کتابی که مرا چهار بار شرمنده کرد – حسن يوسفی اشکوری

مطالبی که در ادامه می‌خوانيد نامه حسن يوسفی اشکوری درباره کتاب «نامه‌هايی به شکنجه‌گرم»، نوشته هوشنگ اسدی و پاسخ نويسنده به يوسفی اشکوری است

—–

در بيست و پنجمين سالگرد کشتار۶۷، کتاب » نامه هايی به شکنجه گرم» به زبان های فارسی و لهستانی منتشر شد. البته نسخه فارسی کمی زودتر به بازار آمده بود و بعد از تصحيح اغلاط تايپی و يکی دونکته که دوستانی مانند آقای يوسفی اشکوری تذکر داده بودند، مجددا انتشار يافت.

در اين فاصله، نامه ای از آقای حسن يوسفی اشکوری که کتاب را بايشان تقديم کرده بودم، دريافت کردم. اين نامه را همراه پاسخ آن در اختيار گويا می گذارم برای انتشار، البته بدون مقدمه لبريز از مهر و تعارف آن.

هوشنگ اسدی

***

نامه حسن يوسفی اشکوری

گرچه شما به کتابتان آن عنوان «گزارش-خاطره» داده ايد اما به گمانم عنوان «رمان-خاطره» نيز مناسب است. چرا که به واقع خاطرات است و گزارش از امور واقع (مانند تمام خاطرات) اما در ژانر رمان نوشته شده است. در رمان (مانند شعر) سه عنصر دخالت تعيين کننده دارند: انديشه، قدرت تخيل و احساس نيرومند، و اين هر سه، به ويژه دو عامل اخير، با قدرت تمام در کتاب پر حجم شما حضور دارند. از اين رو کتاب شما هم انديشه پرور است و هم «کلک خيال انگيز» و هم پرورش دهندة احساسات و عواطف عميق انسانی. نثری روان و پر خون و تعابير و ترکيبهايی لفظی و معنايی خوش و شاعرانه چنان به زمان و مکان و فضا و اشياء و آدمها لحظه ها جان بخشيده که خواننده را با خود همراه و هم نوا می کند و با لحظه های غالبا تلخ و البته گاه شيرين قرين می سازد. اين همه از ويژگی های يک رمان موفق و اثرگذار است. در هرحال دست مريزاد.

اگر از جهات ادبی و ارزش هنری کتاب که بگذريم، ارزش تاريخی آن نيز بسيار است. بالاخره قلمی جذاب و اثرگذار توانسته بخشی از تاريخ جنايت و خشونت را در مقطعی ويژه از تاريخ معاصر ايران گزارش کند و اطلاعاتی مهم در اختيار مردم و حتی تاريخ نگاران بگذارد. جانيان و شکنجه گران همواره تلاش می کنند «دارها» را برچينند و «خونها» را بشويند اما اين تاريخ نگاران و به ويژه خاطره نگاران قربانيان شکنجه اند که نمی گذارند خونها فراموش شود هرچند دارها را برچيده شده باشند. گرچه، به دلايلی روشن، تاريخ نگاران با خاطرات (به ويژه اگر پس از گذشت زمان نوشته شده و با عواطف نيز آميخته باشد) ميانه ای ندارند و به راحتی نمی توانند به خاطرات، مخصوصا اگر در ژانر رمان نوشته شده باشند، استناد و اعتماد کنند اما قطعا به خاطرات و حتی رمان-خاطرات احتياج دارند و در هرحال از چنين منابعی بی نياز نيستند. اثر ماندگار شما، که احتمالا بيشتر به انگيزة اثرگذاری خوانندگان عام نگارش يافته، يکی از منابع اين دوره است.

اما من در هنگام خواندن کتاب شما به چهار اعتبار شرمنده بودم:
به اعتبار انسان بودن،
به اعتبار ايرانی بودن،
به اعتبار مسلمان بودن
و
به اعتبار سمت نمايندگی داشتن در همان سه سال اول دوران زندان و شکنجه شما. نماينده ای که از آن رخدادها نه به درستی (حتی در حد ده درصد) خبر داشت و نه اگر با خبر بود کاری از او ساخته بود. البته اين احساس را هنگام خواندن نوشته های مشابه ديگر نيز داشته و دارم.

اما در حين خواندن چند نکته به نظر رسيد که لازم ديدم يادآوری کنم.

۱-نکته نخست اين است که در متن به لحاظ ساختار زمانی قصه هماهنگی وجود ندارد. ظاهرا شما داريد در سال ۶۱-۶۳ بازجويی می نويسيد اما در موارد بسياری به حوادث بعدی و حتی گاه به زمان نگارش نهايی کتاب در پاريس نيز اشاره می کنيد. درست است که اين گزارش ها نه تنها عينا متن بازجويی مکتوب و شفاهی نيستند بلکه ساليانی بعد به قلم آمده اند اما فکر می کنم طبق قواعد قصه و گزارش نمی توان از ذهن سيال سود جست و از گذشته به بعد و حال نقل مکان کرد و بر عکس. البته ببخشيد من دارم به لقمان پند می دهم و زيره به کرمان می برم. شما خود اديب و قصه نويس هستيد. فکر می کنم حتی قيد نگارش نهايی در فلان تاريخ در پاريس نيز کفايت نمی کند. در هرحال بهتر بود وقايع بعدی را در پاورقی می آورديد.

۲-صفحه ۱۲۷ شيخ احمد کافی واعظ بود نه مداح. اين دو اصطلاحا با هم فرق دارند.

۳-ص ۱۶۱. سند اين ادعا که فردين «به فرمان ويژه آيت الله خمينی اعدام شد» چيست؟

۴-ص ۲۵۳. در زمان انقلاب حدود هفتاد سال از مشروطيت می گذشت نه صد سال.

۵-ص ۲۸۰-۲۸۱. اگر مراد عيد سال ۵۹ باشد هنوز در آن زمان مجلس تشکيل نشده بود. در همان دو صفحه «محمدی» در مجلس کيست؟

۶-ص ۴۱۰. «بند ج» اصل قانون اساسی نبود بلکه مصوبه شورای انقلاب بود

۷-ص ۴۳۳. «احمدی نژاد»؟

ضمنا «مرسل» درست است و نه «مرصل» و نيز «سب» درست است نه «صب» و نيز «اللهُ اکبر» درست است نه «الله و اکبر». البته در همان صفحه نخست کتاب چند بار تاريخ ها اشتباه تايپ شده که لابد توجه کرده ايد.

آخرين نکته اين که جسارتا خاطره مربوط به گل و يا پوچ آقای کروبی و نيز ماجرای بسم الله . . .قابل قبول به نظر نمی رسد. ظاهرا کروبی در شمار کم هوش ترينها نيست هرچند قطعا از نوابغ نيز نيست.

۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲
می ۲۰۱۳

***

پاسخ هوشنگ اسدی

درست در روزی که به سفر می رفتم ، نامه زيبا و آموزنده شما را دريافت کردم. بسرعت تمام خواندم و شو روشعورش را با خود بردم و درتمامی اوقاتی که صرف يکی ا زهمين گرفتاريهای غربت می شد، آن را در ذهن و قلبم صيقل دادم.

نخست لازم می دانم از محبت شما سپاسگزاری کنم که بامهرتمام اين قلم کوچک را مورد عنايت قرار داديد. بويژه ممنونم که ايرادات کتاب را بر شمرديد تا برفع آنها بکوشم.

اما براستی، شرمندگی برای کسانی است که اين دوران سياه را برای ما رقم زده اند و زير نام» ايران» و » اسلام» و»آزادی» نکبت ترين ايام را بر ما تحميل کرده اند. همه ما فرزندان استبداديم و کم و بيش اين ميراث شوم را اين سوی وآن سو می بريم. کتاب کوچک من شايد سندی باشد از دورانی، اما حضور کسانی چون آيت اله منتظری و شما برای من که اساسا علايق مذهبی ندارم،مانند پل هائی است که از جانب ظلمت قرون استبدادی به سوی روزهای روشن آزادی می آيند تا » اسلام رحمانی» را باروح ايران زمين پيوند بزنند. درست اينجاست که دست های ما بهم می رسد و کسانی را که نماينده متدين و روزنامه نويس آزاد ا زدين را کنار هم نشاندند، شرمنده تاريخ می کند.

پرسش هايی داشته ايد که دوتا را جواب می دهم تمام و ديگری را ناتمام:

– فردين (فاطمه مدرسی) نوه آيت اله مدرس و با نام سازمانی سيمين از مسئولين سازمان مخفی نويد بود. در جريان کشتار ۶۷، مانند ديگر زنان زندانی به کوشش آيت اله منتظری، از قافله مرگ کنار گذاشته شد. د ربهار ۱۳۶۸ ، زندانبانان برا ی اوو يک دختر مجاهد از آقای خمينی «حکم ويژه» گرفتند و اعدامش کردند. مشروح ماجرا در خاطرات زندان خانم عفت ماهباز هم سلولی او درج و در کتاب «فراموشم مکن» منتشر شده است. طبق معمول» سند»ی به معنای رايج در دست نيست. اما بين زندانيان سياسی دهه شصت دريافت اين حکم ويژه معروفيت دارد. منقول است که فردين را تا پدرش زنده بود که گويا نزد آقای خمينی راه داشت، زنده نگه داشتند و به محض خاموشی پدرش در تپه های اوين به جوخه آتش سپردند.

– بله. فرد مورد نظر در صفحه ۴۳۳ احمدی نژاد است

– در مورد آقای «محمدی»: همانطور که در مقدمه کتاب توضيح داده ام،اين نام هم مانند اسامی ديگر در گيومه مستعار است به دلايل گوناگون. با خود عهد بسته ام اين اسامی را تا زنده ام فاش نکنم، هرچند در جايی به امانت گذاشته ام. البته توضيح شما مرا متوجه غلط ديگری کرد که در متن بجای «مجالس»، به اشتباه «مجلس» تايپ شده است.

هوشنگ اسدی
پاريس ۱۰ خرداد ۱۳۹۲

Advertisements

درباره Houshang Assadi
I am Houshang Assadi

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.