درس آخر شیخ

هوشنگ اسدی: شیخ، شیخ دلاور خاطره شیخ محمد خیابانی را درذهن زنده می کند، این روزها که تیر خلاص به دریاچه ارومیه می زنند وعاشقانش را در خیابانهای آذربایجان ستارخان بخون می کشند.

تمامی شب بارانی با شیخ می گذرد در زندان شاه – به هنگام ویرایش آخر نسخه فارسی کتاب دردست انتشارم که تمامی” نامه هائی به شکنجه گرم” در زمان سلطان است.

در زمان شاه با شیخ در بند بودیم و ۹ نفر بودیم. عقاید گوناگون داشتیم و تنها شیخ ما مهدی کروبی بود. گل یا پوچ بازی می کردیم. سهمیه شیر شیخ را به اصرار او لب می زدیم وهیچکدام خوا ب هم نمی دیدیم که “انقلاب” شود و هم لباس های مهدی کروبی بر سر کار بیایند و یکایک ما را به مسلخ بفرستند. وچنین شد. و از نه زندانی سلول ۹ بند پنج هیچکس جان بسلامت نبرد و حتی شیخ.

در اولین روزهای پیروزی” انقلاب شکوهمند اسلامی” درخانه خیابان بهار گرد آمدیم. همه آمدند . شیخ را دعوت نکرده بودیم. در شمار حاکمان جدید بود واساسا کسی از ما انقلاب در کسوت روضه خوانی را باور نداشت.

صاحبخانه و همسرش خوش شانس ترین مابودند. وقتی به دیدار شهر خود می رفتند در حادثه قطار جان باختند و عکس شدند در روزنامه کار. دو فدائی دیگر آواره غربتند. مجاهد ما، گمانم درقرار گاه اشرف باشد و یا بهرحال جائی دوراز وطن در کنار همفکرانش. اصفهانی تیزهوش ما که برادرانش همان زمان در زد و خورد کشته شده بودند، از بد حادثه به بختیاری رفته و پیرانه سر کشاورزی می کند. مرد همیشه خوابیده بر برانکارد درآمریکاست. خداکند دو دیگر راجمهوری اسلامی اعدام نکرده باشد.

ومن که شب ، تمام شب را از سلول زندان شاه به خانه امن سلطان می روم و بر می گردم. آخربن نفر، اکنون تحت فشار” روانشناسان” است تا به تلویزیون بیاید. برای او هم همان سرنوشت را تدارک دیده اند که برای بقیه ما. در زندان قزلحصار بود که “برادر معصومی” بفریاد بمن گفت:
– نمی گذاریم مانند زمان شاه قهرمان از زندان بیرون بروید. یا شما را می کشیم و یابه لجن می کشیم…

و حالا می خواهند شیخ رابه لجن بکشند. پیرمرد را که جوانی و هستی خود را در راه انقلاب اسلامی داده است، با اعتراف تلویزیونی نیست کنند.

نمی دانم شیخ لجوجی که من در زندان شاه شناختم چقدر تاب می آورد. بعداز شش ماه بی خبری او را به خانه امن برده اند و “روانشناسان” کارکشته که سی سال سابقه “درمان” زندانی را دارند بر بالنیش حاضرند. همه ابزار را دارند تا سرنوشت آیت اله شریعتمداری، احسان طبری، عزت اله سحابی و… دیگران و دیگران را به واقعیت زندگی شیخ تبدیل کنند.

تمام شب بر خودمی لرزم. می دانم هیچ پرنده ای در قفس به دلخواه خود نمی داند. دلم نمی خواهد شیخ لب از لب باز کند.ظرفیت انسانی بر من آشکار است. عصر قهرمانان به پایان آمده است. فصل های قهرمانی هم به ” نازلی سخن نگفت” می رسد و هم به پاهای گالیله که بر زمین می نوشت نه و به دهان می گفت آری.

شیخ، به تمامی شیخ است و قهرمان در اندیشه. او به قدرت زمانه “نه” گفت و با مو و ریش سفید بر بلندای گفتمان زمانه ” آزادی” رافریاد زد. تن پیرش که از سلول شاه تا خانه امن سلطان آمده می خواهد تاب بیاورد یانه. همه به حضورحسب معمول “داوطلبانه” او در تلویزیون خواهیم خندید و دندان خشم بر جگر خواهیم بست از نظامی که یا می کشد و یا به لجن می کشد.

هم سلولی ها ی ما از معبر زندان وشکنجه گذشتند وبراه های غربت رفتند.آخرین ما- شیخ دلاور- مارا به بخش تاریک و خوفناک دیگری از نظام می برد که هنوز بیشترین بخشش در تاریکی است: خانه های امن امنیتی. دراین خانه ها کتاب های احسان طبری به رشته تحریر در آمد، عمر به آذین در عزلت تا دمی مانده به آخر دوام یافت، فتوای قتل سعیدسیرجانی صادر شد و دیگران که می دانیم و بسیاری که نمی دانیم.

وتمامی این فصل در زمان ولایت سیدعلی خامنه ای گذشت که وقتی ما ۹ هم سلولی در بند بالائی کمیته مشترک بودیم، او در سلول بند پائینی قدم می زد… قاتل مااز آسمان نیامد، او همبند ما بود. او از متن اندیشه استبدادی می آمد.

هم سلولی سالهای دور درخانه امن از خواب بخواندن نماز صبح برخاسته و من به تلخی تمام بااین اندیشه سحرگاهانی گلاویزم:

– اندیشه هر کدام از ما بندیان دیروز پیروز می شد، جز این شد که امروز شد؟

و سرنوشت اعدام و زندان و غربت و خانه تیمی چندان تلخ نمی نماید از پاسخ این پرسش: ما قربانیم استبدادیم چه بسا که عاملان آن می توانستیم بود درجامه دیگر.

واین درس آخر شیخ است بما چه به تلویزیون بیاورندش و چه نیاید:

– آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک

همچون گلوگاه ِ پرنده ای،

هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند.

* houshangassadi.com

Advertisements

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.