بهار و اعتراف

 http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/////-fbf13ec45f.html  

نيمه هاي شب بود. از پله هاي بلند بي پايان «بالا» مي رفتيم. «برادربازجو» جلو مي رفت و من کشان کشان دنبالش. در پاگردي ايستادم. ديگر توان رفتن بر پاهاي خونين نداشتم. «برادر بازجو» هم ايستاد. او را که نمي ديدم. در روزهاي بازجويي که حالا از يک ماه گذشته بود، ياد گرفته بودم از صداي دمپايي اش بفهمم کي مي آيد، چه زماني مي رود، چه موقعي مي ايستد. حتي مي فهميدم خشمگين است و دارد مي بردم»پايين» و يا سرحال است و مي رويم»بالا». .  

  

«برادربازجو» که صداي دمپايي اش مي گفت: «ايستاد…» براي باز چندم تکرار کرد: 

ـ دلم نمي خواد برگرديم پايين…. فهميدي…  

  

آن موقع عاشق آيت اله منتظري بود و راست يادروغ مي گفت دانشجوي علم وصنعت است. بعدا شد معاون وزارت اطلاعات و سفير جمهوري اسلامي…  

سرم را تکان دادم. خوب فهميده بودم. خيلي خوب. بيشتر از يک ماه بود که داشتم مي فهميدم.  

  

ـ راه بيفت قهرمان….
 

 اين را هميشه به مسخره مي گفت. راه افتاديم. اين «بالا» با هميشه فرق داشت. چقدر طولاني بود. سرانجام رسيديم. حس مي کردم سالن بزرگي است. «برادر بازجو» آستين لباسم را گرفت و مرا روي يک صندلي نشاند. نگهبان ها چوب دست ما مي دادند و بازجوها آستين لباسمان را مي گرفتند که با ما تماس پيدا نکنند و نجس نشوند. صداي دمپايي دور شد. از جايي زمزمه اي را مي شنيدم. سرم را کمي بالا آوردم. با ابرو، چشم بندم را تاجايي که مي شد بالا زدم. سالن بزرگي بود. عينک که نداشتم. چشم بندهم که بود. بيشتر نمي ديدم. صداي دمپايي آمد. آستينم را گرفت و کشاند. از دو سه پله که موکت پوش بود بالا رفتيم. چند تا صندلي سياه را مي ديدم. » برادر بازجو» روي يکي نشاندم.  

ـ چشم بندت را بردار…

  

 

 برداشتم.   

  

ـ عينکت را بزن. بر نگرد.   

عينک را زدم. اتاق روشن شد. برنگشتم. روي سکويي بودم به ارتفاع سه پله از زمين. جلويم ميز چوبي. روبرويم دوربين هاي تلويزيوني و کنارش چند نفر با شلوارهاي سپاه پاسداران و صورت هاي بسته. عين کوکلس کلان ها. صداي «برادر بازجو» را از پشت سرم شنيدم: 

ـ دستم را که بلند کردم، شروع کن. عين همان ها که بالاخره «اعتراف کرد»….  

  

سرش را آورد نزديک گوشم: 

– و گرنه مي رويم «پايين»..  

صداي دمپايي دور شد. نقاب پوش لاغر اندامي را ديدم که از پله ها پايين رفت و به جمع پيوست. چند کلمه اي با هم رد و بدل کردند. دستي بلند شد. چراغ ها روشن و دوربين ها راه افتاد. خودم را توي مونيتور کنار دستم مي ديدم. براي اولين باز بعد از سي و چند روز. ريشم انبوه شده بود و به خرمايي مي زد. هنوز تا سفيد شدن راه داشت. دستي به ريشم کشيدم. بعدا فهميدم که در نسخه آزمايشي اعتراف که کاربردش دروني است کاري به سرو وضع «اعتراف» کننده ندارند. برادر باز جو دوبار دستش را بلند کرد. شروع کردم: 

  

ـ بسم الله… داوطلبانه…. اعتراف… جاسوسي… خيانت…  

و ناگهان گريه اي سخت مرا در هم شکست. چراغ ها خاموش شد. چند نفر بالا دويدند و مرا کشان کشان»پايين» بردند.  

صبح بهاري 22 اسفند 1385. درست 25 سال بعد. روي اينترنت، روزنامه هاي وطنم را ورق مي زنم. روزنامه ايران. عکس سردار عليرضا عسگري و خبر: «يک مقام امنيتي فاش کرد: بر اساس اطلاعات به دست آمده، کميته مشترک آمريکا، رژيم صهيونيستي و انگليس عليرضا عسگري را به سبک زندانيان گوانتانامو و ابوغريب عراق در شرايط سخت، تحت فشارهاي روحي ـ رواني و شکنجه شديد جسمي قرار داده و همه تلاش خود را براي مجبور کردن وي براي قرار گرفتن در برابر دوربين و بيان خواسته هاي آنها به کار بسته است….» 

چشم هاي خيسم را مي بندم. حتما «عليرضا عسگري» را هم بعد از «شکنجه شديد جسمي» از پله ها»بالا» خواهند برد. در مقابل دوربين خواهد نشست و «خواسته هاي آنها» را «اعتراف» خواهد کرد.  

 نمي دانم چرا فکر مي کنم اين»مقام امنيتي» که اين صحنه شوم را با دقت تمام تصوير مي کند، يکي از همان چند نفري است که صورتش را بسته بود و»اعتراف» مرا انتظار مي کشيد. منتظر بود تا»خواسته هاي آنها» را که طي»شکنجه هاي شديد جسمي» به من تفهيم شده بود، بر زبان بياورم. اين حس شايد از ترکيب لعنتي»کميته مشترک» مي آيد 

اشکم مي ريزد و قلب مريضم سخت مي زند. همه»کميته هاي مشترک» در هم مي آميزند. ماموران امنيتي، مي خواهند ايراني باشند يا آمريکايي، يا انگليسي، يا متعلق به»رژيم صهيونيستي» و يا هر کوفت ديگري دست در دست هم مي دهند و حلقه شومي را مي سازند. آنان زندگي انساني را به گند حاکماني مي آلايند که بقايشان از راهروهاي بويناک شکنجه و اعتراف مي گذرد و مشروعيت وحقانيت شان را بايد کساني در » بالا» اعتراف کنند که در «پائين» آنها را «تحت فشارهاي روحي ـ رواني وشکنجه هاي شديد جسمي قرار» داده اند.  

  

عليرضا عسگري را در اندازه همين خبرها و تنها عکسش مي شناسم. نمي دانم و حتي نمي خواهم بدانم به راستي کيست و چه کرده؛ اما «موقعيت» او را با همه روح و جسم درک مي کنم. تک تک کلمات مقام امنيتي برايم معنا دارد: «فشارهاي روحي ـ رواني و شکنجه شديد جسمي». نمي دانم وقتي شلاق بر پاي او فرود مي آيد، «مستر بازجو» چه مي گويد. اما صداي»برادر بازجو» بعد از ربع قرن در گوشم مي پيچد. اول وضو مي ساخت. اين را به من مي گفت و مي رفت و با حکمي شرعي مي آمد که نام «شکنجه » را به «تعزير» ديگر مي کرد و کابل را «تقدس» مي بخشيد. مرابصورت روي تخت سيمي مي خواباند. دست و پايم رامحکم مي بست و بعد از فريادش مي فهميدم که شلاق فرو خواهد آمد: 

– يا فاطمه زهرا…  

و نام دخت پيامبر اسلام با هر شلاقي تکرار مي شد و درهم گره مي خوردو يکي مي شد.  

براي من «برادر بازجو» با «مستر بازجو» فرق ندارد. خوب مي فهمم به کار بردن «همه تلاش» براي «قرار گرفتن در مقابل دوربين» و بيان خواسته هاي «آنها» چه معنايي دارد. نمي دانم «مستر بازجو» هم قبل از «اعتراف» از «عليرضا عسگري» مي خواهد که عقايد خود رانفي و توبه کند يا نه؟ نمي دانم زنداني که «عليرضا عسگري» هست اينطور که خبرهاي متناقص مي گويند کجاي دنيا است. هر جا که هست بهار حتما از ديوارهايش رخنه مي کند و بازجو مي خواهد راه بهار را ببندد. اول شلاقت مي زند. بعد آويزانت مي کند. از دست و ازپا. حتي مي تواند درحاليکه فرياد مي کشد يا فاطمه زهرا، مدفوعت رابه خوردت بدهد تا آنچه را که او مي خواهد بگويي.  

  

صبح بهاري تلخ و ويران مي شود. هنوز کف پايم زق زق مي کند و قلبم تند مي زند. در راهروهاي همه «کميته مشترک»هاي دنيا مي دوم و فرياد مي زنم  

– آي بازجوها نمي توانيد جلوي آمدن بهار را بگيريد.  

چقدر دلم مي خواهد روزي بيايد که همه»کميته هاي مشترک» ويران شود و مجازات ماموران امنيتي اين باشد که بر خرابه هاي شکنجه گاه ها بذر عشق بپاشند. 

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

  

Advertisements

درباره Houshang Assadi
I am Houshang Assadi

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.