رجاله‌های اردشیر و هدایت

 

 

نمای نهایی فیلم که دوربین درگورستانی خاموش در بروکلین بر بال پرنده ای به سنگ قبر نزدیک می شود، در هیئت  یکی  از گربه های مکرر محصص به امضای مشهور» اردشیر» می نگرد؛ خط سیاهی را از بروکلین به پرلاشز پیوند می دهد و تا متن روشنفکری معاصر ایران می برد. انگار این رجاله های قاتل صادق هدایت هستند که از قلم اردشیر محصص سر ریز می کنند و او را که درهنر معاصر ایران بیش ازهمه به خالق «بوف کور» شباهت دارد، درگورستان غریب دیگری به خاک می سپارند.

بوف، بر سنگ گور هدایت در پاریس، میهمانان همیشه پرلاشز را به شرابی خیامی دعوت می کند. گربه بر مزار محصص، تاریخ را همراه آدمک ها ، زنجیرها ، مشت های بسته و مردان عباپوش می دود و استبداد قاجاری را درگذر از خشونت دوران پهلوی به سبعیت زمان کنونی پیوند می زند.

اردشیر محصص ضد قدرت و ضد استبداد است، علیه بی رحمی وبی عدالتی. نیشتر بدست و هراس انگیز تاریخ صد ساله استبداد را ترسیم می کند. خط ممتدی که از کلاه قجری و تاج پهلوی به عمامه آخوندی می رسد. انگار کمال المک- هدایت- محصص درهم می آمیزند و زیر پوشش های متفاوت «سر» را عریان می سازند و به قلب خشونت و بیرحمی راه می برند. ناصرالدین شاه آن نقطه نشسته بر صندلی قدرت در تابلوی معروف کمال المک به هئیت تاج بزرگ واژگونی درمی آید که چون موش از تاریخ بیرون می شود و دمی دیگر در جامه » حاج آقا» ی صادق هدایت با چکمه های عظیم خونی بر می گردد.

تصویری چنان که در متن فیلمی  مستند از جوانی محصص د رتهران می آید و تا خلوت آپارتمان نابغه گرفتار پارکینسون درنیویورک ، چند دهه را در قابهای تصویر و موسیقی و روایت خلاصه می کند؛ دیگر در جهان بر ساخته بهمن مقصودلو از هنرمندان بزرگ ایران، شگفتی آور نیست. با موهای سپید در منظرزمان نشسته  و یک تنه سرنوشت » قبیله گمشده» را به تاریخ می سپارد. در فیلم های  زندگی احمد محمود و ایران درودی هم عصاره تاریخ در پریشانی نویسنده همسایه ها و تنهائئ ایران درودی در خیابان های خیس پاریس، ثبت شده بود.

در » اردشیر» این تجربه درونی می شود. هنر و خلاقیت اردشیر محصص که او را در کنار هدایت یگانه می کند، فراتر و ژرفتر از نقد بیرحمی و استبداد است که هم در تصاویر عریان است و هم راویان در فیلم به تکرار می گویند. فیلم، بی کلام، از طر یق مونتاژ آثاری که ازمیان هزاران کار محصص دست چین شده اند و ضرباهنگ موسیقی به درون می رود. با اردشیری آشنا می شویم که  جهان – درون هستی- را در مرزهای انسان ایرانی که می شناسد به سخره می گیرد. قلمش جراحی می کند. انفجاری و عصبی و توفانی – به تعبیر جواد مجابی-  درون «ما» را پیش چشمانمان می گذارد. مردانی که سر خودرا در دست دارند. انسانهایی با صورتهای حیوانی. زنانی با سرهای وارانه. انسان های هزار دست و بسیار سر. شکم های برآمده. اینها همه «ما»ئیم. البته تلخ است که باور کنیم و این»ما» همان رجاله ها ی هدایت است. هدایت، بوف را بر سر در تاریخ  می نشاند. «ما» را بصورت جغد نشان می دهد که خود را در پرده شب پنهان می کند. نگاهی است که در چند دهه پیشتر از محصص، سخت مدرن است و با نمادهای فرنگی بیشتر غرابت دارد. محصص، «ما» را بصورت گربه ای در می آورد که در رهگذار استبداد می دود و چنگ می زند و پس صورتک ها را آشکار می کند. دیدگاهی است سنتی که مثل گربه روی فرش ایرانی می دود و همان صورتک هایی را که هدایت را می ترساندند، بر متن کاغذ می ریزد. هدایت، » ما» را می نوشت. محصص، » ما» را می کشید. وهنر اصلی او درست همین جا بود. و فیلم، در تصویر جهان درونی با نگاه سینماست که از فیلم های پیشین کارگردانش پیشی می گیرد؛ و حالا مستند ساز یگانه ای را در سینمای مستند ایران جایگاه ویژه ای می دهد : ثبت هنرمند معاصر ایرانی.

در غربت و با دست خالی اگر نبود که این دست فیلم ها فراهم می آمد و کارگردان اجازه رفتن به میهن خود و زیستگاه سوژه هایش را داشت، می شد بر غیاب دوره دهه پنجاه آثار محصص در فیلم خرده گرفت. زمانی که اردشیر در کیهان بود و دو گونه اثر کاملا متفاوت خلق کرد. آثاری» انقلابی» بصورت تابلوهای چند متری و آمیخته از سیاهی و رنگ های تند. اردشیر در این دوران تحت تاثیر » جوچپ» دهه پنجاه، کاریزمای رحمان هاتفی و شور خسرو گلسرخی بود. همزمان در شماره شب های جمعه کیهان در صفحه ای داستانی- حادثه ای که فریدون گیلانی و نگارنده نویسندگانش بودیم، طرح هایی متناسب با موضوع داستانک های ما می زد.

باامکانات کنونی هم ، پاره های فیلم های مستند رنگی، هوشیاری سیاه و سفید فیلم را خدشه می زند . حضور یک خانم فیلمساز ایرانی و یک سیاستمدار آمریکائی با جامه هایی درخور»کوکتل پارتی» و نه یاد نامه اردشیر، حس را گم و فضا را دیگر می کند.

پرنده که معلوم نیست از مزار هدایت در پاریس آمده، یا به آنجا بر می گردد؛ از سنگ قبر اردشیر در بروکلین برمی خیزد و دوری می زند. دیگر، به خانه آخر کدام هنرمند فرو خواهد آمد که در جهان قدرش می دانند و بر صدرش می نشانند و درمیهن خود غریب است و از ترس رجاله ها ، راه گریز می گیرد تا در شهری غریب بمیرد و در گورستانی خاموش در خاک شود. و چه خوب بود، د ر پایان فیلم بجای مرد ملی – مصدق- این هدایت بود که همراه مادر اردشیر از کنگره نویسندگان ایران در دهه بیست می آمد و کنار بدیل خود می نشست.

23 آبان 1392- پاریس

Advertisements

درباره Houshang Assadi
I am Houshang Assadi

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.