سينه زير چادر، هوشنگ اسدی

هوشنگ اسدی

از عجايب روزگار پر عجايب ما شايد هم يکی اين باشد که سينه زير چادر از نظرها افتاد چندانکه همه از موافق و مخالف درگير سايه سار چادر بودند.

کمتر هم توجه شد که «ما» ی مخاطب اين نوشته ـ– من و شما وما-ـ طبقه متوسط است که درهمه جاو ايران، زادگاه»فرد» و خاستگاه حقوق بشری است؛و صدالبته در همه جاو ايران»ما»های ديگری هم هست. سی و اندی سال می گذرد که يکی از اين»ما»ها ـ– طبقات و اقشار اجتماعی-ـ همه هستی»ما» ها ی ديگر را انکار کرده و هرجا صدائی برخاسته به خون کشيده است. اين»ما»ی سرکوبگر ديگر حامل «فرهنگ» خوداست با معيارهايش و»گفتمان» خاصش .يکی از سنگ پايه های اين «گفتمان» لباس زنان است که در چادر و»حجاب برتر» تجلی می يابد. و اين نيز آشکار است که در «گفتمان ما» ـ معتقدان به جنبش مدنی-ـ چادر فقط يکی از انواع پوشش زنان است و هربانوئی حق دارد که به انتخاب خود آن را بسر کند و يانه. از ديدگاه مدنی چادر پوش به همان اندازه حقوق انسانی دارد که بيکينی بر تن.

بحث صاحب اين قلم در باره فيلمی که چادر الگوی جمهوری اسلامی را بر تن شخصيت اصلی خود می پوشاند و ازآن معيار فرهنگی بر می کشد ،ادامه دارد که هم فيلم در راه کسب جوايز جهانی ديگر است و هم بحثکی که درزير موج گسترده دفاع ناموسی از فيلم پديد آمده، ادامه آن را ضروری تر از آغاز می کند.

**

اما، مراد از بازنوشت بخش دوم نوشتار» ما عاشقان چادر و سينه» نشان دادن مستندات آن و رابطه اش با حقوق انسانی در جامه مدنی است.

بحث در باره «سينه برهنه» که فشرده اش در آن نوشتار آمد، چنين است به تفصيل :دستی سينه برهنه بازيگری ايرانی را از ميان يک فيلم مستند می برُد و به فضای مجازی می برد. «ما» -، تاکيد می کنم «ما»ی پيرو گفتمان «آزادی» که عموما برخاسته از طبقه متوسط هستيم ،- به لحظه ای حيران سينه برهنه می شويم. محصولی ديگربرآمده از سياست های جمهوری اسلامی.همان سياست سينمائی که درها را بروی بازيگر»زن» جوان موفقی چنان به خشم بست که با چشمان گريان ترک وطن کرد. او نخستين نبود، اميدوارم آخرين باشد. بياد بياوريم شهره آغداشلو را، آذر شيوا را، سوسن تسليمی را وبرسيم به شبنم طلوعی و با پوزش از نام هائی که به ياد نمی آيد؛ تابرسيم در اين لحظه به گلشيفته فراهانی . از کودکی خيابان مدبر می شناسمش در دامان خانواده فرهيخته. فهميه ای فهيم و صبور که خود سوخته سياست های جمهوری اسلامی است و بهزاد که»سفر سنگ «را برای ويرانی خانه ظلم می خواست و در سفر زندگی، پير دير شد که شنيده ام در صحنه می گريد و چندان که سالن به هق هق درمی آيد.

درآخرين ديدار تهران با دخترکم گلشيفته که ديگر زنی تمام بود و بر پله های اول نردبام هنر، شادمانه رقصيده ام. او به مهارت يک ستاره و من به ناشيگری مردی از دوران گذشته. وگرداگرد ما ميهمانان آن عروسی به نظاره: بيشتر بر بادشدگان جمهوری اسلامی. زنی شويش قربانی کشتار تابستان مرگ باگيسوانی که درانتظار بهبود » گيتی» سپيد شده بود و هنوز اميد را آه می کشيد. و»عمو»يی بلند بالا،بازمانده نيم قرن رنج و زندان و….

شبی که خبر ممنوع الخروج بودن «گلی» را از تهران گرفتم و فردايش تيتر اول»روز» شد، دانستم خنجر بر گلوی دخترکم گذاشته اند. داستان احضار و بازجوئيش را شنيده بودم. بيرون دربازجوئی اوباش جمهوری اسلامی به تهديد برای تجاوز ايستاده بودند و دخترکم وقتی برگشت جامه اش از هراس خونين بود….ترس حتی بر طبيعت غلبه کرده بود….

و حالا زاده فهميه و بهزاد، دختر»ما»،در فضای سينمائی فرانسه زندگی می کند. جز يک بار» جن توله»-ـ به تعبير همسرم ـ– را نديده ايم. و مدام در نگاه ماست . و سينمای فرانسه اين روزها دارد به بزرگترين حادثه سال خود يعنی مراسم سزار نزديک می شود . فرانسوی ها که بزرگترين و معتبرترين جشنواره هنری جهان را هر سال در کن بر می گزار می کنند، بجان می کوشند اين اسکار فرانسوی را رنگ و روغن بيشتر بزنند تاباندازه های حريف قدر آمريکائی برسد. مجله استوديو هم که برای ادامه حيات مدتهاست با مجله سينه لاو يکی شده، هرسال درآستانه برگزاری سزارابتکار تازه ای دست و پا می کند. امسال، قرعه فال به نام ژان پاتيست موندينو-ـ عکاس سرشناس فرانسوی-ـ می زنند.او هم۲۸ بازيگر از ميان ۳۱ هنر پيشه معرفی شده به جشنواره سزار را تحت عنوان «تن ها و روان ها» موضوع کليپی ۹۰ ثانيه ای قرار می دهد . بازيگران از زن ومرد در برابر دوربين جامه از بالا تنه خود می گيرند و شعری در باره» برهنگی تن و روان» می خوانند. همين. فيلمی است که داستان کامل ساختنش ، عکس ها و شعر متن اش را باترجمه صحيح می توان اينجا ديد. فيلم در ۴۰۰ سينمای فرانسه در حال نمايش است تاپايان ژانويه و آکادمی سزار دو تن از اين ۲۸ بازيگر را بر می گزيند. تمام. به همين سادگی. و بازيگر ايرانی تنها يکی از اين ۲۸نفر است. نه فيلم کاری به مبارزه دارد ،چه برسد به نبرد سهمگين «ما» با استبداد مذهبی خونريز.نه در باره برهنگی به معنای جنسی آن است که نه بدن، روح را هم می طلبد. نه ربطی به اصل فمينيسم و نسخه های بدلش دارد. تمامی کليپ درمتن فرهنگ سينمائی قابل درک است. هيچ چيز نوئی هم نيست. برای همين آب هم از آب تکان نمی خورد. البته در فرانسه. بی شک اين کليپ و حتی مراسم سزار مخالف هم دارد. اما تکيلف جامه مدنی با آن روشن است. هر انسانی حقوقی دارد تعريف شده و دامنه بلندی برای تحرک و پيشرفت. سينما هم خصوصيات خودش را دارد. سينماست. هنر است. سلحشور نامی که نماينده تام وتمام «گفتمان» فرهنگی جمهوری اسلامی است ، سينمارا چنين می فهمد و هنر راکه هر زن بازيگری حتی دررخت و لباس تحميلی و مسخره سينمای «ما»ی سلحشور «روسپی» است. و هنر که زاينده ونوس است و مجسمه داوود، برهنگی را از متن ضرورت بيان هنری بر خيزد؛ هنر می داندو حتی بر سقف و ديوار مقدس ترين مکان ها فرشتگان خدا را برهنه تصوير می کند و پايش امضای خدايان هنر را می گذارد.

عجيب نيست سخن انواع سلشحور ها که مدافع «گفتمان» دروغزن و ريا کارانه «ما» ی حاکم بر سياست و هنر ايرانند. شگفت است که»ما» ـ– تکرار می کنم «ما» ی پيرو انديشه مدنی-ـ به لحظه ای سينه برهنه را پرچم مبارزه می کنيم. توفانی بپا می شود. موافق و مخالف. تفسيرو خبر. جنگ و جدال. همه عقده های جامعه ايران که در آستانه» انفجار جنسی» است بيرون می ريزد. سينه برهنه ۲۷ بازيگر ديگر را که نيمی از آنان مردانند ،نمی بينيم. سينه بازيگرايرانی می شود محمل . بياد نمی آوريم تاريخ خودرا. قره العين را بخاطر نداريم که پيشتر از يک قرن پيش در برابر ۰۰ ۳هزار شمشير برهنه حجاب از سر گرفت. نمی بينيم دختران ما را، پرستو را،مرضيه را، فاطمه را… که درهمين روزها دستبند می زنند و می برند. گل های باغ»ما» رايکی يکی می چينند به خشم ونفرت. به زندان می برند با غل و زنجير.

-احسان هوشمند ، سعيد مدنی ، فاطمه خردمند ، پرستو دو کوهی ، مرضيه رسولی ، سهام الدين بورقانی ،شاهرخ زمانی…

برای اندکی از ما دفاع از آزادی مدنی بازيگر ايرانی تناقضی با دفاع از ياران زندانی ندارد. درست هم همين است. سخن با آن انبوه است که درعمل نشان می دهد:

– بی خيال، گلشيفته را بچسب…

و حال می کنيم. مهم نيست که خود صاحب سينه ادعا ندارد که برای مبارزه اين کار را کرده.او بازيگر است و براه حرفه خود می رود. اما برای»ما»-ـ لطفا به تعريف من از «ما» در سطور بالا توجه کنيد-ـ چه اهميت دارد که در متن يک توليدسينمائی اين کار شده است؟ انگار نه انگار ناوهای جنگی به آبهای ايران می روند. نمی شنويم برطبل جنگ می کوبند.رفتن ايرج گرگين را که در ايجاد جهان مدرن رسانه در ايران نقش اساسی داشت. عبداله مومنی در زندان گم شد. حتی اندکی فکر نمی کنيم که اگر سينه برهنه علامت مبارزه باشد، زنان بسياری در سينمای ايران برهنه شده اند. مشهورترينشان مادر يکی از بازيگران همين فيلم » جدائی نادر از جنبش «-ـ به تعبير من-ـ است. بازيگر نامی شهره آغداشلو به تبع نقش در هتل آستوريا چنين کرد سی سال پيش و لوناشاد در فيلم محسن مخملباف همين چند سال پيش.

برای»ما» ـ– همان «ما» که در پی آزادی و حقوق بشر و جامعه مدنی است- ـ اينها مهم نيست. سوار بر موجيم. می رويم ومی رويم تا بازجويان روزنامه نويس درتهران همه پلشتی خو درا در فيلمی خلاصه کنند که قربانی آن قهرمان ماست: بازيگر جوانی که درمتن فعاليت سينمائی دريک فيلم، نقشی کمتر از يک ثانيه ايفاء کرد. شمقدری ها و سلحشور ها خيلی بسرعت و صراحت و وقاحت نشان می دهند که»ما» ی آنها با»ما» ی ما فرق دارد.

اما»ما»ی ما همين دو روز ديگر بازيگر جوان خود را بدست سرنوشت و حرفه خواهيم سپرد. بهاروعيد در راه است. راه مبارزه بسته است. در تهران نفس نمی توان کشيد. درپاريس و لندن و نيويورک و ديگر بلاددنيا که دست خونين جمهوری اسلامی مارا درآنها پراکنده، نمی توان کاری کرد که نمی کنيم؟ نمی شود برابر سفارت خانه های سوريه جمع شد و خود را از جنايات «نظام» مبری داشت؟ امکان ندارد که سفارت های روسيه و چين را در حلقه های انسانی محصور کنيم و بکوشيم دست آنها را از پشت نظام برداريم. ؟ معلوم است که دارد. هزار در باز است، هزاران راه هموار. و صدالبته که سنگر مبارزه خالی نيست. وگرنه بايد سرمان را می گذاشتيم و با همه افتخارات تاريخی می مرديم. تمام.

و، دريغا!بيشترين «ما» دوباره به خلوت بر می گرديم. خنجربرگلوی خود می کشيم. راه هم را می بنديم. هرجمعی رامی پراکنيم. آه می کشيم. عزای وطن می گيريم و بانتظار می نشينيم تا وسيله ای بيابيم و به آن بياويزيم.

شاملوی بزرگ ، سی سال پيش، «ما» را با اندوه تمام نگريست و .. سرود:

ای کاش می‌توانستم

يک لحظه می‌توانستم ای کاش

بر شانه‌های خود بنشانم

اين خلقِ بی‌شمار را،

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

خورشيد»ما» يگانگی است که نداريم. يگانه که نيستيم، انديشه و برنامه نداريم وبناچار بر موج ها می رويم .

اين نوشتار-ـ دراين بخش و قسمت بعدی که تفصيل حکايت چادر سياه است-ـ مدعائی ندارد جز اين:

– «ما» ی» ما» تا مرزهايش را درفرهنگ و سياست از»ما»ی حاکم بر ايران جدا نکند، تابراه» گفتمان» خود نرود ، موج درموج به گرداب می رسد.

وگلشيفته از»ما» ست نه » برهنگی» اش در فيلم وسيله ما. به مصاحبه هايش گوش بدهيد. تاهمين بلندی که رسيده، سخن از ميهنش می گويد که پايکوب استبداد است. پيروزی او درسزار که انتظارش را می کشم، دستمايه شادمانی «ما» ست که شادی کمترين حقمان است.

و حکايت اما باقی است…

Advertisements

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.