ا یران چیکارش کرد ه؟

 بریده ای از رمان گربه

هوشنگ اسدی

خداد عزیزی برگشته بود و داشت از آن یک دو ی تاریخی با علی دائی گل می ساخت… یا می کاشت…. کار،کارآیدا قجر بود که این فیلم را گذاشته بود روی فیس بوک:

http://www.youtube.com/watch?NR=1&feature=endscreen&v=sW8q7LMi3rE

با خداد و اشک و گل برگشتم به تهران بعد از زدن گل به اسرائیل. بعد، یاد بازآفرینی آن لحظه ها  دررمانم «گربه» که سال ۱۳۸۷ در سوئد توسط انتشارات باران منتشر شد، افتادم. گشتم و پیدایش کردم:

ـ ا یر ا ن  چیکا رش کرد ه؟

ـ سو راخ  سورا خش کر ده..

راه بسته بود. جمعیت در خیا با ن موج می زد. پرچم ها درهوا تا ب می خو رد. پسر کپلی قلمد وش  مرد ی شده بود و بوق می زد.

ـ د د ق د ق..

جمعیت جوا ب می د ا د .

ـ ا یر ا ن..

دخترو پسر ها و سط  خیا با ن می رقصید ند.

ـ د یر شد. نمی رسیم.

آ بی می خند ید و  برای دختر و پسرها دست تکا ن می د ا د.

ـ شد که شد. صبر کنند.

جو ا ب را که دا د، نتو ا نست جلوی هق هق گریه ا ش را بگیرد.

ـ ا یر ان چیکا رش کرده..

ـ سو را خ سو را خش کرده..

پا ترول یک قد م جلو تر رفت. د ختر و پسری آ مد ند ، تیغه ها ی برف پا ک کن  را بلند

کرد ند  و به آ نها پرچم ا یر ا ن چسبا ند ند. ا شا ره  کرد ند که برف پا ک کن ها را راه

بیا ند ا زیم. آ بی  وسط گریه خند ید و د کمه ر ا زد . برف پا ک کن ها به رقص د ر آ مد ند.  ا ز میا ن تیغه ها که بهم می رسید ند، رنگ ها را هما غوش می کرد ند و جد ا می شد ند، پسرها و د ختر ها را می د ید ی که د ست د ر د ست جلو می آ مد ند و عقب می رفتند.  آ بی بلند بلند گریه می کرد. تمام مد ت راه می ر فت و گریه می کرد. راه می رفت و گریه می کرد.

ـ چی شد؟

ـ هنوز عقبیم..

ـ اگر گل نزنیم..

ـ صبر کن. صبر کن. آ ها ن…و ای … زد بیرون..

آ بی راه می رفت و گریه می کرد. گاه لحظه ای می ا یستا د و ا ز قوطی آ بجو جرعه ای

می نوشید. قوطی  ششم بود که خا لی می شد. جرعه ها ی بز رگ می نوشید م و د ر

خو د م جمع می شد م.

ـ گل نزنیم ، حذ ف شد یم..

آ بی مشت های کو چکش را بهم می کو بید ، گریه می کرد و را ه می رفت.

ـ حا ضر شو. با زی که تما م شد با ید بریم.. خبر نگا رای فرا نسوی میرسن..

ـ گور با بای فرا نسه.. خو رشید م که  هنوز نرسیده.

ـ وای ..و ای.. نزد یک بود  گل  بخو ریم .

د ر جا یخ زد. ا شک به فر یا د آ میخت .

ـ نه. بسه. هر چقد ر با ختیم بسه.

ـ حا لا.. برو .. برو..برو..  گل…

همه ا یرا ن فریا د زد.

ـ گل…

آ بی  از جا پر ید . تا ب ا یستا د ن ند ا شت.  نشست.  میل ما ند ن  در ا و نبود. بر خا ست.

آ غو ش می  جست که  در آ ن پناه بجو ید.  شا نه ای می خو ا ست  که سر برآ ن بگذا رد و ها ی ها ی بگرید . ا شک ها یش بر یزد ، ا زگودی گرد ن روا نه شود و همه تن را بشو ید  وجا ن خسته را آ زا د کند.

ـ ا یرا ن چیکا رش کرده؟

مو با یل زنگ زد . خو رشید بود . می گفت نزدیک کوچه ما  وسط جمعیت گیر کرده  ا ست.

همه شهر د ر خیا با ن بود. راه بسته بود . یک تریلی  با جمعیت می آ مد. مرد و زن ، پیر و  جو ا ن  روی کفی  در ا زش می رقصید ند. ا تو موبیل پلیس آ ژ یر کشا ن می خو ا ست راه را با زکند.  د ختر ها د و ره ا ش کر د ند.

ـ پلیس با ید برقصه..

سرهنگ چا ق، خیس عرق پیا ده شد. کلا هش را بر د ا شت. ا طر ا ف را نگاه کرد.

ـ سرهنگ با ید برقصه..

ـ ا  ز ما فو قش نترسه..

سر هنگ عرق پیشا نی ا ش را پا ک کرد. کلا هش را بر د ا شت. قر کو چکی د ا د. جمعیت هو را  کشید.

ـ سر هنگ با ید برقصه..

ـ ا ز زنشم نترسه..

سر هنگ قر د یگر ی د ا د. جمعیت را نگا ه کرد و مثل ا ینکه ترسش ر یخته با شد ،  رقص تند ی را آ غا ز کرد. کلا هش را با لا می ا ند ا خت و می گرفت. دست ها را به کمر

می زد و آ هنگ رقص را تند تر می کرد. جمعیت یک صدا فر یا د می زد.

ـ ا یرا ن..

آ بی ا شک ها یش را  پا ک می کرد و با صدای  بلند می خند ید. د ر را با ز  کرد که پیا ده شود. دستش ر ا گرفتم.

ـ آ بی . نه..

دستش را کشید و رفت. عینکش را بر د ا شت. د ست سرهنگ را گرفت. مر د م د ا یره

د ا د ند. لحظه ای سکو ت شد. کسی ا ز جا یی فر یا د کشید.

ـ آ بی د ا ره می رقصه..

کسی جو ا ب د ا د:

ـ همه با ید بر قصند.

پسر ها آ مد ند وسط ، لبخند بر لب.  د ختر ها یکی یکی آ مد ند. با ر وسری های رنگی.

تک تک د و ر خو د شا ن و آ بی و سرهنگ می رقصید ند.  جمعیت با ز شد و  د و مرد  د ر لبا س محلی با سا ز و نقا ره رسید ند. کسی ا ز میا ن جمعیت آ مد. خود ش را در پرچم

ا یر ا ن پو شا نده بود. همه ا یستا د ند. رفت  و سط  د ا یره.  د ستش را بلند کرد.

نو ا ز ند ه ها  زد ند. چر خید و پرچم ا یرا ن را با ز کرد. دختری بود. جمعیت هو را کشید. دختر روسری رنگی ا ش را بر د ا شت. گیسوا نش با با درفت و با پرچم ا یرا ن یکی شد.

 زد م روی فرما ن ونعره کشیدم.

ـ خو رشید…

و حالا خو ر شید در میا نه مید ا ن پای می کو بید. د ست آ بی و سرهنگ را گرفت .

دختر ها و پسرها د ست همد یگر  را گرفتند.

ـ ا یر ا ن.. ا یر ا ن..

همه شهر با ا ین صدا می رقصید.

Advertisements

درباره Houshang Assadi
I am Houshang Assadi

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.