ظریف- حضرت سردار را دوروز بازداشت و بعد رها کرده اند.


در ارگان های دیگر هم که زیر نگین «حضرت آقا» هستند، تقوا و پاکی چنان حاکم است که کسی به کمتر از ۴۰۰ میلیارد تومان در سال دست هم نمی زند. صندوق صدقات سراسر کشور را که تا دیروزدراختیار»حزب موتلفه» بودو حالا به سپاه پاس داده اند، خالی می کنند و وجوهی را که مردم برای کمک به فقرا پرداخته اند، بالا می کشند و البته بعدازامضای امامان جمعه.


و با حضور یکی از این امامان منصوب «مقام معظم» است که در بندر ماهشهر «مردم» بساط کنسرت دارای مجوز راجمع می کنند و بجایش بساط نماز می گسترند.


 بیرون مرزهای «نظام مقدس» هم زمین و زمان بهاری است. دکتر علی اکبرولایتی- طبیب و حبیب آقا- سومین مقام مهم جمهوری اسلامی است که دستان خونین بشار اسد را می فشارد و بقای دیکتاتور دمشق را تبریک می گوید. بعد هم برای آمریکایی که خودش واسطه مذاکرات با اوبوده، شمشیر چوبین از نیام بیرون می کشد: «اين کشور به يک دن‌کيشوت تبديل شده که فقط در توهم ابرقدرتی است و با تکيه به گذشته‌اش، ديگران را تهديد می‌کند.»


و آیت اله خامنه ای در میان انبوه نظامیان مژده می دهد که «دشمن پررو و وقيح» نقشه دارد جنگ های نیابتی را به مرزهای ایران بکشاند.


دیگراردیبهشت تمام است و عاشقان ایران نگران بر باد رفتن گلهای سرخ فضای توفانی میهن را رصد می کنند. رضا علیجانی از دام های وزارت اطلاعات می نویسد. فرج سرکوهی نگاهی دوباره دارد به «کین نامه های امنیتی» و فریدون خاوند «قدرت ایران» ووسویه های آن را می کاود.


 


خانم ها! آقایان!


 گوش کنید. این حسین زمان است که در باره داعشی های وطنی سخن می گوید. پاره ای از حرفهایش را اینجا می گذارم. متن کامل را می توانید در هنرروز- حرف روز- بیابید:


«نزدیک به دوازده سال محرومیت از فعالیت های هنری را تحمل کرده ام تا هنر فروشی نکنم. نزدیک به بیست و هفت سال معلمی کردم و از تخته کلاس جدا نشدم تا اینکه حدود سه سال قبل توسط کسانی که تحمل شنیدن هیچ صدای مخالفی را ندارند از تدریس نیز محروم شدم. البته تا چند روز پیش نمی دانستم این محرومیت خواست چه کسانی بوده تا اینکه مطلع شدم همانها که با یک نامه به وزارت ارشاد فرمان ممنوع الفعالیت شدنم در عرصه هنر را صادر کرده بودند، با نامه ای دیگر دستور داده اند مانع از تدریسم بشوند. با این تصور که با تحت فشار گذاشتنم ساکتم نمایند، غافل از اینکه مرگ را به خم شدن در برابر این داعشی های وطنی ترجیح می دهم.»

شاعران و اوباش

 

 این هفته نوبت»سپان» و مثل همیشه بی خبر.

این هفته نوبت»سپان» و مثل همیشه بی خبر. مرگ درخانه «شاعر تنهایی تهران» را می زند و یکی دیگر از میوه های درخت همیشه بهار نیمای بزرگ رامی دزدد.

از کارهای ماندگار شاعر رفته شرح شعر و زندگی «چهار شاعر آزادی» است: عشقی، عارف، فرخی یزدی و بهار که همگی «جان گذاشتند بر سر آزادی». گلوله ای بر قلب عشقی نشست، دهان فرخی را پیش از تزریق آمپول هوا دوختند، عارف در تنگنای همدان جان باخت و بهار در غربت.

هنوز «انقلاب مشروطیت» که ازگفتمان عصر آزادی می آمد و نخستین رهروانش را استبداد در پای درخت نسترن سر بریده بود، دردومین دهه خود بود و تا به سی و چندسالگی رسید؛درختی چنان تناور از روشنگری و روشنفکری از آن روئید که بر شاخه ای، نیما تاریخ شعر فارسی ورق می زدو بر شاخساری، هدایت بوف کورش را می نشاند.

این درخت تناورکه با جهان نو پیوند تنگاتگ داشت و چپ و راست و میانه را در یک ظرف می ریخت از شعر و داستان و نمایش و… دردهه چهل هزار گل داد و سینما را هم به جریانی فرهنگی تبدیل کرد. اگر کنگره نویسندگان ایران نماد روشنفکران نسل اول باشد، کانون نویسندگان ایران سمبل نسل های بعدی است.

این درخت تناور گل داد و بر چشمه های هزار رنگ هنر ریخت که از پایش می جوشیدند و به سراسر ایران می رفتند و سرانجام درده شب معروف به خروشی مبدل شد که پایه های استبداد شاهی را لرزاند. «سپان» گزارش آن شب ها را در کتاب «سرنوشت کانون نویسندگان ایران» داده است که بیرون از احکام و داوری هایش، منظری بر باغی می گشاید که «انقلاب مشروطیت» بر ایران گشود. یکی از گلهای آن باغ محمدعلی سپانلو بود که در سی و چند سالگی » انقلاب اسلامی» جهان را وا می گذارد و پاکشان می رود.

پشت سر «سپان» تهرانی ماند که او بر رودهای خشکش قایق می راند. از تهران کوچک سی وچند سالگی «انقلاب ناتمام مشروطیت» باغ باغ های فرهنگ و هنر سرکشید. در سی و چند سالگی «انقلاب اسلامی» کدام شاعر، نویسنده، مورخ، فیلمسازو… می توان نشان داد که امروزش، نه حتی فردایش شاملو و اخوان و هدایت و احمد محمودو… گل تازه پریشان شده محمد علی سپانلو باشد؟

گوش کنید! در خطبه های نماز فرمان مرگ صادر می کنند. مداحان در مجالس و منابر، خرافه را با آهنگ ترانه های گوگوش و مهستی به خورد مردمان می دهند. و در مجلس و خیابان، اوباش پرورده نعره می کشند.

گفتمان «انقلاب مشروطیت» از عصر نو می آمد و آزادی و حق را بانگ بر می کشید.

گفتمان «انقلاب اسلامی» از بستر قرون وسطایی بحار الانوار محمد باقرمجلسی می رسد که «تشیع صفوی» رابر متن استبداد و اطاعت تئوریزه کرد.

«سپان» نیست که دیگر بر رودهای خشک تهران براند و در شب های خوش نوشی، از خنده بی تابت کند. لبخند دیگری خاموش شد. ایکاش ستایش شاعر با نقد آثارش و زندگیش همراه می شد وایکاش از این رهگذر چشم می گشودیم و می دیدیم «انقلاب اسلامی» فرهنگ و هنر ایران را بسوی نابودی مطلق می برد.

خانم ها! آقایان!

شعری از شاعر رفته هدیه این هفته است و اگر حالش را داشتید در هنر روز این شماره پرونده ویژه او را بخوانید:

هر شب در این کشور

ما رفتگان، با برف و بوران باز می‌گردیم

در پنجره‌های به دریا باز

از هیاهو و بانگ چشم‌انداز

یک رشته گلدان می‌برند از خواب‌های ناز

ما را تماشا می‌کنند از دور

که هم صدای بچه‌های مرده می‌خوانیم

آوازمان، در برف پایان زمستانی

بر آبهای مرده می‌بارد

با کودکان مانده در آوار بمباران

در مجلس آواز، مهمانیم

یک ریز می‌خواند هنوز اسفندیار آن سو

خرگوش و خاکستر شدی ای بچه ترسو

دریای فردا کشتزار ماست

نام تمام مردگان یحیی است

آنک دهان‌های به خاموشی فروبسته به هم پیوست

تا یک صدای جمعی زیبا پدید آید

مجموعه‌ای در جزء جزئش، جام‌هایی که به هم می‌خورد

آواز گنجشک و بلور وبرف

آواز کار و زندگی و حرف

آواز گل‌هایی که در سرما و یخبندان نخواهد مرد

از عاشقان، از حلقه پیوند وبینایی

موسیقی احیای زیبایی

موسیقی جشن تولدها

آهنگ‌های شهربازی‌ها، نمایش‌ها

در تار و پود سازهای سیمی و بادی

شعر جهانگردی و تعطیلی و آزادی

عسل «روز» و زهر روزگار

  

دهسال با «روز»، مثل خفتن با کابوس و برخاستن با رویا و نوشیدن عسل سحرگاهان است.

دهسال با «روز»، مثل خفتن با کابوس و برخاستن با رویا و نوشیدن عسل سحرگاهان است.

«روز» در شکاف تاریخی دیگری از سرزمین مادری که خنجراستبداد مدام پاره پاره اش کرده است، متولد شد. جنبش اجتماعی نوپایی را به مسلخ می بردند و دست های امید، شاخه های شکسته را مثل همه تاریخ صدو چند ساله ایران در بیرون از خاک میهن قلمه می زدند تا آزادی را زنده نگهدارند. «روز» یکی ازاین شاخه ها وشاید نخستین آنها بود. چند قلمه خونین بودیم ازنسل ها و فصل های مختلف روزنامه نگاری ایران که به اتفاق در کنارهم قرارگرفتیم. نمی خواستیم خاموش شویم و هبوط «روزگار نکبت» رابر میهن زخمی تاب نمی آوردیم.

ما- من و همسرم- را دوبار دست استبداد از شاخه آزادی چیده و بر ناممان بر صفحات روزنامه خط خونین کشیده بود. از «کیهان اشغالی» می آمدیم که فتح آن با شعارهای خیابانی و تهاجم اوباش داخلی ممکن شد. سرنوشتی که به شکل های دیگر برای اطلاعات و آیندگان هم تکرار شد و تاریخ مطبوعات ایران را برای همیشه ورق زد. روزی در اردیبهشت ١۳٥٨-، کودتاچیان که بعدها معلوم شد سرنخشان دردست مهدوی کنی بوده است، ۲٠ تن از همکاران ما را به تحریریه راه ندادند. این همان تحریریه بود که نخستین بار عکس «امام» را چاپ کردوباتیترهای رحمان هاتفی که «خدای تیتر» بود و در کنارش دهها «ناخدای تیتر» و ١١٠ روزنامه نگاربرجسته کار می کردند، موتور رسانه ای «انقلاب» در داخل ایران بود. وقتی همکاران مارا راه ندادند، جمع شدیم واکثریت مطلق تحریریه به پیشنهاد سردبیرمحبوب همه کیهان – حتی کودتاچیان – رای دادند:» به سندیکا می رویم وبرنمی گردیم مگر همراه همکاران اخراجی. «و درست وقتی تحریریه کیهان را ترک کردیم، تاریخ مطبوعات ایران را ورق زدیم. تصمیم جمعی ما نه توافقی سیاسی، پیمانی حرفه ای وصنفی بود. وقتی کارگران کیهان روز بعد با تاج گل به خانه رحمان هاتفی رفتند تا اورا بر شانه برگردانند و بر صندلی سردبیر بنشانند، او همان پیمان جمعی را تکرار کرد: «یا همه یا هیچکس». و ازاندک کسانی که برگشتند، اغلبشان را تصفیه کردند؛ یکایک، ویاخود بزودی»کیهان اشغالی» راواگذاشتند. تنها چند تنی ماندند که هنوز درابتدای راه بودند و چون تیغ بدست زنگی مست دادند ، در شهر کوران «استاد» و «آقا» شدند. واین البته مهم نیست. مهم این است که در توجیه این وضع نظریه «روزنامه نویس مرده شور است»متولدشد وپیرو پیدا کرد. اگر نبود دوم خرداد-ـ زمینه اجتماعی آن ونه بستر سیاسی اش که دنباله حکومت بود-ـ چه بسا که «روزنامه نویس مرده شور» مدال افتخاری می شد برسینه همه. و حتما کسی هم نمی پرسید روزنامه نویسی که هنوز از طناب دار میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل آویزان است، چگونه می تواند مرده شور باشد؟

شمس الواعظین که بارها نوشته و گفته است که روزنامه نگاری را در کیهان پیش از اشغال آموخته و نگاهش به رحمان هاتفی و دهها روزنامه دیگر برجسته همراهش بود، قلمه های شکسته را در خاک تُرد جنبش دوم خرداد کاشت. علیرضا فرهمند کافی بود که میراث تاریخی کیهان را با خیزش جدید روزنامه نگاری همراه کند. مرده شورهای مطبوعاتی به سایه خزیدند و «گل داد یاس پیر». تجربه ای که متوقف ودرسرکوب جنبش سبز پایمال شد.

«روز» محصول این دوره کوتاه میانی است. هم تجربه کیهان و آیندگان را داشت و هم از نفس و روح دوم خرداد جوان می شد تا جنبش سبز رسید و بهار کوتاه را به همراه آورد.

اکنون که روز دهساله می شود، بادهای کشنده استبداد سخت می وزد و میوه های مسموم سقوط به بار می نشیند. تئوری «روزنامه نویس مرده شور» دوباره سر بر می کشد. نظریه پردازانش حلوا حلوا می شوند.

و حالا داریم- البته معلوم است که هرگز همگان سوار یک موج نیستند- با کافور و کفن دنبال مرده ای برای شستن می گردیم. روزنامه نویس «مستقل» هستیم مثلا و برای احزاب آشکار و پنهان سینه چاک می دهیم. وزرای محترم صاف توی چشممان نگاه می کنند و به ما و حرفه ماو همفکران ما دروغ می گویند و ما مجیزشان را می گوئیم. کنار تصویرشان اشک می ریزیم. تازه راه افتاده ایم برایشان تشکر نامه جمع کنیم. تئوریسین هم شده ایم وبرتبارروشنفکری خط بطلان می کشیم و قبای ستارخان و عبای مولانارا باهم بر تن کسانی مرموزمی کنیم. رهبران سیاسی شده ایم و برای اولین باردرتاریخ » هیس، هیس» را صلا می دهیم. همه تجربه بشری می گوید: «حق گرفتنی است.» و ما- مثلا روزنامه نگاران- گدایی حق و آزادی را تبلیغ می کنیم. رسانه – خواه ناخواه – چهره ساز است و شهرت می آورد. ما رسانه را دکان شهرت خودکرده ایم. معلوم نیست روزنامه نگاریم یا آرتیست. خود نمایی را به اوج رسانده ایم. در سرزمین طاهره قره العین که قرنی پیشتر در برابر سپاه مردان حجاب از سرگرفت، بساط بازی برای زنان می سازیم. ازآزادی و دموکراسی سخن می گوئیم و در فضای مجازی باندهای سرکوب تشکیل می دهیم. کسی خلاف میل ما نفس بکشد، نوچه ها می ریزند و نفسش را می بُرند.

ما که از دانشکده روزنامه نگاری به کیهان رفتیم «اساتید» ما دکتر صدرالدین الهی و دهها مثل اوبودند. این روزها مصاحبه چهل سال پیشش با سید ضیاء د رتهران منتشر شده که نه کتابی، خودمکتبی است. تبارروزنامه نگاری ما به صور اسرافیل و دهخدا و محمدمسعود و عبدالرحمان فرامرزی می رسید. به مایاد دادند رهرو آزادی و بنده «خبر» باشیم.

«روز» که منتشر شد،جنبش زنده بود و میراث کهنی که به ماارث رسیده بود با خواست آزادی فردی عجین شد. مرده شور نداشتیم. البته مرده شمار داشتیم. کسانی را که تازه به تحریریه می آمدند، اغلب به سرویس حوادث و ازآنجا یکسره به سردخانه پزشکی قانونی می فرستادند.

در دهسالگی «روز» جنبش آزادی رابار دیگر بر دار کرده اندو به زندان برده اند. بسرعت تمام در کار ساختن انواع و اقسام بدلی هایش هستند. بروزگاری چنین بود که حافظ فرمود:

جای آنست که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند بازارش

جمهوری اسلامی درهمه این سالها زیر نام » تقدس»، ایران و جامعه ایران را باخود فرو کشیده است. دراین سقوط هولناک تاریخی که سرنوشت «سقوط اصفهان» را بیاد می آورد،ماخواسته و ناخواسته برنگ جمهوری اسلامی در آمده ایم. فروغ بودکه گفت:

نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی

دهسال با «روز» مثل خفتن با کابوس و برخاستن با رویا، نوشیدن عسل سحرگاهان است. اکنون در طلوع اولین روز از سال یازدهم از روزطعم عسل مانده و از روزگار زهر که در جان دور می زند.

از خود می پرسم:

این یعنی که ما مرده شوریم؟

و کسی جامه خونین رحمان در دست، رسن دار جهانگیر خان بر گردن، جوابم رامی دهد:

روزی که باید مرده شورباشی، بهتر است که مرده باشی…

و شعر فروغ را تکرار می کنم:

تمام روز تمام روز

رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم می گفت

نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی