مطبوعات چی آقای خاتمی

مثل حالا نبود که لاله زار. سینما بودوتئاترو کافه ازهمه جورش. کوچه کیهان یک سرش به این لاله زار باز می شد که لاله نداشت، اما ازعطر نمایش و سینما و زندگی سرشار بود.

ازکوچه کیهان که به لاله زار می رسیدی، دست راست و ده قدم نرفته «میکده» ای بود، مثل همه میخانه ها و متفاوت با همه. پاتوق روزنامه نویس ها بود وبیشتربچه های کیهان. هنوزخسرو را نگرفته بودند. عصرها، دورهم بودیم پیش ازاینکه کارلائی شروع شود که «پیرمرد خنزر پنزری» مسئولش بود و رحمان بالای سرش. آن یکی خسرو بود- شاهانی ـ و فریدون و هوشنگ قدیمی کیهان ـ حسامی ـ و…

یک نفر دیگر هم از کیهان میهمان همیشه عصرهابود. موتوری بخش آگهی های به ریاست آقای کلانتری بداخلاق.بقول امروزی ها ویزیتور. باهمان موتورش می رسید. کنار در پارک می کرد. سلامی می داد بلند که همه بشوند. گیلاس عرقش را بالامی انداخت ومی رفت.

و… زد و انقلاب شد و کیهان یکی از مهمترین موتورهایش. حالا درست و غلطش بحث دیگری است. انقلاب شکوهمند به پیروزی رسید و بچه های تحریریه نخستین و آخرین شورای سردبیری را انتخاب کردند. سه نفراز جمع تقریبا همیشه حاضر در «میکده» جزو شورا بودند : رحمان و پیرمرد خنزرپنزری رحمان یعنی همین محمد بلوری خودمان و صاحب این قلم. مهدی سحابی هم بود که چه زود رفت و مجتبی راجی که نمی دانم کجاست. هر پنج عضو شورا روزنامه نویس بودند وبرخی شان مانند رحمان و محمد جزو بهترین های ایران. اکثرشان زندان رفته بودند. تمامی شان دست به قلم داشتند: شعرو داستان و نقاشی… و… اما صاحب عیوب بزرگی هم بودند : کافر و عرق خور. این را «انجمن اسلامی» می گفت که با تحریک کارگران، برنامه اشغال کیهان راقدم به قدم پیش می برد. درشورای کارگران و کارمندان هم رای بدست آورده بود. قرارشد نمایندگان سه شورا جمع شوند و «شورای اداره کیهان» را درست کنند. شورای تحریریه محبت کردند و مرابعنوان نماینده فرستادند. اولین جلسه در اتاق دکتر مصطفی مصباح زاده تشکیل شد. اول من رسیدم. بعد نماینده شورای کارگران که می شناختمش. ومنتظر ماندیم تا نماینده شورای کارمندان وارد شود. بعله… در باز شد و نماینده انجمن اسلامی کارمندان نزول اجلال فرمودند.

ـ سلام حاج آقا… چه ریشی… چه تسبیحی…

برخلاف همیشه سلام هم نکردند. تفقدفرمودند. نمی دانم موتورشان را چه کرده بودند، بعدها وصف بنزشان را شنیدم. کمی طول کشید تا تصویر ویزیتور آگهی راازذهنم پاک وفکر کنم گیلاس عرق هرروزه که یک نفس و بی مزه بالا انداخته می شد، خاطره ای مربوط به گذشته است و… بحث شروع شد. ای جان جانان من، چه حزب الهی دوآتشه ای…که بعد از دو جلسه موفق شد چرخ شورا را ازکار بیاندازد…

روزها رفت ورفت. کیهان توسط همین حزب الهی نازنین و یارانش اشغال شد. تاریخ یک طرفه اش را کمی پیشتر «تاریخ ایرانی» نوشته است. تیم آقای دکتر ابراهیم یزدی آمدند و بعد نوبت به آقای محمد خاتمی رسید که همین روزها در مصاحبه با همان منبع بالا، ازانتصاب خودشان توسط «حضرت امام» به سرپرستی کیهان گفته اند.ازاولین همکاران خود هم نام برده اند. فلانی و بهمانی و رسیده اند به: «ایشان هم از مطبوعات‌چی‌های خوبی بود که آنجا حضور داشت.» و اسم همان ویزیتورنازنین را برده اند که در سال ۱۳۵۹ تبدیل شده است به» مطبوعات چی خوب» آقای سید محمد خاتمی. و از قضا همان روزهائی است که «دادستان خوب» رئیس جمهور سابق اصلاح طلب ما یعنی «اسداله لاجوردی» تیغ خونین و بیرحم «انقلاب اسلامی» را بکار انداخته است و می کشد و می کشد. هرکس را که فکر می کند مخالف است می کشد. پارچه فروش بازارهمان راه می رود که امام جمعه مسجد هامبورگ. دادستانی و کیهان دو لبه یک تیغ اند. سرکوب بیرحمانه همه گروهها، ادامه اشغال کیهان و دیگر مطبوعات است. شورای سردبیری کیهان – بیاد بیاورید: رحمان هاتفی، محمد بلوری، مهدی سحابی- مغضوبندو ویزیتور مربوطه «مطبوعات چی خوب» آقای خاتمی و «نظام». تحریریه صدو ده نفره کیهان- بغیر از چند نفر که تن می دهند- بر باد می رود والبته نشریات دیگر. امثال «مطبوعات چی خوب» جایشان را می گیرند و… داستان ادامه پیدا می کند تا بر مسند سردبیری نشستن بازجویان و شکنجه گران.

دو نفر از اعضای شورای کیهان درچنگال یاران «دادستان خوب» آقای خاتمی گرفتارمی آیند. رحمان هاتفی را زیرهولناک ترین شکنجه ها مجبور به مرگی فجیع می کنند. اتفاقا یکی ازهمین روزهای تیرماه بود که رحمان که تیترهای انقلاب را نوشت و «امام» را با حروف ۸۴ سیاه باتیراژ یک میلیونی کیهان به میان مردم برد، زیردستان بیرحم بازجویان مجبور شد صورت خود را بدرد تا نتوانند اورا به تلویزیون بیاورند. شکنجه گر رحمان که بازجوی من هم بود، به معاونت وزارت اطلاعات رسید و از طرف محمد خاتمی که حالا رئیس جمهور بود، مسئول پرونده قتل های زنجیره ای شد. ازغضب خامنه ای رهید و به اصرارمحمد خاتمی وعلیرغم مخالفت شورای معاونان وزارت خارجه بعنوان سفیر ایران روانه تاجیکستانش کردند. و… بعد عضوهیات امنای باران رادر قباله اش نوشتند تا لابد امراصلاحات و گفت وگوی تمدن ها را پیش ببرد…بی دلیل نبود که بعد از ترور اسداله لاجوردی رئیس جمهور عزیز وخندان برایش گریبان درید و بالقب «شهید» روانه جهان دیگرش کرد. گفتی که کروبیان نوکران «نظام» هستند ودربارگاه الهی جلادان را به توصیه» سید مظلوم» در صدر بهشت می نشانند.

از چنین افقی است که آقای محمدخاتمی در مصاحبه با «تاریخ ایرانی»کیهان پیش از انقلاب را می بینند. نمی توانند»مقبولیت» روزنامه ای را که در سال ۱۳۵۵نزدیک به پانصد هزار تیراژ داشت و در زمان ایشان به ۷۰ هزا

نسخه رسید پنهان کنند. ایشان می فرمایند: «یادمان هست. حتی خود من روزهای پنج‌شنبه، آخر هفته کیهان را می‌خریدم. در صفحه ۶ کیهان خاطرم هست افراد عجیب و غریبی مقاله داشتند مثل دکتر علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی و بسیاری از نویسندگان و شاعران نو‌پرداز، انقلابی و چپ، مطلب و شعر داشتند.» اما آقای خاتمی اهل فرهنگ وهنرو فلسفه توضیح نمی دهند که بعد از انقلاب چرا «مقبولیت» کیهان سقوط کردو اعتبار انقلاب بر باد رفت؟

«تاریخ ایرانی» هم نمی خواهد و یا نمی تواند بپرسد: چراکیهانی که چون ورق زر بر دست می بردند ومومنین در روزهای انقلاب بر نسخه هایش نمازمی گذاردند، به ورق پاره ای امنیتی تبدیل شده است.

پاسخ را باید در «مطبوعات چی خوب» آقای خاتمی جست. وقتی «ویزیتور آگهی» جانشین «روزنامه نویس حرفه ای» شد و موردتکریم وزیر فرهنگ و ارشادهم قرارگرفت،حلقه ای پدیدارآمدکه اشغال کیهان و دیگرنشریات را به دادستانی پیوند زدو سر انجام بازجو رابر مسند روزنامه نگار نشاند.

حکایت تمام نکرده ام آقای خاتمی اگر آخرین خاطره ام را از «مطبوعات چی خوب» شما نگفته باشم که همه جا از بردن نامش تن زده ام. وقتی از زندان «نظام» شما آزاد شدم، «مطبوعات چی خوب» شما مانند خود شما «دکتر» شده بود، مجله ای داشت و بجای موتور بابنز آخرین مدل رفت و آمد می کرد. اول توسط طراح مجله اش پیام داد و بعد تلفن زد. گفت: «ما حق امثال شما ها را خوردیم. مجله روی دستم مانده است. برای احیایش بیا. حقوق هم هرچقدر می خواهی…» پاسخ تندی دادم. سخت تند.کاش نمی دادم.او به واقعیتی پی برده بود که شما هنوز پی نبرده اید. با ویزیتورنمی توان برای روزنامه «مقبولیت» بدست آورد. کیهان پیش ازانقلاب مقبولیت خود را از روزنامه نویسانی داشت که توسط صاحب اصلی کیهان بدقت تمام دست چین شده بودند وهنوزهم هرجای جهان باشند و اگر زنده باشند، روزنامه نویس اند و مقبولیت می آورند. شما آقای خاتمی زمانی که نماینده «قدرت» درکیهان شدید آنها را به کار دعوت نکردید، حالا هم با وابسته خواندن آنها به رژیم گذشته می کوشید خاطره شان رابکشید. متاسفم. براستی متاسفم آقای خاتمی دست دردستان لاجوردی وبرادرحمید- نام بازجوئی دوست عزیزتان آقای ناصرسرمدی پارسا- گذاشته اید.

Advertisements

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.